تبليغاتX
هادی‌نامه - پنج ندانسته از هادی نیلی

هادی‌نامه

دغدغه‌های روزمره يک دانش‌جوی جامعه‌شناسی كه با حفظ‌سمت، روزنامه‌نگاری هم می‌كند...

پنج ندانسته از هادی نیلی

یلدابازی؛ ویرایش ۸۵

 

بازی جالبی شروع شده.

نه روی دکتر احمدنیا - «شیرین»ترین استادی که تاکنون داشته‌ام - را می‌شد زمین انداخت (+)

و نه هیجان هم‌راهی با این زلزله آرام اما دامنه‌دار وب‌لاگی را می‌شد بی‌خیال شد!

این‌ها را می‌نویسم، با حفظ حق پاک‌کردن آن‌ها در آینده - اگر دردسرساز یا زیادی مایه خجالت شد.

 

۱)

پنج یا شاید شش‌ساله بودم که به‌هم‌راهی یکی از پسرخاله‌هایم به نام علی‌رضا - که خوش‌بختانه عمراً این‌جا را نمی‌خواند - یک گربه را در یک بشکه مستعمل در زمین مخروبه‌ای پشت خانه خاله‌ام در محله اَبَر ِ اصفهان سوزاندیم!

من و پسرخاله‌ام در گپ‌های متعددی که دراین‌باره داشته‌ایم، هنوز مطمئن نشده‌ایم که آیا آن گربه تا قبل از این‌که به دست ما کباب شود، زنده بوده یا مرده. هربار زاویه جدیدی از ماجرا بر ما پیدا یا پنهان می‌شود. مثلاً شک‌هایی درباره این‌ وجود دارد که آیا واقعاً صدای میومیوی آن گربه بدبخت را به وقت کباب‌شدن‌اش شنیده‌ایم یا این‌که حالا بعد از بیست‌سال این وجدان ناراحت ماست که آن میومیو را برای‌مان ساخته‌است!

چیزی که مهم است این‌که، بوی پشم آن گربه جزغاله‌شده هنوز به‌خوبی در بینی‌ام به مشامم می‌رسد...

پس‌نوشت برای رفع سوءتفاهم‌ها: راستش هدف ما از آن آتش‌بازی، صرف آتش‌بازی - آن هم به شیوه‌ای امن وبی‌خطر و در یک بشکه - بود. بعد از گـُرگرفتن آتش و بلندشدن بوی رقت‌آور پشم سوخته بود که به‌زحمت به داخل بشکه داغ و پـُرلـَهیب نگاه کردیم و به وجود گربه‌هه در آن میان واقف شدیم.

 

۲)

من یک‌جورهایی «گوزوفوبیا» دارم. یعنی هرچند تا به‌حال چنین اتفاق شرمنده‌کننده و وحشت‌ناکی نیفتاده است، اما هراسی همیشگی با خود دارم که یک‌وقت در یکی از جمع‌های رسمی و آن‌چنانی، صدایی این‌چنانی‌تر از آن‌جایم که نباید در نرود!

منظورم از جمع‌های رسمی و آن‌چنانی، جاهایی است مثل: کلاس درس دانشگاه، یا کلاس درس مدرسه‌ای که در آن بچه‌های تیزهوش ملت را مچل خودم کرده‌ام، یا در یک جلسه مصاحبه با یک کله‌گنده، یا در یک تاکسی به خصوص وقتی یک دخترخانم محترم از آن‌ها که بوی اودکلنش دماغ آدم را نمی‌زند و در بند چهارم همین یادداشت وصف‌شان رفته نیست کنارم نشسته باشد، یا در یک برنامه تلویزیونی که به طور زنده پخش می‌شود، یا در یک واگن خلوت مترو، یا روی پله‌برقی وقتی که کسی درست روی پله عقبی ایستاده، یا کلی موقعیت خجالت‌آور دیگر!

به‌ام حق می‌دهید؟!

ملتمسانه از دوستان اهل مطالعه که سرشان هم خیلی توی کتاب است، خواهش‌مند می‌باشم که سعی نفرمایند بنده را بر اساس این فوبیای عجیبم تحلیل روانی بنمایند چرا که بعید می‌دانم به نتایج خوب و محترمانه‌ای برسند!

 

۳)

(هنوز) به وجود خداوند - موجودی که از همه ما قدرت‌مندتر است و هستی‌ای را آفریده که یعنی ما اشرف مخلوقات آن هستی باشیم - باور دارم.

با توجه به باور نسبی‌ام به ماجرای تکامل و کمی هم درنظرگرفتن قانون احتمال که امکان شکل‌گیری حیات و نژاد بشری را بدون دخالت یک قدرت متعالی ناممکن نمی‌شمرد، بعضی‌وقت‌ها می‌شود که به این نتیجه برسم که اگر هم چنین خدایی نبود، شاید چیزی تغییر نمی‌کرد؛ اما هربار به شیوه‌ای خودش را به رخم می‌کشد - بی‌تأخیر!

 

۴)

از جماعت اناثی که آن‌قدر آرایش می‌کنند که تمام زحمتی را که پروردگار هستی مورد اشاره در بند ۳ برای خلق زنانگی و زیبایی طبیعی آنان کشیده به باد می‌دهند، بدم می‌آید.

از همان‌ها که بوی مواد آرایشی چرب‌شان دماغ آدم را می‌زند. از آن مونث‌هایی که کرم پودر را درست روی صورت‌شان پخش نمی‌کنند و گـُله‌گـُله روی گونه یا هرجای دیگر صورت‌شان جمع می‌شود.

از همان دخترخانم‌ها و زنانی که نمی‌دانند وقتی کرم سفیدکننده می‌زنند، باید جوری بزنند که رنگ سفید کرم‌پودرشان، مرزی روی صورت‌شان - به خصوص جایی که صورت تمام می‌شود و گوش شروع می‌شود - باقی نگذارد حالم به هم می‌خورد. می‌فهمید که چه می‌گویم!

ماجرا آن‌قدر برایم جدی است که گاهی وقتی چنین مواردی در تاکسی کنارم می‌نشینند، مجبور می‌شوم رویم را بکنم به پنجره و هی تـُندتـُند نفس بکشم که آن بوها نیاید توی دماغم...

 

۵)

]...[

این قسمت را نوشتم اما پاکش کردم.

هرچه باشد هنوز در مرزهای ایران زندگی می‌کنم و به عنوان یک شهروند، تابع و مشمول قوانین این کشور هستم. تازه، کلی هم آب‌رو دارم!

البته این‌یکی بند، آن‌قدرها هم که فکر می‌کنید خفن نیست. شاید به‌طور خصوصی به تک‌تک‌تان گفتم‌اش. ;)

 

بعدی‌های پیش‌نهادی من برای نوشتن نگفتنی‌های یلدایی (به‌ترتیب حروف الف‌بای فارسی):

امیرمهدی حقیقت، ساجده شریفی، هما کبیری، شایان مشاطیان، ویولت

+ نوشته شده در  2006/12/22ساعت 1:15  توسط هادی  |