تبليغاتX
هادی‌نامه :: روزنوشت‌های هادی‌نیلی :: تهران ~ Hadi Nili's Persian blog :: Tehran هادی‌نامه

هادی‌نامه

دغدغه‌های روزمره يک دانش‌جوی جامعه‌شناسی كه با حفظ‌سمت، روزنامه‌نگاری هم می‌كند و كلی كارهای ديگر...

در لاک خود

 

     این شماره «شهروند امروز»، خاویر سولانا را بر پیشانی خود دارد؛ مرد «مسامحه / معامله / وقت‌تلف‌کنی / روی‌خوش‌نشان‌دهی» با ایران. هفته پیش در شماره سالگرد انتشار این هفته‌نامه، محمد قوچانی - سردبیرش- در یادداشتی به این موضوع اشاره کرد که هربار تصویر چهره‌های جهانی روی جلد این هفته‌نامه رفته، با اقبال کمتری در دکه‌ها مواجه شده است.

 

     «شهروند امروز»، هفته‌نامه‌ای است که به نظرم نه ادبیات و نه صفحه‌بندی‌اش هیچ‌کدام اجازه نمی‌دهد مخاطبی باری‌به‌هرجهت و گذری برای خود پیدا کند. این‌که حتا مخاطبان چنین نشریه نخبه‌گرایی به شماره‌هایی که چهره‌های خارجی روی آن بوده‌اند روی خوش نشان نداده‌اند، می‌تواند حاکی از این باشد که هنوز اهمیت معادلات جهانی برای مخاطب - حتا نخبه- ایرانی، درست جا نیفتاده و روشن نشده است.

 

     اگر بخواهم بلندبلند فکر کنم و این‌جا بنویسم، شاید بتوان گفت علت این بی‌توجهی آن است که هنوز تاثیر عینی و واقعی این معادلات بر زندگی روزمره و آینده ایرانی‌ها، برای مخاطبان روشن و محرز نشده است. شاید هم چون معادلات جهانی را - یا تحت‌تاثیر رسانه‌های دولتی یا بر اساس پیش‌فرض‌ها و گمانه‌های خود- صرفاً در توطئه‌هایی خلاصه می‌بینند که همواره به سوی ملت ایران نشانه رفته است! یعنی معادلات جهانی را چنان ساده می‌بینند که دیگر دلیلی برای خواندن و دانستن درباره‌اش نمی‌بینند. شاید هم چون اعتمادی به رسانه‌های ایرانی در این حوزه ندارند.

 

     این بی‌اطلاعی و بی‌میلی به دانستن، می‌تواند زمینه‌ای را فراهم کند که هرکس به فراخور منفعت شخصی یا گروهی‌اش، تصویری دل‌خواه از معادلات جهانی به ایرانیان ارائه کند و از قـِبـَل ِ آن تصویر، نمدی برای خود کلاه کند. شاید این تصویر جعلی و ساختگی و مصلحتی، زیادی خوش‌بینانه و شاید زیادی بدبینانه باشد. هرچه هست، «واقعیت» نیست.

+ هادی‌نيلی | شنبه 1 تیر1387، 16:4 | 

اوباما، خطرناک‌تر از مک‌کین؟!

[اگر باور دارید مک‌کین و هیلاری و اوباما هیچ تفاوتی با هم ندارند، این یادداشت را نخوانید!]

 

باراک حسین اوباما زیبا می‌خندد اما با خنده چه‌کار می‌تواند بکند در آن مملکت چند صد میلیون نفری؟     این‌طور که بویش می‌آید، امروز قرار است هیلاری بالاخره جلوی اوباما کوتاه بیاید و رقابت از یک مثلث، به یک رقابت دوطرفه تبدیل شود. تقریبا همه کسانی که من را می‌شناسند می‌دانند که از اول خیلی دلم با این حسین دوست‌داشتنی و محترم بوده اما حالا که دیگر قضیه دارد جدی می‌شود، می‌بینم که ترجیح می‌دهم هیلاری جلوی مک‌کین بایستد تا اوباما.

 

     اوباما، یک آدم درس‌خوانده است و از هیلاری و مک‌کین هم واقع‌گراتر و در عین حال از تفرعن آمریکایی دورتر به نظر می‌رسد. با این‌حال، او کسی نیست که اگر رییس‌جمهور آمریکا شود، خیال ما و بقیه مردم دنیا را راحت کند.

 

     بگذارید مسئله را ساده‌تر بنویسم. به نظرم قضیه، قضیه دوم خرداد است. خاتمی و اوباما از این بابت‌ها خیلی شبیه هم‌دیگرند: هر دو از نژادهایی هستند که چون به‌شان «ظلم تاریخی» شده، نزد مردم‌شان عزیز هستند: سید / سیاه‌پوست؛ هر دو از نظر چهره جذاب و هم‌دلی‌برانگیزند؛ هر دو خوش‌خنده‌اند؛ چهره جدیدی در نظام سیاسی کشور خودشان هستند؛ بی‌تجربه و نپخته‌اند؛ باشخصیت‌تر و محترم‌تر از رقیبان‌شان به نظر می‌رسند؛ هر دو ایده‌هایی برای دنیا و کشورشان دارند و ظاهرا ترجیح می‌دهند صرفا ایده‌های قبلی‌ها را دنبال نکنند؛ باسواد و روشنفکر و لیبرال‌مآب هستند؛ سابقه آکادمیک دارند؛ خلاصه آدم‌حسابی‌اند؛ و نجیب‌.

 

     اما مشکلاتی که پیش رو دارند هم شبیه هم‌دیگر ‌است! چرا احمدی‌نژاد می‌تواند دستور بدهد زنان وارد استادیوم شوند؟ معاونش می‌تواند امیر احمدی را دعوت کند تهران و با او ملاقات هم بکند؟ می‌تواند برود آمریکا با شورای روابط خارجی‌اش جلسه بگذارد؟ می‌تواند چون به هرچه متهم شود، متهم به فروختن ارزش‌ها نمی‌شود! اما خاتمی متهم می‌شد و به‌همین‌خاطر هم حتا وقتی خود کلینتون با گوش‌کردن به سخن‌رانی‌اش داشت پیش‌قدم می‌شد، جرات نکرد باش توی یک عکس بایستد! اما از اون طرف روشن است که احمدی‌نژاد از چنین فرصتی (اگه باز هم پیش بیاد) نمی‌گذرد.

 

مریم و ادوارد سعید در کنار باراک و میشل اوباما - عکس از حمید دباشی      برای نسخه بزرگ‌تر، کلیک کن     به همین دلایل اوباما هم که دوست ادوارد سعید فلسطینی ضدّ صهیونیسم بوده، مجبور است از آن چهره‌اش فاصله بگیرد تا متهم به ارزش‌فروشی نشود. این است که به نظر من اگر «رییس‌جمهور اوباما» به لابی‌های صهیونیستی (اصل مشکل ایران و حتا دنیا با آمریکا) امتیاز ندهد، دست‌کم نمی‌تواند با آن‌ها در بیفتد و از نفوذشان در آمریکا و در دستگاه‌های تصمیم‌گیرنده آن کشور کم کند.

 

     این در حالی است که رییس‌جمهور بعدی آمریکا کسی خواهد بود که می‌تواند به شکلی حیاتی تصمیم بگیرد که آمریکا همچنان از اسرائیل - هرجور که باشد و هرجور که رفتار کند - حمایت کند، یا نه؛ و به نظرم اوباما آدم این کار نیست.

 

     با این حرف‌ها همچنان - مثل خیلی از کسانی که در دوم خرداد 76 به خاتمی رای دادند و از او حمایت کردند - هنوز هم دوست دارم اوباما «با فاصله کمی» از رقیبش ببازد. البته کاش این رقیب مک‌کین نبود. با وجود مک‌کین، خیلی ساده می‌توان گفت: هرکسی جز او! این‌طوری قطعا به اوباما بیشتر از مک‌کین راغب خواهیم بود. اما کاش اوباما از هیلاری می‌باخت. به‌رخ‌کشیدن ایده‌های اوباما به جامعه و نخبگان آمریکا و جهان، برایم خیلی لذت‌بخش‌تر و مغتنم‌تر بود تا رای‌آوردن محتملش در آبان جاری و شکست‌خوردن تقریبا قطعی‌‌اش در چهارسال ریاست‌جمهوری.

 

     از این نگران‌ام که همان‌طور که خیلی‌ها دوست داشتند با خاتمی خودشان را به رخ بکشند و یک‌دفعه زد و برنده شد و بعدش هم ماند توی گـِل (نماند؟!)، اوباما هم به همین سرنوشت دچار شود.

 

     این‌روزها آمریکا و تبعا دنیا، معطل یک لینکلن یا (با عرض معذرت از برخی دوستان) کارتر یا کندی دیگر است. کسی که قدرت ترک‌تاز آمریکا را مهار بزند، حتا کمی. آمریکا ناچار است با این واقعیت کنار بیاید که دیگر در این دنیا تنها نیست. قدرت‌های دیگری دارند یواش‌یواش جلو می‌آیند که البته لزوما هم دولت‌های رسمی نیستند. شاید سازمان‌ها یا تشکل‌های قدرتمند باشند. به‌همین‌خاطر آمریکا یک رییس‌جمهور لازم دارد که این واقعیت را نرم‌نرم به مردمش بقبولاند و درباره‌اش، آن‌ها را قانع کند.

 

     نه مک‌کین چنان آدمی است - که به نظر می‌رسد اساسا هنوز به این واقعیت باور نیاورده؛

و نه اوباما - که با وجود باوری که ظاهرا دارد، توان و شخصیت چنین کاری را ندارد.

 

     این یادداشت پروفسور حمید دباشی را هم بخوانید! به قول او، «شاید بدترین چیز آمریکا همین باشد که هنوز می‌توان به‌‌اش امیدوار بود!»

+ هادی‌نيلی | چهارشنبه 15 خرداد1387، 6:33 | 

یک تصویر وارونه

جان ال. اسپوزیتو و دالیا مجاهد / ترجمه هادی نیلی

... تحلیل ‌محتوای رسانه‌ها در ایالات‌متحده نشان می‌دهد که اکثر پوشش‌های خبری به اسلام در تلویزیون‌های این کشور، به‌روشنی منفی هستند. آمریکایی‌ها هرروز با گزارش‌های خبری‌ای درباره مسلمانان و کشورهایی با اکثریت مسلمان بمباران می‌شوند که در آن گزارش‌ها، زیاده‌گویی‌ها و لفاظی‌ها - و نه سند و مدرک - است که عواطف مخاطب را پیش می‌برد.

به جای آنکه به افراطی‌‌ها در هر دو سوی ماجرا اجازه بدهیم به ما دیکته کنند که چطور باید درباره اسلام و درباره غرب حرف بزنیم، لازم است هوشیارانه و با دقت به صدای مردم عادی گوش کنیم. پیروزی ما در جنگ با تروریسم، به این بستگی دارد.

+ منبع: لس‌آنجلس‌تایمز - 2 آوریل 2008

[متن کامل ترجمه این یادداشت، با اجازه نویسندگان آن برای بازنشر توسط مترجم، در شماره 475 روز سه‌شنبه 3 اردیبهشت 1387 در روزنامه کارگزاران منتشر شد.]


[کاملش این‌جاست]
+ هادی‌نيلی | یکشنبه 8 اردیبهشت1387، 12:59 | 

یک سورپریز اجتماعی

جان ال. اسپوزیتو و دالیا مجاهد / ترجمه هادی نیلی

 

     ... مدعیان خود خوانده آزادی اغلب فراموش می‌کنند که دیوسازی از یک اقلیت دینی، تهدیدی در قبال آزادی است؛ تهدیدی آشنا. این‌گونه لفاظی‌ها به معنای برانگیختن حمایت سیاسی برای جعل‌کنندگان هراس است و بنیان دموکراسی مشارکت‌جویانه را ویران می‌کند و اجازه نمی‌دهد شهروندانی آگاه تربیت شوند که با متانت رهبران خود را بر اساس معیارهایی عقلانی که هوشیارانه طراحی شده‌اند، انتخاب کند.

 

     هراس، تفکر انتقادی و رغبت به مطالبه‌کردن از قدرت و جوابگو-نگه‌داشتن دولت را ویران می‌کند. آزادی هیچگاه بیشتر از زمانی که رکن جامعه دموکراتیک آن تضعیف شده، ضربه نخورده است. با تحریک عواطف توسط پروپاگاندای نژادپرستانه، آزادی تضعیف شده است؛ نه اینكه تقویت شود.

 

+ منبع: نیوزویک، واشنگتن‌پست - آوریل 2008

 

[متن کامل ترجمه این یادداشت، با اجازه نویسندگان آن برای بازنشر توسط مترجم، در شماره 475 روز سه‌شنبه 3 اردیبهشت 1387 در روزنامه کارگزاران منتشر شد.] 


[کاملش این‌جاست]
+ هادی‌نيلی | چهارشنبه 4 اردیبهشت1387، 2:27 | 

دو روی متعفن یک سکه

محمد قائد  خسرو ناقد - بی‌بی‌سی فارسی:

     چنین به ‌نظر می‌رسد که اکنون دو گروه تندرو و افراط‌گرا در جهان، یکی با تحریک احساسات و ایجاد ترس در دل شهروندان اروپایی و دیگری با ترور و دست‌آویز قراردادن اعتقادات مذهبی، گر چه به‌ظاهر در تعارض با یکدیگر قرار دارند، ولی در اساس با رویکرد خشونت‌آمیز خود، مکملِ هم و دو روی یک سکه‌اند...

+ هادی‌نيلی | پنجشنبه 15 فروردین1387، 20:31 | 

هریک از این هفت نفر احتمال دارد قدرت‌مندترین فرد بعدی روی زمین بشود. این، گسترده‌ترین رقابت انتخاباتی آمریکا در دهه‌های گذشته استمگر فرقی هم می کند؟!

جان سی. هالزمن

ترجمه: هادی نیلی

 

این اولین‌بار از دهه 1950 است که یک رییس‌جمهور یا یک معاون رییس‌جمهور، در رقابت‌ها برای کاخ‌سفید دخیل نیست. از آن گذشته، نوامبر آینده که رای‌دهنده‌های آمریکایی رای‌شان را بدهند، هریک از این شش یا هفت نفر احتمال دارد قدرت‌مندترین فرد بعدی روی زمین بشود. این، گسترده‌ترین رقابت انتخاباتی آمریکا در دهه‌های گذشته است. 

 

     مشخصاً بعد از ریاست‌جمهوری مصیبت‌بار و فجیع جورج دبلیو بوش به‌روشنی پیداست که آمریکا - و جهان - واقعاً تحمل یک رییس‌جمهور دیگر را که به آموزش ضمن‌خدمت نیاز داشته باشد، ندارد. به‌همین‌خاطر آن‌قدرها دشوار نیست که موضع هریک از نام‌زدها را در صحنه بین‌المللی تشخیص داد؛ اغلب فقط کافی است به دیدگاه‌های آن‌ها درباره ایران نگاهی گذرا بیندازیم. این، همچنین به یادمان می‌آورد که فراتر از همه بامزگی و هیجان سبک‌سرانه‌ای که در کارزار تبلیغات انتخاباتی هست، این واقعاً اهمیت دارد که عاقبت چه کسی رییس‌جمهور می‌شود. 

 

     شاید وقتش است ایالات متحده را در آن روزهای قدیمی به یاد بیاوریم که رای‌دهنده‌های آمریکایی، روشنفکرانی اصیل و حقیقی مثل آدامز، جفرسون، لینکولن، و تئودور روزولت را به کاخ سفید فرستادند. 

 

     حتماً دلیلی داشته که این‌طور رای می‌داده‌اند!

 

[این ترجمه، پیش‌تر در شماره 33 هفته‌نامه شهروند امروز (23 دی 1386) منتشر شده است]


[کاملش این‌جاست]
+ هادی‌نيلی | پنجشنبه 27 دی1386، 22:56 | 

طرح روی جلد «هزار خورشید درخشان»، که به اندازه خود رمان تلخ و تاریک و دل‌گیر و درعین‌حال امیدوار استبغضی به پهنای وطنی نه‌به‌این‌کوچکی

«هزار خورشید درخشان» (یا شاید درست‌ترش: دوصد خورشیدرو) را باید خواند. هر ایرانی باید بخواند. داستان، داستان هم‌وطنان ماست. هم‌وطنانی که خیلی‌های ما آن‌ها را به‌اشتباه به اعتبار خط مرزی بی‌اعتباری که کمی بیش از یک سده است بین ما و آن‌ها کشیده شده، ایرانی و هم‌وطن نمی‌دانیم.

هم‌وطنی آن‌سوی مرز؛ این، حسی است که همیشه نسبت به افغان‌های مهاجری هم که در ایران و در نزدیکی زندگی روزمره‌ام دیده‌ام، داشته‌ام. کنج‌کاوی و شور ارتباط‌گرفتن با هریک از آن‌ها که راه داده، شاید نشانی از همین حس است.

خواندن رمان دوم خالد حسینی، غم و بغضی در حنجره هر ایرانی جا می‌گذارد که به او ثابت کند مریم و لیلا و طارق و حکیم و حتا رشید، در هم‌خون‌بودن و هم‌وطن‌بودن دست‌کمی از صاحبان همین نام‌ها به علاوه شناس‌نامه‌های ایرانی‌شان ندارند.

این است که احمدشاه‌مسعود، قهرمان توی ایرانی هم می‌تواند باشد و وقتی در همین رمان زشتی‌ها و کژی‌های دوره چیرگی او و دوستانش بر کابل را می‌خوانی، به غرور و افتخاری که از نگاه‌کردن به چشم‌های عمیق او پیدا می‌کنی، تلنگر می‌خورد.

این است که آبادشدن دوباره و ازخاک‌برخاستن کابل و هرات و مزارشریف، به اندازه آبادی یکی از شهرهای ایران شادت می‌کند؛ دست‌کم به اندازه آبادانی یکی از شهرهای دورافتاده‌تر ایران.

از آقای خالد حسینی به این خاطر سپاس‌گزار ام که چندباره به یادم آورد هم‌وطنان من فقط آن ۷۰میلیون‌نفری که شناس‌نامه‌های کاغذی و قابل‌جعل ایرانی در دست دارند نیستند. مرزها، گشاده‌تر از این‌حرف‌ها هستند؛ اگر امان‌شان بدهیم.

 

پس‌نوشت:

اشتباه کردم که ترجمه بیتا کاظمی را از این کتاب خواندم. شاید چون این ترجمه دم‌دست‌تر بود. شاید اگر پیش‌ترش نام این مترجم نه‌خوش‌سابقه‌ را گوگلیده بودم و فهمیده بودم که با اتفخار اعلام کرده این رمان را در کمتر از ۲۰روز ترجمه کرده (+)، از همان اول ترجمه مهدی غبرائی را ترجیح می‌دادم که به‌مراتب سابقه‌دارتر و مترجم‌تر از بیتا کاظمی است.

شما این اشتباه را نکنید!

معادل‌گذاری‌های ناشیانه بیتا کاظمی که بی‌خواندن متن اصلی هم توی ذوق خواننده می‌زند و فارسی کم‌مایه‌اش که حتا بعید نیست خالد حسینی را هم به رنج بیاندازد، به‌سختی به‌ات اجازه می‌دهد از این رمان لذت ببری.

گویا از این کتاب – جز این دو ترجمه – چهار ترجمه دیگر هم عرضه شده: از سمیه گنجی، ناهید سلامی، حمید خادمی، و منیژه شیخ جوادی. درباره آن‌ها چیزی نشنیده و نخوانده‌ام. اما به نظر می‌رسد کاری که مهدی غبرائی ارائه کرده، برجسته‌تر از آن پنج‌تای دیگر باشد.

+ هادی‌نيلی | دوشنبه 12 آذر1386، 5:27 | 

آیت‌الله موسی صدر؛ یکی از پرنفوذترین و موثرترین رهبران خاورمیانه در قرن بیستمچنین روزهایی؛ امام ‌موسی صدر

این‌روزها، همان روزهایی است که آیت‌الله موسی صدر یا (همان‌طور که دوست دارم خارج از ژست بی‌طرف ِ روزنامه‌نگارانه‌ام جانب‌دارانه خطابش کنم) امام موسی صدر ناپدید شد.

نزدیک به سی‌سال است که امام موسی نیست و با وجود این‌همه سال که گذشته، هنوز اندیشه‌‌ها و مهم‌تر از آن، تدبیرهای او برای جامعه‌هایی به گونه‌گونی فرهنگی مانند لبنان و ایران می‌تواند کارساز و چاره باشد؛ بسا که تنها چاره و راه‌کار.

بعضی‌وقت‌ها واقعاً ‌می‌توان حسرت نبودن کسانی را خورد. حسرت امام موسی، از همان حسرت‌هاست. حسرت بودن کسی که می‌شود درباره اسلام و هر باور دیگرش، با او حرف زد، بحث کرد، به چالش کشیدش، و او در پایان حتا بی‌آن‌که متقاعدت کرده باشد، با مهربانی بدرودت بگوید...

حسرت کسی که احساس کنی اسلام از این‌که او نام این دین را بر دوش می‌کشد، شرمنده نمی‌شود...

جای امام موسی این‌روزها خیلی خالی است!

+ هادی‌نيلی | سه شنبه 6 شهریور1386، 1:17 | 

با مارک‌های استثماری چه کنیم؟!

این یادداشت شایان، فکری‌ام کرده.

فرض کنیم دوتا مارک وجود دارد که کیفیتی تقریباً برابر به‌ام ارائه می‌دهند و قیمت آن‌ها هم تفاوت چندانی ندارد. یعنی نه کیفیت و نه قیمت، عامل ترغیب من به خریدکردن از هیچ‌کدام از آن‌ها نیست. اگر من بدانم یکی از آن‌ها از کودکان زیر سن قانونی کارکردن بهره‌کشی می‌کند یا آدم‌هایی را که در جریان قاچاق انسانی این‌ور و آن‌ور شده‌اند، در کارگاه‌هایش به کار می‌گیرد یا حتا کارگرهایش را «خریده است» و تنها ناهار و شام خرج آن‌ها می‌کند.

- آیا لازم است که من از مارک دیگر خرید کنم؟!

- آیا این اعتراض من در مرحله خریدکردن، ممکن است روی شیوه رفتار صاحبان آن مارک با کارگران‌شان تاثیری بگذارد؟

- حالا اگر عامل قیمت و عامل کیفیت را هم در نظر نگیریم چه؟ یعنی لازم است که من و شما از جیب‌مان بیشتر خرج کنیم که یعنی با بهره‌کشی از زنان و کودکان و قاچاق‌شده‌ها مخالفت کرده باشیم؟

سوال‌هایی دقیق‌تر و جزئی‌تر هم مطرح است که شاید حامد بتواند ماجرا را به زبانی علمی‌تر و عینی‌تر روشن کند.


[کاملش این‌جاست]
+ هادی‌نيلی | سه شنبه 12 دی1385، 18:48 | 

صدام آماده اعدام‌شدن می‌شود. او حاضر نشد کیسه پارچه‌ای سیاه‌رنگی به سرش بکشند و "با چشمان باز" مرد. موفق الربیعی که شاهد ماجرا می‌گوید صدام دم مرگش، خیلی دری‌وری می‌گفته و از اساس درهم‌شکسته بوده.مرگ برای او بهشت است

هرچه فکر می‌کنم، می‌بینم نمی‌توانم از اعدام صدام خوش‌حال باشم.

کسانی مثل صدام را باید به زور هم که شده زنده نگه داشت. صدام‌ها باید زنده بمانند و ببینند که چه‌طور کشورشان از خاک بلند می‌شود؛ ببینند چه‌قدر عقب نگه داشته بودند خودشان و مردم‌شان را؛ ببینند و با وجدان خودشان روبه‌رو شوند که این بهترین عذاب برای آن‌هاست...

این‌همه سال زنده‌ماندن پینوشه یک فایده داشته و آن هم آن نامه رقت‌آور پینوشه بود که روشن کرد انگیزه‌های او چه‌قدر برای خودش محکم و محترم بوده چه راحت می‌توان به نام انسانیت و به نام مردم، جنایت کرد و سپس در مقام توجیه‌اش برآمد اما همیشه توجیه وقتی به کار گرفته می‌شود که عذاب‌وجدانی چیزی داشته باشی.

صدام نباید اعدام می‌شد...

+ هادی‌نيلی | شنبه 9 دی1385، 20:30 | 

نقاشی؛ روی ديواری كه بايد خراب شود

گرافیتی (Graffitti)، هنر اعتراض است - هنر دادزدن. هنوز به‌درستی معلوم نیست فارسی‌اش چه می‌شود. داریوش آشوری در وب‌لاگش جـُـستار دیوارنگاری را پیشنهاد می‌کند. حالا اسمش و فارسی‌اش مهم نیست. همه‌جا دیده‌ایم‌اش - گرافیتی را. همان دیوارنگاری‌های روزهای بهمن 57 - همان که جوانی دستش را زده در خون دوستش و زده روی دیوار و نقش یک کف دست قرمز به رنگ خون مانده روی دیوار، همان دیوارنگاری‌هایی که پشت تخته‌آگهی‌های بزرگ‌راه‌های تهران می‌بینیم، این‌ها اسم‌شان گرافیتی است.

گرافیتی هنر اعتراض است، هنر دادزدن. ارزان است و بی‌خرج. زود می‌توانی کارت را روی دیوار بکنی و در بروی. هنر اعتراض یعنی این. بی هیچ شیله‌پیله و دنگ‌وفنگ و ادا و اطوار. دست‌بالاش اگر کسی سر بنکسیبرسد، اسپری‌ات را - که ابزار اول و آخر دیوارنگاری است - می‌اندازی و در می‌روی؛ کاری که باباها و عموها و دایی‌هامان در روزهای پرسروصدای 57 بارها و بارها تجربه‌اش کرده‌اند.

بنکسی هم مثل گرافیتی فقط یک اسم است؛ شاید به همان اندازه مشهور و جاافتاده. هیچ‌چیز دیگری هم جز این نام نیست. او کسی است (احیاناً مرد) که نگذاشته از چهره‌اش عکس بگیرند و اسم واقعی‌اش را هیچ‌جا درز نداده. نمی‌خواهد اسمش بیشتر از هنرش - همان دیوارنگاری‌های معروفش - شنیده شود. بنکسی که در شهر بريستول در بريتانيا زندگی می‌کند، هرگز اجازه نمی‌دهد عکسش را بردارند. بنکسی کارش این است که دوره می‌افتد و هرچیزی را که به نظر آدم‌بزرگ‌ها (سنت اگزوپری کجاست؟!) خیلی جدی و سفت‌وسخت می‌آید، به مسخره‌ترین شکل شوخی می‌گیرد.

یکی از پرسروصداترین جاهایی که او رفته و حسابی هم هنر ریخته، روی دیوار حائلی است که دولت اسرائیل بین شهرک‌های یهودی‌نشین و مناطق هنوز فلسطینی‌نشین ساخته است. همان دیوار معروف 680 کیلومتری که اسرائیلی‌ها به بهانه «حفاظت» از خود در برابر حمله‌های فلسطینی‌ها ساخته‌اند و صدای هم را درآورده: از کشورهای اسلامی گرفته تا دادگاه بين‌المللی لاهه که اين اقدام اسراييل را «نقض قوانين بين‌المللی» خوانده، و همین‌طور عفو بین‌الملل و سازمان حقوق‌بشر. در سويی از اين ديوار که رو به کرانه باختری است، 9 دیوارنگاری توسط بنکسی کشيده شده که دیوار را به مسخره گرفته‌است.

يکی از اين نقاشی‌ها پلاژی را نشان می‌دهد و سوژه دیوارنگاری ديگر منظره، يک ناحيه کوهستانی است. بنکسی سخن‌گو هم دارد. آن سخن‌گوئه که اسمش جو بروکز است، می‌گوید: نيروهای امنيتی اسرائيل برای منصرف‌کردن بنکسی از اين کار، تيراندازی هوايی تهدیدآمیز کرده و حتا چندبار او را با اسلحه هم تهديد کرده بودند. در يکی دیگر از دیوارنگاری‌های بنکسی، سر يک اسب سفيد ديده می‌ شود که به نظرمی‌رسد از داخل سوراخی دزدانه درحال نگاه‌کردن به آن طرف ديوار است. در دیوارنگاری دیگری می‌توان تصوير نردبانی را ديد که ظاهراً برای بالارفتن از اين ديوار امنيتی است.

بنکسی دارد داد می‌زند؛

درست مثل راجر واترز که رفت کنار همان دیوار

و رویش نوشت: این دیوار باید خراب شود!

...

بپرس آن‌که باید به این «باید» تن بدهد،

قبلاً‌به کدام «باید» تن داده مگر؟!

+ هادی‌نيلی | دوشنبه 23 مرداد1385، 19:43 |