شناختن تو

تو پناه‌گاه من‌اى؛

به‌هنگامی كه راه‌ها با همه وسعت، بر من صعب و دشوار شوند و فراخناى زمين بر من تنگ شود.

اگر نبود رحمت تو، امروز از هلاك‌شدگان بودم...

دعاى عرفه

ديريادداشتى به‌مناسبت يک‌سالگى يک دوست

اين لعبت کاغذى

اولين شماره همشهرى‌جوان 5 دى‌ماه سال گذشته منتشر شد. اين لوگو، کار محمدرضا دوست‌محمدى مدير هنرى اين هفته‌نامه است که بعد از بارها اتودزدن و با نظرهاى على‌قنواتى، آخرش اينى شد که مى‌بينيد.مدتى است که همشهرى‌جوان جاى خود را در جمع کم‌شمار لعبت‌هاى کاغذى فارسى‌زبان محکم کرده‌است. نه به عنوان يک هم‌کار سابق اين هفته‌نامه‌ى تمام‌رنگى 200تومانى، که به‌ عنوان يک مخاطب، هر شماره‌ى آن بيشتر از شماره‌ى قبل‌اش به دل‌ام مى‌نشيند.

در يک‌سالى که از انتشار اين اولين فرزند مستقل موسسه‌ى همشهرى مى‌گذرد، على‌قنواتى و بروبچّ پوياى تحريريه‌اش کلى کار کرده‌اند و ايده به خرج داده‌اند که قبل از اين در مطبوعات ايران تجربه نشده‌بود.

1. هر شماره‌ى همشهرى‌جوان را که ورق مى‌زني، اجراى قوى اينفوگرافى‌هايى که معلوم است براى هرکدام‌شان فکر شده، جلب‌توجه مى‌کند.

البته على‌قنواتى پيش‌تر در دورانى که هنوز حسين‌انتظامى مديرمسئول جام‌جم بود و او معاون‌تحريريه‌اش، با محمدرضا دوست‌محمدى اولين تجربه‌هاى قابل‌اعتناى اينفوگرافى در مطبوعات جدى ايران را شروع کرد.

اما پختگى‌اى که امروز در اينفوگرافى‌هاى همشهرى‌جوان به چشم مى‌آيد، حاصل کار گروهى‌اى است که دوست‌محمدى خداى آن است و امکاناتى که على‌قنواتى توانسته بعد از مدت‌ها يک‌جا جمع کند. هم‌آهنگى و هم‌راهى تحريريه‌ مجله، اينفوگرافى‌ها را پرمغز و بامحتوا کرده‌است.

2. اين‌که هفته‌نامه‌اى 64صفحه‌اى که مخصوص جوان‌ها منتشر مى‌شود، سَرويراستار جدى و پروپاقرص و مماشات‌ناپذيرى مثل کورش‌عليانى داشته‌‌باشد و هم‌چنان بتواند هفته‌اى يک‌‌بار بيايد روى دکه، آدم را انگشت‌به‌دهان مى‌گذارد.

شايد خود کورش خوش‌اش نيايد اسم کارى را که براى همشهرى‌‌جوان مى‌کند، بگذاريم «سَرويراستارى» که خب با توجه به نقشى که همه ما از ويراستارهاى مطبوعاتى در ذهن‌مان داريم، حق دارد! نمى‌دانم او هنوز هم براى اين قسمت ماجرا همان‌قدر وقت مى‌گذارد که در تابستان گذشته مى‌گذاشت يا نه،

اما با نگاهى به رسم‌الخط يک‌دست و راحت‌خوان همشهرى‌جوان مى‌توان فهميد که کورش در اين باره هم خوب جنبيده‌است.

3. اين صفحه‌اى که در آن به مطالب شماره(هاى) آينده مجله اشاره شده‌ و در واقع يک‌جورهايى از خواننده خواسته شده که «موج راديويش را عوض نکند»، از آن ايده‌هايى بوده که شايد به ذهن هرکدام از کسان ديگرى که کار مطبوعاتى و به‌طورمشخص براى جوانان کرده، رسيده‌باشد.

اما بچه‌هاى همشهرى‌جوان بالاخره اين ايده را عملى کرده‌اند و نتيجه هم بد از کار در نيامده،

هرچند مانده تا اجرايش پخته‌تر شود. شايد بهتر باشد اين «فهرست آينده» درست در آخرين صفحه‌ى مجله کار شود و با پويايى و انرژى بيشترى شبيه فهرست اصلى هفته‌نامه.

4. در مورد صفحات «روزها»ى همشهرى‌جوان هيچ‌‌چيز نمى‌توانم بنويسم چون هم خود اين صفحات مجله از همان شماره‌ى اول برايم خواندنى بوده‌اند، و هم حبيبه‌جعفريان که مسئول آن‌هاست هميشه برايم تحسين‌برانگيز و الگوگرفتنى بوده.

هرچند «روزها» از همان اول کار به بهانه‌ى بى‌مخاطب‌بودن و سنگين‌بودن، بيشتر از همه‌ى صفحه‌هاى ديگر مجله چيز مى‌شنيد؛ اما حالا ديگر - مثل ترشى‌کهنه‌ى مامان‌بزرگ‌ها - جاافتاده و نرم شده‌است.

5. صفحه‌ى يادداشت‌هاى بچه‌هاى همشهرى‌جوان را هم که ديگه نگوووووووو!

ايده‌اى که مى‌توانست در هر هفته‌نامه - به‌خصوص جوانانه - ديگرى به يک اجراى لوس و دل‌زننده تمام شود، اولين صفحات همشهرى‌جوان را به جذاب‌ترين‌ها و البته بحث‌برانگيزترين‌هاش تبديل کرده. در اين دوصفحه که گاه به مناسبت‌هايى به بيشتر از دوصفحه افزايش پيدا مى‌کند، اتفاق‌هاى جالبى مى‌افتد: بچه‌هاى مجله براى دل‌شان يادداشت مى‌نويسند و گاه به هم‌ديگر پاسخ مى‌دهند؛ فکر مى‌کنم اولين‌بار رضا مختارى بود که به يادداشت حبيبه‌جعفريان درباره اصفهان پاسخ داد و به‌قول خودش «در اين باره ديالوگ برقرار کرد».

يادداشت‌هاى خواننده‌ها هم که مدتى است در اين دوصفحه جا داده مى‌شود، رنگ‌وآبى خودمانى‌تر به آن داده‌است.

6. همه‌ى اين‌ها هيچ راهى براى آدم باقى نمى‌گذارد جز اين‌که تمام‌قد از جا برخيزد و به افتخار همه‌ى بچه‌هاى دوست‌داشتنى همشهرى‌جوان يک کف کِش‌دار و تميز بزند؛

- از على‌قنواتى که مى‌گويند اين‌روزها سرشلوغ‌تر و به‌تبع آن کم‌حوصله‌تر شده گرفته و سيد جواد رسولى آنتى‌اصفهانى که (بى‌اغراق مى‌گويم) 16-17ماه است شبانه‌روزش را براى اين هفته‌نامه گذاشته،

تا ناصر ندافى مديرفنى که هميشه‌ى خدا نگران چيزهايى است که بچه‌ها لازم دارند و هنوز جور نشده‌است!

 

پس‌نوشت: برايم هيچ اهميتى ندارد

اگر فکر کرده‌اى اين 602 کلمه را نوشته‌ام که پاچه‌هاى همشهرى‌جوانى‌ها را بخورم!

اين وب‌لاگ من است و حق دارم توش هرچه مى خواهم بنويسم.

آن‌ها هم که على‌قنواتى را مى‌شناسند، مى‌دانند که

اولاً او اصولاً وب‌لاگ آدم‌هاى آشنا را نمى‌خواند،

و ثانياً از اين دست تعريف‌ها خيلى بدش مى‌آيد.

...

گور خودم را کنده‌ام!

بر مرز حال و آينده

مرگ

دكتر سعيد كاظمى‌آشتيانى رئيس پژوهشكده رويان  14 دى‌ماه 1384 به‌علت عارضه‌قلبي در بيمارستان بقيةالله درگذشت.مدت‌ها بود از مرگ کسى اين‌‌قدر جا نخورده‌بودم که از مرگ دکتر سعید کاظمى‌آشتيانى.

دانش‌هسته‌اى و نانوتکنولوژى و دانش سلول‌هاى بنيادين، سه دانش نوينى هستند که مرز حال و آينده ما را معنا مى‌دهند. اين‌طور که مى‌گويند و اگر پاى کس ديگرى در ميان نبوده‌باشد،آشتيانى پدر اين سوّمى بود در ايران.

فقط 44سال‌اش بود. شايد اگر چندسالى بيشتر عمر کرده‌بود، نمونه شبيه‌سازى‌شده‌اش مى‌توانست جاى‌گزين خوبى براى او باشد!

زندگى و سلامتى ما در سال‌هاى بعد، کاملاً متاثر از پژوهش‌هايى است که او بانى‌اش شد. يک «خدابيامرز» ساده، کوچک‌ترين حقى است که او به گردن هر ايرانى و شايد هر انسان زمينى دارد.

باحال‌تر از همه پيغام‌هاى تسليت، آن بود که رييس‌جمهور فرستاده‌بود: « او ... مظهر توانستن و شدن بود»!

وا (1)

b : آخه به تو چه؟!

a : خب حتماً يه مرگى‌ات بوده که ننوشتى...

b : وب‌لاگ‌‌ام نمى‌اومد!

a : خب، حالا خوب شدى؟!

b : بذار جاش رو ببينم... آره، خوب شده!

.

.

.

c : وا!