تبليغاتX
هادی‌نامه

هادی‌نامه

دغدغه‌های روزمره يک دانش‌جوی جامعه‌شناسی كه با حفظ‌سمت، روزنامه‌نگاری هم می‌كند...

بـُرد - بـُرد

علی‌السویگی؛ به معنای مثبت‌اش

     برای اولین‌بار تا جایی که به یاد می‌آورم، در یک موقعیت ِ - به معنای واقعی کلمه - «برد - برد» قرار گرفته‌ام و برای اولین‌بار دارم درک می‌کنم چه دشوار است تصمیم‌گرفتن در چنین موقعیت‌هایی. آن‌چه می‌خواهم از زندگی‌ام، یعنی تحصیل و کسب تجربه و شریک‌بودن در کارهای بزرگ مفید برای توسعه پای‌دار جامعه ایرانی، در هر دو موقعیت هست و من واقعا نمی‌دانم اگر هرکدام را به دست آوردم، خوش‌حال باشم که به دستش آورده‌ام یا ناراحت که آن‌یکی را از دست داده‌ام!


     امیدوارم بعدها خودم را به این خاطر سرزنش نکنم که هر دو موقعیت را برابر فرض کرده‌ام...


     اگر باور داری، برایم دعا کن؛ وگرنه آرزوهای خوبت را ازم دریغ نکن!

+ نوشته شده در  2008/10/21ساعت 22:41  توسط هادی  | 

از کنعان

افسانه بایگان (آذر) و ترانه علی‌دوستی (مینا) در نمایی از کنعان






- گفتم گم شدی... جایی رو که بلد نیستی تو!
- دیدی که برگشتم... تو نگران خودت باش...
+ نوشته شده در  2008/10/19ساعت 0:41  توسط هادی  | 

روزهای بی‌دردسر

روزهای بی‌روزنامه

     فکر می‌کنی چرا نامه کردان به احمدی‌نژاد، دیروز آخر وقت منتشر شد؟!

     فکر می‌کنی چرا جلسه غیرعلنی مجلس (با حضور رسانه‌ها!) امروز برگزار شد؟!

     این تعطیلی‌های خودخواسته و از سر تنبلی روزنامه‌ها، هر چند وقت یه بار یه فرصت برای نفس راحت کشیدن می‌ده به کسانی مثل کردان و احمدی‌نژاد؛ چند روز بی‌دردسر و بی‌مزاحم - بی‌تیترهای روی اعصاب آقایان.

     روزنامه‌ها که تعطیل باشند، خوراک‌دهنده‌های اصلی‌شان - خبرگزاری‌ها و سایت‌های خبری - با خیال راحت می‌روند تعطیلات.

    روزنامه‌ها، پنج‌شنبه منتشر نمی‌شوند - یعنی از چهارشنبه تا جمعه، سه روز بی‌روزنامه!

     این‌جاش که دیگه تقصیر قاضی مرتضوی نیست، هست؟!

+ نوشته شده در  2008/10/1ساعت 2:39  توسط هادی  | 

رسانه‌ها پول می‌گیرند؟

تصویر احمدی‌نژاد روی جلد مجله‌ها و مطبوعه‌های غربی - به هر بهانه و با هر محتوایی - انشان می‌دهد که بی‌تردید او چهره معروف این روزهای جهان است اما معروف به چه؟احمدی‌نژاد: «پول ندادم اما معروف شدم!»

     در این سفر اخیر احمدی‌نژاد به کشور محبوبش آمریکا که هرسال باید یک سر برود و برگردد، در یکی از دیدارهایش خطاب به حاضران (که انگار دانش‌جوهای آمریکایی بودند) گفت که چهره‌های جهانی به رسانه‌ها و روزنامه‌نگارها پول می‌دهند تا معروف شوند. و البته بعدش حرف خود را زد که: «ولی من تا حالا به هیچ رسانه‌ای پول نداده‌ام. اما می‌بینید که چه معروف شده‌ام و همه می‌خواهند با من مصاحبه کنند»!


     این اظهارنظر رییس‌جمهور، با این‌که با حال و هوای شوخی هم‌راه بود، اما خیلی خوب نشان‌دهنده دیدگاه او و اطرافیانش به رسانه و رابطه رسانه‌ها با دولت‌مردان و چهره‌های تاثیرگذار جهانی است.

     البته شاید احمدی‌نژاد - با نگاهی به روزنامه‌نگارهای دور و بر خود و روزنامه‌نگارهایی که در شش سال گذشته و در دوران مسئولیتش مشتاقانه به او نزدیک شده‌اند و به غرض خود هم رسیده‌اند - حق دارد همه روزنامه‌نگارها را به یک چوب براند. این خرده را به هم‌کارهای روزنامه‌نگار مجیزگو و نان‌به‌نرخ‌روزخور هم می‌توان گرفت. تردیدی نیست که رسانه‌های حتا معتبری هم هستند در جهان که شاید گاه به طمع پول یا امتیازی یا شاید حتا از ناآگاهی، به جانبی کشیده شوند و اصل بی‌طرفی‌شان را نقض کنند.

     اما فروکاستن کلی و بی‌قید نقش رسانه و نوع رابطه آن با قدرت‌ها به آن‌چه احمدی‌نژاد ادعایش را می‌کند، از این رو برایش مفید است و جواب می‌دهد که به‌این‌ترتیب به شکلی غیرمستقیم، هر رسانه منتقد خود و ایده‌هایش را به این متهم می‌کند که چون پولش نداده‌ایم، غر می‌زند!

     شاید آن هدیه رییس‌جمهور به روزنامه‌نگارها (سفر به مشهد با غذای خوب!)، چیزی بوده در چارچوب همین تصور از رسانه‌ها.

     از دید رییس‌جمهور و اعوانش، آن رسانه‌ای هم که با وجود چنین هدیه سخاوتمندانه‌ای، باز هم به نقدها و خرده‌گیری‌هایش ادامه می‌دهد، لابد از جای دیگری پول بیشتری گرفته!

     می‌بینید رییس‌جمهورمان چه انسان وارسته‌ای است و در چه دنیای راحت و ساده‌ای زندگی می‌کند. بی‌خود نیست سفیدشدن موهایش، از موهای فک و چانه‌اش شروع شده.
+ نوشته شده در  2008/9/26ساعت 4:6  توسط هادی  | 

خبر مرگ / شایعه مرگ

چرا «شایعه» مرگ رهبر کره شمالی، «خبر» مهمی می‌شود؟

     هفته پیش یکی از مهم‌ترین خبرهایی که رسانه‌های عمده آن را دنبال می‌کردند، شایعه‌ای بود درباره مرگ رهبر جمهوری دموکراتیک خلق کره؛ یا همان کره شمالی.

     این شایعه از آن‌جا دامن پیدا کرد که کیم جونگ ایل برخلاف هرساله، در رژه نظامی سالگرد تاسیس این رژیم، حاضر نشد. خبرها از سکته و سپس بهبودی این رهبر را شامل می‌شد تا مرگ او در سال گذشته و حتا در سال 2003.

     هنوز هم هیچ اثری از نقض این خبر دیده نشده و خبری از این رهبر کره شمالی نیست.

     راستی چرا شایعه (و نه خبر) مرگ کسی مثل کیم جونگ ایل یا رهبران دیگری از این دست مثل فیدل کاسترو در کوبا، در مقایسه با خبر (و نه شایعه) بیماری یا ترور یا مرگ رهبران کشورهای غربی، این‌قدر اهمیت پیدا می‌کند؟

     1. با توجه به ساختارهای اقتصادی و سیاسی و حتا فرهنگی، رهبرانی مانند کیم جونگ ایل و مائو و کاسترو، معمولا بیش از آن‌چه رهبران غربی در کشور خود قدرت دارند، زمام امور را به دست دارند. بودن یا نبودن آنان، برای کشورشان معانی فراوانی دارد و می‌تواند گاه به معنای تغییراتی عمده و اساسی باشد. این رهبران اغلب به جای نظام عمل می‌کنند و برخلاف عمده کشورهای غربی که نظام برای رهبر تعیین‌کننده است، این رهبران هستند که برای نظام تعیین‌کننده‌اند.

     2. این قدرت و زمام‌داری مضاعف و ریشه‌دار، خود انگیزه‌ای می‌شود برای مدیران این‌جور کشورها تا جلوی نشت هرجور اطلاعاتی درباره بیماری یا ضعف یا حتا مرگ رهبران‌شان را بگیرند؛ مبادا پیش از آن‌که رهبر بهبود پیدا کرده باشد یا فکری برای رهبر بعدی کرده باشند، ممکلت به هم بریزد و زه‌وار کارها از دست برود و با توجه به توطئه‌های (گاه راستین) «دشمن»، کشور زیانی قابل‌توجه ببیند.

     این موضوع وقتی مهم‌تر می‌شود که یادمان باشد بیشتر این‌قبیل کشورها، همواره با بحران‌هایی خارجی (چه ساختگی از سوی حکومت و چه راستین) روبه‌رو هستند و این، نقش آن رهبران پرقدرت و اهمیت سلامتی‌شان را بیشتر می‌کند.

     3. این رهبران اغلب وجهه‌ای از فره همایونی یا کاریزمای حکومتی دارند. مردم کشورشان نسبت به آنان دیدی فرا-انسانی دارند و شاید چون به‌دشواری می‌توانند مرگ (این بزرگ‌ترین نقطه‌ضعف بشر) را برای آنان باور کنند، در این حکومت‌ها تلاش می‌شود کمتر خبری از ضعف یا بیماری رهبرشان درز نکند تا مبادا آن وجهه همایونی و فره‌مند، آسیب ببیند.

     4. توطئه‌هایی که سازمان‌های جاسوسی غربی یا حتا شرقی در سال‌های گذشته برای ترور رهبران کشورهای مخالف‌شان داشته‌اند، همیشه به شایعه‌ها درباره سلامتی این رهبران دامن زده است؛ به‌خصوص در داخل آن کشورها و نزد مردم خودشان. تهدیدهای علنی و بی‌رودربایستی علیه فیدل کاسترو و همچنین خط‌ونشان‌کشیدن‌های دولت اسرائیل برای یاسر عرفات، از نمونه‌های دم‌دست این‌جور تهدیدهای واقعی است. تازه تهدیدهای خیالی و موهوم که ساخته و پرداخته مردم این کشورها بوده‌اند را هم اضافه کنید.

     5. اما به نظرم مهم‌ترین زمینه‌ای که باعث می‌شود شایعه (و نه حتا خبر) مرگ یا ناخوشی رهبران کشورهایی مثل کره شمالی و کوبا را این‌طور در مرکز توجه رسانه‌ها(ی اغلب غربی) قرار می‌دهد، ناتوانی مزمن اطلاع‌رسانی در خود این کشورهاست.

     البته این یک زمینه، کاملا و تماما متاثر از آن چهار زمینه قبلی است که نوشتم.

     مثلا وقتی کره شمالی یا کوبا رسانه‌ای تا این اندازه آزاد نداشته باشد که به‌آسانی به خبرهایی درباره سلامتی رهبران‌شان بپردازد، این رسانه‌های دیگر کشورها و حتا بیش از آن، سازمان‌های اطلاعاتی و جاسوسی آن‌ها هستند که به تکاپوی جست‌وجو درباره خبر می‌افتند. اما در کشورهایی مثل آمریکا و کشورهای اروپایی، به دلیل نبودن همان چهار زمینه اول، این خبرها در حد یک خبر نسبتا زرد باقی می‌مانند و برای مردم آن کشورها، بیشتر جنبه آموزشی درباره بیماری آن فرد پیدا می‌کند؛ تا - چنان که درباره کشورهایی مثل کوبا و کره شمالی - به قالب خبرهای پلیسی و آمیخته به حدس‌ها و گمان‌ها وحتا آرزوها در بیایند!

---

     پ.ن.: راستی هنوز کسی خبری از حال و روز آریل شارون ندارد؟! آخرین خبر موثق، بیانیه‌ای بود که پسرش جلوی در بیمارستان محل مداوای او خواند و در آن از پزشکان پدرش تشکر کرد و البته مردمی که برای او دعا کردند. قدیمه چرا باید خبر سلامتی شارون را پس از سه سال پنهان نگه دارد؟

+ نوشته شده در  2008/9/24ساعت 17:38  توسط هادی  | 

دانسته‌هایی برای دریغ‌کردن لذت‌ها

کاش این‌ها را نمی‌دانستیم

     هنگام روبه‌روشدن با فیلم‌ها و داستان‌ها و آهنگ‌ها، چیزهایی می‌دانیم که اگر نمی‌دانستیم برای‌مان غیرمنتظره‌تر بودند و به‌همین‌خاطر لذت بیشتری از آن‌ها می‌بردیم:

     1. مدت‌زمان: وقتی می‌دانی فیلمی که می‌بینی چند دقیقه است، در آخرین دقیقه‌ها می‌توانی حدس بزنی که این فیلم روبه‌پایان، برگ دیگری ندارد که برایت رو کند. این است که با شوق کمتری تماشایش می‌کنی تا تمام شود. اگر هم گره‌ای در فیلم مانده، در آن آخرین دقیقه‌ها، با شوق تمام منتظر بازشدن گره‌ای. عنصر غافل‌گیری فیلم، کم می‌شود. این موضوع، برای کتاب هم صدق می‌کند. می‌توانی هربار نگاه کنی چند صفحه تا پایان کتاب مانده. درباره یک آهنگ زیبا هم.

     راه‌حل: روی دی‌وی‌دی فیلم‌ها از این امکان استفاده شود که زمان باقی‌مانده فیلم را نگوید (امکانی که استفاده از آن عملی است)، تماشاکردن فیلم در یک جشنواره یا در تلویزیون یا در هواپیما (!) بدون آن‌که بدانی چند دقیقه خواهد بود، کتاب را در قالب دیجیتالی بخوانی و آن هم نشان ندهد چند صفحه مانده، گوش‌سپردن به آن آهنگ زیبا در کنسرتی که اعلام نشده هر آهنگ چه‌قدر طول می‌کشد.

 

     2. تصوری کلی از محتوا: خواندن و شنیدن درباره یک فیلم یا داستان یا آهنگ، محتوایش را از تازگی ناب می‌اندازد. تریلرها و تیزرها و نقدها و یادداشت‌ها، یک سایه کلی از محتوایی که قرار است ازش لذت ببری، به دست می‌دهد.

     راه‌حل: کلا می‌توانی هیچ نقد یا یادداشتی درباره فیلم یا داستان یا آهنگ موردنظر نخوانی و نشنوی. صرفا از دوستان و کارشناسان قابل‌اعتماد پیشنهاد بگیر که آن اثر، ارزش وقت‌گذاشتن دارد یا نه. در این مورد هم جشنواره یا تلویزیون برای فیلم‌ها توصیه می‌شود.

     این لذت هیچ‌ندانستن درباره یک اثر را من به‌خصوص زمانی تجربه کردم که در اولین نمایش مارمولک، آن را در سینما فرهنگ و در جشنواره فجر دیدم. آن‌قدر درباره فیلم خبری کار نشده بود که همه منتظر بودیم داستان فرار از زندان را تماشا کنیم. به‌همین‌خاطر هم سالن تقریبا یک‌سوم پر شده بود.

 

     3. نام خالق اثر: وقتی نام کارگردان یا نویسنده یا آهنگ‌ساز را بدانی، می‌توانی تا اندازه‌ای بدانی با چه‌جور اثری روبه‌رو خواهی شد. کارهای تارانتیون، آلمادوار، اسپیلبرگ، بیضایی، دسس پدس، پیرزاد، چکناواریان، ناظری، تعریف، مختاباد و این‌جور آفریننده‌ها، عموما امضا دارد و حال‌وهوای‌شان را می‌تون حدس زد. درباره فیلم‌ها، این حدس را می‌توا از روی نام بازی‌گر هم زد. لابد به‌همین‌خاطر است که در یادداشت‌ها و نقدهایی که بر آن نوشته می‌شوند، بدیع‌بودن یک جنبه یک اثر در مقایسه با آثار قبلی آفریننده، موردتوجه قرار می‌گیرد.

     راه‌حل: ندانی با اثر چه کسی طرف هستی!

---

     * چیزی که نوشتم، لذت مخاطب را در غافل‌گیرکنندگی اثر کم‌رنگ می‌کند. روشن است که این فقط یکی از جنبه‌های یک اثر است که می‌توان ازش لذت برد. وگرنه کدام‌مان بارها «صدسال تنهایی» را نخوانده یا «غریبه‌ها در قطار» را تماشا نکرده یا «چهارفصل» را گوش نسپرده؟

     ** می‌توان این فهرست را کامل‌تر کرد. چیز دیگری به نظرت نمی‌رسد؟

+ نوشته شده در  2008/9/23ساعت 3:58  توسط هادی  |