تبليغاتX
هادی‌نامه :: روزنوشت‌های هادی‌نیلی :: تهران ~ Hadi Nili's Persian blog :: Tehran هادی‌نامه

هادی‌نامه

دغدغه‌های روزمره يک دانش‌جوی جامعه‌شناسی كه با حفظ‌سمت، روزنامه‌نگاری هم می‌كند و كلی كارهای ديگر...

۱. من كلاس اول دبستانم را در دورود، يكي از زيباترين شهرهاي ايران كه در ناحيه غربي كشور قرار گرفته، گذراندم. اسم معلم‌مان آقاي لشني بود؛ من از همين‌جا به او سلام مي‌كنم و آرزوي سلامتي‌اش را مي‌كنم. آقاي لشني سال‌تحصيلي كه تمام شد، نمي‌دانم به‌خاطر نمره‌هاي خوبم يا به‌خاطر چيز ديگري، او يك كتاب‌داستان، يك مداد و يك دفتر ساده با جلد آبي به من هديه داد. آن‌ها اولين هديه‌هايي هستند كه يادم مي‌آيد از گرفتن‌شان مي‌خواستم بال در بياورم. او روي صفحه‌آخر آن دفتر ساده اما دوست‌داشتني يك بيت‌شعر نوشته‌بود كه شايد اولين بيت‌شعري بود كه به‌خاطر سپردم‌اش: «صدبار بدي كردي و ديدي ثمرش را/ خوبي چه بدي داشت كه يك‌بار نكردي؟!»

۲. چندوقت پيش كه سالگرد درگذشت يكي از عزيزان –البته ناديده‌ام- بود، رفته‌بوديم سر خاكش. برعكس خيلي از سالگردهاي اين‌جوري كه بيش‌تر از سر رفع‌تكليف هستند و همه مي‌آيند كه حاضري‌شان را زده‌باشند، معلوم بود كساني كه براي سالگرد آن مرحوم آمده‌بودند منتظر فرصتي بوده‌اند كه بيايند سر خاك او و برايش از خداوند طلب آرامش كنند. با اين‌كه دوسال از درگذشت مرحوم علي‌رضا اماميان مي‌گذشت، اما همه‌ آن‌ها كه آمده‌بودند يك‌جوري بودند كه انگار همين ديروز عزيزشان را از دست داده‌بودند. وقتي هم مي‌‌خواستي بپرسي «چرا اين درگذشته، اين‌قدر عزيز بوده؟!»، جواب معلوم بود: «او خوب بود، خيلي‌خوب!» آن‌روز عصر در باغ‌رضوان اصفهان، من معناي اين بيت سعدي را ديدم كه: «سعديا! مرد نكونام نميرد هرگز/ مرده آن است كه نامش به نكويي نبرند» علي‌رضا اماميان هنوز براي آن‌ها كه مي‌شناخته‌اندش، زنده است چون دوست داشت در حقّ آن‌ها فقط خوبي كند، خوبيِ بي‌دريغ!

۳.زمستان امسال هم كم‌كم دارد مي‌رود و اين آخرسالي، باز هم روسياهي مي‌ماند براي زغال‌(ها)! نه از آن زغال‌هايي كه با سوزاندن چوب در مكان‌هاي دربسته و بدون هوا به‌دست مي‌آيد؛ از آن زغال‌ها كه يك روز سفيد بوده‌اند از بس بدي كرده‌اند و خوبي نكرده‌اند، هي سياه و سياه‌تر شده‌اند. اين چندروز باقي‌مانده به تمام‌شدن 1383، فرصت خيلي خوبي است براي اين‌كه با خودمان سرحساب شويم ببينيم در سالي كه گذشت چندتا دل شكستيم و چندتا را شاد كرديم؛ در حقّ چندنفر خوبي كرديم و در حقّ چندنفر بدي.

آن‌ها كه يك‌بار خوبي كرده‌اند خوب مي‌دانند بدي‌كردن چه‌قدر سخت‌تر از خوبي كردن است. شايد علي‌رضا اماميان خيلي خودخواه بوده كه خوبي كردن را به بدي‌كردن ترجيح داده‌بود. چه كسي را مي‌شناسيد كه از بدي‌كردن لذت برده و از خوبي كردن رنج؟! كاش كمي خودخواه‌تر بوديم... همه‌مان!

:: پس‌نويس: اين يادداشت در بهاريه‌ شماره12همشهري‌جوان هم منتشر شد.

+ هادی‌نيلی | سه شنبه 25 اسفند1383، 0:1 | 

گوگل هم با قراردادن اين لوگو در صفحه اولش، اين‌جوري هشتم مارس را گرامي داشت.امروز هشتم مارس روزجهانی‌زن بود. به همین مناسبت بیش‌تر رسانه‌های جهانی به موضوع زنان پرداختند و جایگاه‌شان در جامعه امروز بشری و تبعیض‌هایی كه –شاید- در حق آنان روا داشته‌ می‌شود. این‌بار هم یكی از بهترین گزارش‌های و پوشش‌های خبری این روز را بی‌بی‌سی ارائه داد و بی‌بی‌سی‌فارسی هم یك كارهایی كرد كه در میان آن‌ها گزارش شادی‌یزدی را نمی‌شود نادیده گرفت: حقوق زنان در غرب و چالش‌های تازه. این گزارش بیش‌تر بر محور گفت‌وگوی شادی با جوآن بیكول Joan Bakewell، یکی از اولین زنانی که در بریتانیا گویندگی برنامه‌های جدی رادیووتلویزیون را بر عهده گرفت، شكل پیدا كرده‌است. حتماً بخوانیدش:

- زنان غربی امروزی علی‌رغم دستآوردهای چشمگیری که در عرصه کار و قوانین منع تبعیض‌جنسیتی داشته‌اند، در مقایسه با نسل قبلی از زندگی رضایت کم‌تری دارند... در مجموع این دست از تحقیقات نتیجه می‌گیرند که نهضت تساوی حقوق زن(Feminism) قادر نبوده به وعده‌های خود عمل کند و با بالا‌بردن انتظارات زنان در واقع به ضرر آن‌ها عمل کرده‌است.

- اما این نگرش که منظور از خلقت زن دلپذیربودن و رسیدگی به امور خانه است، ویژه جوامع‌شرقی نیست. مجلات لوکس غربی مملو است از زنان "کامل"؛ زنانی که در حین برازندگی ظاهری و شادابی خیره‌کننده با استقامتی تمام‌نشدنی به انواع فعالیت‌های خانه‌داری و بچه‌داری سرگرم هستند.

- تا گذشته‌ای نه‌چندان‌دور غالب شوهران ایرانی با هر سطحی از تمول به زنان خود اجازه نمی‌دادند شاغل باشند چون حتی اشاره به این موضوع که احتمالاً دستمزد آن‌ها برای گذران زندگی کفایت نمی‌کند، امری شرم‌آور تلقی می‌شد. درحال‌حاضر این وضعیت به دلایل مختلف تغییر کرده، اما به‌گفته ناظران اجتماعی این نگرش اکنون از سوی مردان متمول دنبال می‌شود. مردانی که "مردانگی" خود را با خانه‌های بزرگ و زنان تحصیل‌کرده اما غیرشاغل ثابت می‌کنند و آن را به عرفی در جامعه تبدیل کرده‌اند.

- در‌همین‌حال، در غرب بسیاری از طرفداران حقوق‌زنان بر این عقیده هستند که طبقه ثروتمند جامعه توجه‌اش را به ارزش‌های فمینیستی از دست داده‌است. آن‌ها می‌گویند اگر در دهه 60میلادی زنان و مادران تحصیل‌کرده برخلاف خواسته خود متکی به حمایت‌مالی شوهرانشان بودند، امروزه زنان و مادران متمول ترجیح می‌دهند که مرد تامین‌کننده زندگی آسوده آن‌ها باشد.

- البته که پوشیدن حجاب نشان می‌دهد شما زن هستید، اما خوب این چه اشکالی دارد؟! این‌طور که من فهمیده‌ام یکی از دلایلی که زنان پوشش حجاب را انتخاب می‌کنند، برای این است که از نگاه ناخواسته از سوی مردان در امان باشند. برای همین زنان بدن خود را برهنه نشان نمی‌دهند و موهای خود را می‌پوشانند... اساساً من فکر می‌کنم که ما باید به زن‌بودن خود مغرور باشیم و سعی نکنیم در پشت پوششی که انتخاب می‌کنیم، پنهان شویم. اما نوع پوشش یک انتخاب‌فردی است. آن‌طور که من از دستورات قرآن درک کرده‌ام از زنان خواسته شده 'نجیب' باشند. این بسته به شماست که این واژه را چگونه تعبیر و تفسیر می‌کنید.

+ هادی‌نيلی | سه شنبه 18 اسفند1383، 20:26 | 

با وصفي كه خوانديد، فكر مي‌كنيد كلاس‌هاي ما در دانشگاه چندان فرقي با اين كلاس درس روستائي مي‌كند؟!سر كلاس جامعه‌شناسي پزشكي بوديم و استاد داشت درباره ختنه‌كردن زنان در بعضي فرهنگ‌هاي آفريقايي، عربي و كردي حرف مي‌زد كه يك‌دفعه يكي از خانم‌هاي هم‌كلاسي كه معلوم بود كلي از حرف‌هاي استاد خجالت كشيده و مدت زيادي خودش را نگه داشته، گفت: استاد! جاي اين حرف‌ها كه اين‌جا نيست! استاد هم در حالي‌كه كمي شگفت‌زده شده بود اما با كمال متانت پرسيد: مي‌شود بفرمائيد جاي اين حرف‌ها كجاست؟!
+ هادی‌نيلی | چهارشنبه 12 اسفند1383، 16:34 | 

به‌نظر مي‌رسد چيزي در زندگي ما ايراني‌ها كم است و بيش‌ از همه، در زندگي ما كه در تهران زندگي مي‌كنيم. هر روز صبح –دير يا زود- از خواب برمي‌خيزيم، دست‌وصورت ‌شسته يا نشسته، صبحانه خورده يا نخورده، درحالي‌كه داريم چشم‌ها‌مان را مي‌ماليم از خانه خارج مي‌شويم. دانشگاه، محل‌كار يا هر جاي ديگري كه مقصدمان باشد، فرقي نمي‌كند؛ جاي «آن» خالي است.

اين يكي از اولين تصاويري است كه «كوربيس» در پاسخ به جست‌وجوي من براي طرحي درباره Pleasure(=لذت) نمايش داد.طولش‌ نمي‌دهم، آن‌چه جايش در زندگي همه‌ ما و از همه ‌بدتر، در زندگي جوانانه ما خالي است و من اين همه دارم از همان جاي خالي مي نويسم، لذت است. لذت در زندگي ما گم شده‌است. اين‌ در حالي است كه اگر تاريخ ايران و فرهنگ سنتي ملي مردم كشورمان را وارسي كنيم، به‌روشني درمي‌يابيم حضور بسياري از آداب‌ورسوم و سنت‌هايي كه در اين پيشينه ده‌هزارساله يافت مي‌شوند، تنها با لذت‌جويي و لذت‌انگاري ريشه‌دار ايرانيان قابل توجيه هستند. اين خصوصيت با ورود دين اسلام و رواج آن در ميان ايرانيان كم‌رنگ‌تر كه نشد هيچ، رنگ و لعابي ديني هم به خود گرفت و به‌اين‌ترتيب بيش از پيش در زندگي ايراني پا گرفت. آموزه‌هاي عمده‌اي كه از دين اسلام برداشت شده‌اند –برخلاف خيلي ديگر از دين‌هايي كه ميان بشريت رواج يافته‌اند- نه‌تنها لذت‌جويي انسان را نكوهش نمي‌كند، بلكه اين خصوصيت ‌را تقديس هم مي‌كند. حتّاتر مي‌توان گفت كليه اديان‌آسماني، فارغ از پيرايه‌هايي كه به‌مرور گذر زمان بر آن‌ها بسته شده‌است، به لذت‌خواهي انسان بها داده و اگر هم آن‌را به دلايلي كه خواهم نوشت محدود كرده‌اند، در عوض راه‌هاي جاي‌گزيني براي برآورده‌شدن لذت‌ها پيش‌بيني كرده‌اند.

در نگاهي كلي مي‌توان ادعا كرد دين‌ها و آموزه‌هاي اخلاقي كه براي سعادت بشر طرح شده‌اند، بنا را بر لذت‌بردن انسان در زندگي او گذاشته‌اند، اعمّ از لذت‌هاي اين‌جهاني و لذت‌هاي آن‌جهاني. گويا اساساً اين اديان –خواه آسماني و خواه زميني- آمده‌اند كه انسان را به نهايت لذتي برسانند كه مي‌تواند از آن بهره ببرد. در اين ميان تنها دو اصل محدودكننده براي اين لذت‌خواهي پيش‌بيني شده كه شايد حتّا بتوان تمامي احكام ديني محدودكننده را هم از اين دو اصل محدوديت‌ساز نتيجه گرفت.

طبق اين انگاره، «انسان مي‌تواند تا جايي كه مي‌تواند لذت ببرد –هر لذتي- مگر زماني‌ كه:

1) لذت انسان ديگري را محدود كند،

2) خود را از لذت بزرگ‌تر/ بهتر/ عميق‌تر/ ماندگارتري محروم كند.»

با اين همه –چنان‌كه نوشتم- مفهوم لذت و لذت‌جويي از زندگي ايراني رخت‌ بر بسته ‌است. دلايل مختلفي را مي‌توان براي اين مسئله برشمرد. يكي از مهم‌ترين و اصلي‌ترين آن‌ها به برنامه‌هاي رژيم شاهنشاهي پهلوي در پيش از انقلاب‌اسلامي بازمي‌گردد. شاهان پهلوي و به‌خصوص پهلوي‌دوم با نگرش مثبتي كه به نظريه «اصلاحات‌اجتماعي از بالا» داشتند، -در خوش‌بينانه‌ترين نگاه- بر آن بودند كه زندگي مردم ايران را به‌گونه‌اي فرمايشي و دستوري مدرنيزه كند و البته با توجه به درك ناقص آنان از مدرنيته كه حاصل نگاه توريستي‌شان به غرب بود، «مدرنيزه‌شدن» زندگي ايراني نزد آنان با «غربي‌شدن» هم‌ارز بود.

به‌اين‌ترتيب حكومت‌پهلوي براي مدرن‌كردن زندگي ايراني، به غربي‌كردن رفتارهاي اجتماعي و پوشش ايرانيان و ترويج خوانش‌هاي سطحي از فرهنگ اصيل ايراني به نفع ارزش‌هاي معاصر زندگي غربي، اهتمام ورزيدند. اين شد كه بساط انواع و اقسام لذت‌هاي حسي به شهرهاي بزرگ و شهرهاي تفريحي ايران راه يافت، لذت‌هايي كه طيفي را از لذت‌هاي دون و پست گرفته تا لذت‌هاي متوسط و مياني شامل مي‌شدند. با اين همه، رفته‌رفته همان لذت‌هاي مياني و متوسط مانند سينما، موسيقي و حتّا تئاتر كه مي‌شد به لذت‌هاي متعالي تبديل شوند، در پاسخ به اقتضائات و الزامات اقتصادي و در غياب حمايت جدي دولتي از اين دست لذت‌ها به‌سمت لذت‌هاي دون و پست ميل كردند و رنگ‌وآب فرهيخته خود را از دست دادند.

با پيروزي انقلاب‌اسلامي و سرنگوني حكومت‌پهلوي، موجي از ضديت با هرآن‌چه يادآور حكومت پيشين بود در ميان مردمي كه خيال حكومتي نو در سر داشتند، بالا گرفت. علاوه‌برآن، نوع نگاه پهلوي‌ها به مقوله لذت در زندگي ايراني و بي‌توجهي‌شان به حساسيت‌هاي فرهنگي مردم ايران، باعث شده‌بود نوعي بدبيني نسبت به لذت‌جويي در ميان ايرانيان شكل گيرد. اين شد كه شايد بتوان ادعا كرد اگر تأييد مقامات سياسي و مذهبي حكومت‌جمهوري‌اسلامي بر هنرهاي لذت‌بخشي مانند سينما، موسيقي و تئاتر نبود، آن‌ها هم مانند خيلي ديگر از واردات لذت‌بخش دوران پهلوي محكوم به محوشدن از بخش آشكار حيات‌اجتماعي ايرانيان مي‌شدند؛ اتفاقي كه براي عشرت‌كده‌ها، مشروب‌فروشي‌ها، ديسكوها، تئاترهاي –به‌زعم نيروهاي انقلابي- نازل و مبتذل، سينماي –به‌زعم نيروهاي انقلابي- مملو از فيلم‌فارسي‌هاي ستاره‌محور و فاقد معنا، و موسيقي –به‌زعم نيروهاي انقلابي- بي‌محتوا و طرب‌محور افتاد.

از طرف ديگر، لذت مقوله‌اي ‌است مربوط به «نفس/ خود» آدمي و به‌همين‌دليل است كه اگر در لذت‌جويي نسبت به همان دو اصل اساسي محدودكننده بي‌توجهي شود، بي‌شك حقوق ديگران زير پا گذاشته مي‌شود. اين در حالي است كه مفهوم ايثار و فداكاري در فرهنگ ايراني و به‌طرز قابل‌توجهي در فرهنگ اسلامي يك ارزش به حساب آمده و اين ارزش گاه چنان برجستگي پيدا كرده كه به «دگرخواهي» و حتّا «خودهيچ‌انگاري» نزديك شده‌است. مفهوم ايثار و فداكاري در دوران انقلاب‌اسلامي و بعد از آن در جريان جنگ 8ساله ايران و عراق، هرچه بيش‌تر بر زندگي ايراني حاكم شد. هرچند مي‌توان به‌طور جدي بررسي كرد كه آيا اين مفهوم -به‌ويژه در سال‌هاي اخير- مفهومي حقيقي و در بطن فرهنگ ايراني بوده يا مفهومي رياكارانه و مزورانه، با‌اين‌حال مي‌توان گفت ارزش ايثار و فداكاري چنان در زندگي ايراني قوت پيدا كرده كه مفهوم لذت به‌خاطر وجه نفس‌گرايانه آن تقريباً به يك ضدارزش تبديل شده‌است.

پس جاي خالي لذت در زندگي ايراني بيش از همه ناشي از دو عامل است:

1) بدبيني مردم ايران و به‌تبع آن حكومت، نسبت به مفهوم لذت‌جويي در اثر افراط‌هاي حكومت‌پهلوي در پرداختن به امر لذت

2) ارزش‌بودن مفهوم ايثار و فداكاري و تصور ايرانيان از تقابل اين مفهوم با مفهوم لذت‌جويي

بااين‌همه بايد براي بازگرداندن لذت و ارزش لذت‌جويي به زندگي ايراني و –تا آن‌جا كه از دست ما برمي‌آيد- زندگي جوان ايراني كاري كرد. در غياب اين امر اساسي زندگي بشر، حتّا متعالي‌ترين و والاترين امور رنگ‌و‌آب خود را از دست مي‌دهند و به مقولاتي خسته‌كننده و آزاردهنده تبديل مي‌شوند. اين مي‌شود كه ديگر نه كسي از كاركردن لذت مي‌برد و نه از درس‌خواندن و –بي‌تعارف- نه حتّا پرستيدن خداوند كه قرار است لذت‌بخش‌ترين امر بشري باشد!

در گام اول به‌نظر مي‌رسد پيش‌ازهمه بايد ذهنيت منفي جوان ايراني نسبت به لذت و لذت‌جويي اصلاح شود و اين تصور او از بين برود ‌كه وقتي از لذت حرف مي‌زنيم، از پست‌/ دون/ زشت‌ترين امر بشري حرف مي‌زنيم.

+ هادی‌نيلی | سه شنبه 11 اسفند1383، 21:40 | 

0. يك‌جايي خواندم كه فرانسوي‌ها درباره ما ايراني‌ها ضرب‌المثلي دارند كه «ايراني‌ها چيزي را كه عاشقش هستند، مي‌سوزانند و به چيزي كه مي‌سوزانند، عشق مي‌ورزند!». نمي‌دانم آيا واقعاً هم‌چين ضرب‌المثلي وجود دارد و اگر هم وجود دارد، واقعاً براي فرانسوي‌هاست و اگر هم مال فرانسوي‌هاست، آيا واقعاً درباره ما ايراني‌هاست و نه مردم يك كشور –به‌اصطلاح خودشان- جهان‌سومي ديگر. اما هرچه هست، ابداع‌كننده اين ضرب‌المثل پُربي‌راه هم نگفته‌است!

1. آن شماره‌‌ي همشهري‌جوان را يادتان مي‌آيد كه عكس محمد حسيني به‌طرز مضحكي (درست همان‌طور كه خودش هست!) روي جلد مجله كار شده‌بود؟! هر شماره براي اين‌كه عكسي برود روي جلد، يك بهانه كت‌وكلفت لازم است. بهانه آن شماره هم انتخاب حسيني به‌عنوان مجري منتخب مردم در سال83 بود. بااين‌حال نمي‌دانيد از زماني كه مجله رفت روي كيوسك (يادش به‌خير! آن زمان‌ها مجله علاوه بر چاپ، توزيع هم مي‌شد!!) در تماس‌هاي تلفني و ارسال اي‌ميل و فكس و نامه، چندنفر از اين موضوع شاك زدند كه «چرا جلد اين شماره‌تان زرد شده؟!»، «چرا كسي مثل محمد حسيني بايد بيايد روي جلد مجله‌اي مثل همشهري‌جوان؟!»، «موضوع مهم‌تري نداشتيد كه بياريدش روي جلد؟!»

و از همه‌ي اين‌ها گذشته، در خود تحريريه همشهري‌جوان هم سروصداهايي بلند شد و اگر نه سروصدا، نگاه‌هاي معناداري به جلد آن شماره مجله مي‌شد كه مي‌توانيد براي بررسي دقيق‌تر به «اولين‌ستون» علي‌قنواتي در آن شماره سري بزنيد (يادش به‌خير! آن زمان‌ها مجله علاوه بر چاپ، توزيع هم مي‌شد و هنوز علي‌قنواتي از نوشتن «اولين‌ستون»ش استعفا نداده‌بود!!).

2. چندروز پيش كه سوار ماشين يكي از دوستانم شدم، ديدم او هم مثل خيلي‌هاي ديگر كاست آلبوم «غريبه» را كه فريدون آن‌را خوانده و كلي هم فروخته، خريده و در كنار راديوپخش ماشينش گذاشته‌است. خود من خيلي از آن آلبوم خوشم مي‌آيد، به‌دلايل مختلف كه بعضي‌هاشان هم كاملاً شخصي‌اند و البته به اين هم ربطي ندارد كه با فريدون سلام‌وعليكي دارم!

با اين‌حال كاملاً بي‌منظور، خنده‌اي كردم و گفتم: «تو هم فريدون؟!!». با اين‌كه كاملاً از سر شوخي اين حرف را زده‌بودم، اما ديدم دوستم كمي به خودش پيچيد و بعد هم با يكي از اين جواب‌ها كه «نه‌بابا! مال داداشمه، جا گذاشته اين‌جا!» سعي كرد قضيه را بپيچاند. يك‌جوري توضيح داد كه انگار اگر يك‌وقت من شك كنم او خودش –با پاي خودش– رفته و كاست فريدون را خريده، خيلي بد مي‌شود!

3. مدتي پيش با يكي از دوستانم راهي سفري يك‌روزه به شهر آشتيان بودم. مقصد، نزديك بود و به همين خاطر، قرار بود زميني برويم. قبل از حركت از تهران، دوستم از راننده خواست كنار يك دكه روزنامه‌فروشي نگه دارد. وقتي برگشت ديدم دوتا از همان مجله‌هاي جدولي دستش است كه در هركدام از آن‌ها شونصدتا جدول هست و تازه بعضي‌هاشان جايزه هم دارد! نگاهي دوباره انداختم به دوستم. انگار فكر نمي‌كردم دوستم هم اهل جدول حل‌كردن باشد؛ انگار به جوان روشن‌فكري مثل او نمي‌آمد اين‌طوري زمان كسل‌كننده‌اي را كه در راه آشتيان بوديم، بگذراند.

يك‌ساعتي كه از حركت‌مان در جاده گذشت، ديدم كم‌كم دارد حوصله‌ام سر مي‌رود. دوستم كه شايد متوجه قضيه شده‌بود، آن يكي مجله جدوليه را به‌ام تعارف كرد و گفت: «اصلاً براي تو گرفتم‌ش!» يك‌ساعت بعدي را كه در راه بوديم، با جدول حل‌كردن گذراندم و تازه فهميدم بهترين ترفند براي وقت‌گذراني در شرايطي كه هيچ‌جور ديگري نمي‌شود وقت گذراند، جدول حل‌كردن است.

4. سيدمحمدخاتمي هفت‌سال پيش با حدود بيست‌ميليون رأي شد رييس‌جمهور سيدمحمدخاتمي. آن اول‌ها اوضاع جوري بود كه اگر حتا به جدول كنار خيابان ايراد مي‌گرفتي يا به اين‌كه چرا سطل‌آشغال كنار خيابان رنگش افسرده‌كننده است، از هر پنج‌نفر چهارنفر از جوان‌ترين‌هاشان برمي‌گشتند و چنان چپ‌چپ نگاه‌ت مي‌كردند كه: «چيه؟! به رييس‌جمهور مردمي بد مي‌گي؟!». انگار به اصول اوليه اخلاقي هركدام از آن‌ها بدوبي‌راه گفته‌اي.

همين سه‌ماه پيش بود كه همان رييس‌جمهور سيدمحمد‌خاتمي كذايي، به‌مناسبت روز دانشجو به دانشگاه‌تهران رفت و... يادتان مي‌آيد؟! از آن روز رييس‌جمهور هيچ مصاحبه مطبوعاتي نداشت تا همين چندروزپيش. آخر مصاحبه يكي از خبرنگارها پرسيد: «فكر مى كنيد قضاوت مردم و تاريخ درباره شما چه باشد؟» و رييس‌جمهوري كه پنج‌ماه بيش‌تر به پايان دوره‌اش نمانده، جواب داد: «نمى‌دانم! اما انتظار دارم ملت و اهل‌تحليل درباره من با انصاف قضاوت كنند.»

خاتمي چه ديده و از چه نگران است كه اين‌چنين مي‌خواهد «با انصاف» درباره او قضاوت كنند؟! مگر درباره‌ي كساني كه قبل از او و مانند او صندلي رياست‌جمهوري را ترك كردند، چه‌طور قضاوت شد؟! شايد از سر بي‌انصافي!

:: پس‌نويس: اين يادداشت براي انتشار در شماره يازدهم همشهري‌جوان نوشته‌شد، ولي چاپ نشد.

+ هادی‌نيلی | دوشنبه 10 اسفند1383، 20:2 |