تبليغاتX
هادی‌نامه :: روزنوشت‌های هادی‌نیلی :: تهران ~ Hadi Nili's Persian blog :: Tehran هادی‌نامه

هادی‌نامه

دغدغه‌های روزمره يک دانش‌جوی جامعه‌شناسی كه با حفظ‌سمت، روزنامه‌نگاری هم می‌كند و كلی كارهای ديگر...

طرح روی جلد «هزار خورشید درخشان»، که به اندازه خود رمان تلخ و تاریک و دل‌گیر و درعین‌حال امیدوار استبغضی به پهنای وطنی نه‌به‌این‌کوچکی

«هزار خورشید درخشان» (یا شاید درست‌ترش: دوصد خورشیدرو) را باید خواند. هر ایرانی باید بخواند. داستان، داستان هم‌وطنان ماست. هم‌وطنانی که خیلی‌های ما آن‌ها را به‌اشتباه به اعتبار خط مرزی بی‌اعتباری که کمی بیش از یک سده است بین ما و آن‌ها کشیده شده، ایرانی و هم‌وطن نمی‌دانیم.

هم‌وطنی آن‌سوی مرز؛ این، حسی است که همیشه نسبت به افغان‌های مهاجری هم که در ایران و در نزدیکی زندگی روزمره‌ام دیده‌ام، داشته‌ام. کنج‌کاوی و شور ارتباط‌گرفتن با هریک از آن‌ها که راه داده، شاید نشانی از همین حس است.

خواندن رمان دوم خالد حسینی، غم و بغضی در حنجره هر ایرانی جا می‌گذارد که به او ثابت کند مریم و لیلا و طارق و حکیم و حتا رشید، در هم‌خون‌بودن و هم‌وطن‌بودن دست‌کمی از صاحبان همین نام‌ها به علاوه شناس‌نامه‌های ایرانی‌شان ندارند.

این است که احمدشاه‌مسعود، قهرمان توی ایرانی هم می‌تواند باشد و وقتی در همین رمان زشتی‌ها و کژی‌های دوره چیرگی او و دوستانش بر کابل را می‌خوانی، به غرور و افتخاری که از نگاه‌کردن به چشم‌های عمیق او پیدا می‌کنی، تلنگر می‌خورد.

این است که آبادشدن دوباره و ازخاک‌برخاستن کابل و هرات و مزارشریف، به اندازه آبادی یکی از شهرهای ایران شادت می‌کند؛ دست‌کم به اندازه آبادانی یکی از شهرهای دورافتاده‌تر ایران.

از آقای خالد حسینی به این خاطر سپاس‌گزار ام که چندباره به یادم آورد هم‌وطنان من فقط آن ۷۰میلیون‌نفری که شناس‌نامه‌های کاغذی و قابل‌جعل ایرانی در دست دارند نیستند. مرزها، گشاده‌تر از این‌حرف‌ها هستند؛ اگر امان‌شان بدهیم.

 

پس‌نوشت:

اشتباه کردم که ترجمه بیتا کاظمی را از این کتاب خواندم. شاید چون این ترجمه دم‌دست‌تر بود. شاید اگر پیش‌ترش نام این مترجم نه‌خوش‌سابقه‌ را گوگلیده بودم و فهمیده بودم که با اتفخار اعلام کرده این رمان را در کمتر از ۲۰روز ترجمه کرده (+)، از همان اول ترجمه مهدی غبرائی را ترجیح می‌دادم که به‌مراتب سابقه‌دارتر و مترجم‌تر از بیتا کاظمی است.

شما این اشتباه را نکنید!

معادل‌گذاری‌های ناشیانه بیتا کاظمی که بی‌خواندن متن اصلی هم توی ذوق خواننده می‌زند و فارسی کم‌مایه‌اش که حتا بعید نیست خالد حسینی را هم به رنج بیاندازد، به‌سختی به‌ات اجازه می‌دهد از این رمان لذت ببری.

گویا از این کتاب – جز این دو ترجمه – چهار ترجمه دیگر هم عرضه شده: از سمیه گنجی، ناهید سلامی، حمید خادمی، و منیژه شیخ جوادی. درباره آن‌ها چیزی نشنیده و نخوانده‌ام. اما به نظر می‌رسد کاری که مهدی غبرائی ارائه کرده، برجسته‌تر از آن پنج‌تای دیگر باشد.

+ هادی‌نيلی | دوشنبه 12 آذر1386، 5:27 | 

یکی، تو فکر کن پدرش، در چهل‌اُم زهرا بنی‌یعقوب - عکس از آرش حسن‌نیا، کسوف
+ هادی‌نيلی | شنبه 10 آذر1386، 2:10 | 

آیا گفتمان دیپلماتیک، تاثیری بر گفتمان عمومی می‌گذارد؟!

 

به نظرم نکته‌ای که در ماجرای هسته‌ای ایران فراموش‌شده مانده، تاثیر گفتمان و ادبیات مسئولان پرونده هسته‌ای ایران است که مفهوم «حق» را این‌طور قوی و پررنگ در میان عموم جامعه ایرانی جا انداخته است.

۸سال‌پیش مخالفان ایدئولوژیک سیدمحمد خاتمی او را متهم می‌کردند که چرا از حق مردم حرف می‌زند؛ در حالی که -به باور آنان- مردم در برابر خداوند (و تبعاً در برابر نظام سیاسی ایران) فقط تکلیف دارند و حقی برای آن‌ها وجود ندارد که بخواهند از آن حرف بزنند.

حالا که چهارسالی هست مسئولان ارشد ایرانی مرتباً از حق (آن هم حق مسلم) مردم ایران برای برخورداری از انرژی هسته‌ای سخن گفته‌اند و عملاً کاری کرده‌اند که دیگر حتی سرسخت‌ترین طرف مقابل یعنی مسئولان ایالات متحده هم بر آن صحه می‌گذارند، دیگر بعید به نظر می‌رسد لازم باشد به یاد ایرانی‌ها آورده شود که اصولاً بشر در برابر هر تکلیف و وظیفه‌ای، از حق و حقوقی هم برخوردار است و این‌طور نیست که بتوان به‌سادگی شهروندی را که به تکالیف و وظایف شهروندی‌اش عمل کرده، از حق‌های مسلم دیگرش محروم کرد.

یعنی درواقع می‌شود امیدوار بود که این‌طور باشد؛ یا اگر خدای‌ناکرده نیست، بشود!

;)

+ هادی‌نيلی | چهارشنبه 7 آذر1386، 17:19 |