خارجی، شب، آسمان جاده نطنز

به مهمانی ستاره‌ها

     نمی‌دانم تا حالا گذارت به جاده اصفهان - نطنز افتاده یا نه. اما اگر فقط یک‌بار در شب از این جاده بگذری و بیدار، نگاهی حتا سرسری به آسمان آن جاده بیندازی، آن جاده را دیگر هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنی؛ شرط می‌بندم که هرگز!

     راز شب‌های مسحورکننده نطنز و ارتفاعات حاشیه کویر لوت، ستاره‌های مشت‌مشت و درشت آن هستند؛ ستاره‌هایی که چشمک و سوسو نمی‌زنند، اما هرازگاهی یک‌کدام‌شان را می‌بینی که خطی بر آسمان می‌کشد و لابد خاموش می‌شود.

     نطنز و زمین‌های پهن اطراف آن، ارتفاع قابل‌توجهی از سطح دریا دارند. این باعث می‌شود آسمان آن منطقه، تقریبا از غبار خالی باشد و ستاره‌ها را برایت نزدیک و بی‌نقص نشان دهد. آب و هوای عموما خشک و آسمان اغلب بی‌ابر نطنز، این‌یکی پرده را هم از رخ ستاره‌های اغواکننده‌اش بر کشیده تا هر ره‌گذری را به شب‌نشینی‌ای به‌یادماندنی با آسمان و ستاره‌ها و ماه و کهکشان راه شیری فرا بخواند.

     اگر از تهران یا یکی دیگر از شهرهای نیمه شمالی ایران عزم اصفهان کردی، این بار از جاده قم - کاشان - نطنز - اصفهان برو؛ جوری که زمانی بین یکی دو ساعت مانده به نیمه‌شب تا یکی دو ساعت مانده به فجر خورشید، جایی باشی حوالی نطنز. آن‌وقت اگر توانستی، این شب را فراموش کن و دیگر هوس آسمان شب نطنز نکن... عمرانه اگر بتوانی!

     اگر عجیب‌غریب نوشته‌ام، بگذارش پای همان سحر کویری آسمان نطنز. این را زیر همان ستاره‌ها و در اتوبوسی نوشته‌ام که مرا از اصفهان به تهران می‌آورد. نمی‌دانم چرا همان چندسال‌پیش که این سحر را تجربه کردم، ازش ننوشته‌ام...

ایرانی هستیم

بی هیچ دغدغه‌ای برای تغییر

     فرصت آشنایی با جامعه‌ای جز جامعه هم‌وطنان ایرانی‌ام آن‌ هم فقط در دو شهر تهران و اصفهان نداشته‌ام. از این برچسب‌زنی‌ها و قالب‌بندی‌های بی‌حساب‌وکتاب هم بیزارم. اما حدس می‌زنم اگر قرار باشد ما ایرانی‌ها یک صفت ناپسند داشته باشیم، این است که هیچ میل و دغدغه و امید و اهتمامی برای عوض‌شدن و تغییرکردن نداریم.

     هر اشتباهی را بارها تکرار می‌کنیم و حتا اگر به‌اش نقد داشته باشیم، خودمان مرتکبش می‌شویم که: «ایرانه دیگه! همه‌مون ایرانی‌ایم دیگه!»

    تا جمعی دور هم می‌آیند و شمارشان از سه تن بیشتر می‌شود، دیگر هیچ‌جوره نمی‌توانی به مفیدبودن و نتیجه‌دادن چنین جلسه‌ای امید داشته باشی! هر قاعده سازمانی مدرن و حسابی‌ای که پشتش سال‌ها تجربه و آزمون و خطای قبلی‌هاست، می‌شود «ادا و اطوار»! وقتی حرف از حرفه‌ای‌گری می‌زنی، می‌کوبندت که «یعنی توانایی ما را زیر سوال می‌بری، بچه؟!»

     حناق بگیر دیگر! این‌جا - حالا حالاها - ایران است!

درباره دایره زنگی

تصویرنسل من در سینما

 

 شیرین «دایره زنگی» که نقشش را باران کوثری بازی کرده، درست شبیه نسلی درآمده که بنا دارد نشان بدهد؛ یعنی همین نسل ما     «دایره زنگی» را دیدم. به نظرم خیلی جاها پیداست همه تلاشش را کرده که تماشاگرش را بخنداند اما موفق نمی‌شود. با این وجود فیلم خوبی از آب درآمده (به‌خصوص با توجه به این‌که فیلم اول کارگردانش پریسا بخت‌آور است). اما اصلا مقایسه‌اش با «اجاره‌نشین‌ها»ی مهرجویی منصفانه نیست. هنوز «اجاره‌نشین‌ها» خیلی بیشتر از فیلم‌هایی مثل «دایره زنگی» مخاطبش را می‌خنداند و به فکر می‌اندازد.

 

     شیرین «دایره زنگی» که نقشش را باران کوثری بازی کرده، درست شبیه نسلی درآمده که بنا دارد نشان بدهد؛ یعنی همین نسل ما. او به همه دروغ می‌گوید تا آن‌ها را با خود هم‌راه کند؛ گاه برای جان‌به‌دربردن و گاه برای نفع‌بردن. از هر «طبقه»، چیزی می‌دزدد. حتا از کسانی مثل «ممّد» (پسری که دلش از سر سادگی برایش سوخته و بنا دارد کمکش کند و عاقبت هم چوب همین خوش‌بینی و دل‌سوزی‌اش را می‌خورد و جای شیرین می‌رود که آب‌خنک بخورد) استفاده‌اش را می‌برد تا نفع بیشتری کند.

 

     هویت‌های (در فیلم: گواهی‌نامه‌ها و کارت‌های شناسایی) متعددی دارد که هربار یک‌کدام را به اقتضای کسی که با او روبه‌روست، از جیب در می‌آورد تا باز هم کارش راه بیفتد. او که حداکثر به اندازه دیشب تا امروز ظهر ازش شناخت داریم، صرفاً به فکر امروزش است که به‌زودی شب می‌شود. باید هرچه‌زودتر جیبش را پر کند و برود.

 

     این‌ها، همان خصوصیت‌هایی است که من در نسلی که به آن تعلق دارم، سراغ دارم. می‌توانید اسمش را (بسته به هم‌فکری‌تان با من) بگذارید بدبینی یا واقع‌بینی. این نسل من است که این‌طور فرصت‌طلبانه، هویت‌های متعدد (و البته اغلب متناقض) با خود به هم‌راه می‌کشد تا هرجا و هروقت، آن را که بهتر به کارش می‌آید یا جانش را به در می‌برد، نشان بدهد.

 

     اگر پایان‌بندی فیلم، همانی که اولش بود می‌ماند و این‌طور ضایع و رسوا به خواست مجوز‌دهنده‌های وزارت ارشاد عوض نشده بود تا شیرین را یک‌جور لایتچسبک گیر پلیس بیندازند، این تصویر نسل ما در شیرین کامل‌تر خودش را نشان می‌داد. بر اساس آن پایان‌بندی قبلی که به تصویری از میدان «آزادی» تمام می‌شود، شیرین (بخوانید: نسل من) از بین همه ساکنان آن آپارتمان از مهلکه می‌جهد و می‌رود تا روزی دیگر آغاز کند؛ البته آن دو مایه‌دار آپارتمان فیلم هم عاقبت سفرشان به «شمال» را صورت می‌دهند. هرچند در پایان‌بندی فعلی‌اش هم نمی‌توان چندان مطمئن گفت که عاقبت شیرین گیر می‌افتد.

یکی هم من را تحویل بگیرد و فیلـ‌ ـترم کند!

یکی بیاد ما رو هم زنجیری کنه که آب‌رومون رفتوب‌لاگ خوب، وب‌لاگ فیلـ ـترشده است 

     خیلی دارم زور می‌زنم که خودم را نگه دارم و این را ننویسم اما نمی‌توانم! در این یکی‌دوروزه چندتا وب‌لاگ و وب‌سایت دیگر هم به سیاهه لازم‌الفیلـ ـترها اضافه شدند؛ یکی‌شان هم زیگ‌زاگ که نمی‌دانم کجاش به کجای کی برخورده که نشانی دات‌نتی‌اش را هم سد کرده‌اند.

     فکر کنم تا چندوقت دیگر به جز وب‌سایت‌های اداری و وزارت‌خانه‌ای، فقط می‌توان خبرگزاری فارس و ایرنا را خواند و وب‌لاگ‌های واقعاً آموزنده بچه‌های خبر ۲۰:۳۰ را، و البته وب‌لاگ آقای رییس‌جمهورمان را.

     کم‌کم اوضاع دارد جوری پیش می‌رود که فیلـ ـترنشدن برای وب‌لاگ‌ها و وب‌سایت، حکم فحش و ناسزا را پیدا کند. همین‌روزهاست که اگر فیلـ ـتر نشده باشی، به‌ات چپ‌چپ نگاه می‌کنند که: یا آن‌قدر مجیزگو و پاچه‌خوار بوده‌ای که دلیلی برای فیلـ ـترشدن‌ات پیدا نکرده‌اند؛ و یا آن‌قدر بی‌خاصیت و مفنگی بوده‌ای که عموفیلـ ـترباف تو را به کفشش هم نگرفته!

     آقا! خانم! شما کسی را در این شورا یا نمی‌دانم چی‌چی تشخیص مصادیق وب‌لاگ‌های لازم‌الفیلـ ـتر ندارید که وساطتی کند و ما را هم بگذارد در همان سیاهه؟! این‌طوری که هنوز سدّمان نکرده‌اند، وب‌لاگ برای‌مان می‌ماند اما آب‌رو نه!

     قصه، شده قصه انتخابات مجلس هشتم و ردّ صلاحیت‌ها و ... بَعــــــــله دیگر! فکر کنم حالا دیگر ادلـّه و بیـّنه کافی دادم دست عموفیلـ ـترباف...

یک اقدام مدنی نادر در ایران

یکی چنین شهروند، به ز ِ هزاران!
     نمی‌دانم چندنفر از شما این خبر را خوانده‌اید. این‌طور که محبوبه خوانساری در وبلاگش به نقل از سخن‌گوی شورای شهر تهران نوشته، یکی از شهروندان در تهران از متروی این شهر به دیوان عدالت اداری شکایت کرده که «چرا مدتی است بلیت تک‌سفره فروخته نمی‌شود! در حالی که شاید کسی بخواهد فقط یک‌بار از مترو استفاده کند.» از قضا دیوان عدالت هم به نفع این شهروند رای داده و قراره مترو بلیت تک‌سفره هم بفروشد.

     خود من هم چندباری با این قضیه روبه‌رو شدم و اتفاقاً همان بار اول هم فکر کردم این کار، خلاف قانون به نظر می‌رسد؛ اما هیچ به این فکر نکردم که بروم شکایت کنم و حقم را بگیرم. البته دوسال‌پیش که دولت تغییر فصلی ساعت را لغو کرد، این کـَک به تـُنبانم افتاده بود که کار مشابهی بکنم. شاید اگر من هم شکایت کرده بودم، قبل از مصوبه مجلس تغییر فصلی ساعت‌ها به جایی رسیده بود!

     البته قضیه از آن‌جا ریشه می‌گیرد که وقتی شورای شهر تهران حاضر نشد قیمت بلیت مترو را به اندازه‌ای که این شرکت می‌خواست بالا ببرد، مترو برای جبران بخشی از این کاستی تصمیم گرفت دیگر بلیت تک‌سفره نفروشد. به‌این‌ترتیب ارزان‌ترین بلیت این شرکت، بلیت 200تومانی شد که برای دوسفر (مناسب برای رفت و برگشت) کافی است.

     هرچند شورای شهر با بی‌اعتنایی به درخواست ِ (به نظر من) منطقی مترو برای افزایش قیمت‌ها کار درستی نکرده، اما به‌هرحال متروی تهران هم کاری غیرقانونی کرده بود و این شکایت، خوش‌بختانه جلوی ادامه این رفتار غیرقانونی را گرفت. تکرار چنین شکایت‌های مدنی،‌ می‌تواند پیام خوبی برای مدیران ِ (به‌خصوص دولتی) در ایران داشته باشد؛ و همچنین برای شهروندان که از هم‌دیگر یاد بگیرند و هی بروند شکایت کنند و نظام اداری به‌هم‌ریخته ایران را به سهم خود بهبود دهند.

     این شهروند را تحسین می‌کنم که به جای (و شاید علاوه بر) نق‌زدن و غرولندهایی که از همه‌کس برمی‌آید و دیگر به رفتاری روزمره در ایران تبدیل شده، قدمی متمدنانه و مفید برای جلوگیری از یک ظلم (هرچند کوچک و جزئی) برداشته است.

     راستی! یک ایده! می‌توان فهرستی از اقدامات غیرقانونی مشابه آماده کرد که هرکس پایه‌اش بود، برود به دیوان عدالت اداری شکایت کند و جلوی آن‌ها را بگیرد. شما چه پیشنهادی برای کامل‌ترشدن این فهرست دارید؟!

چرا انقلاب 29سال‌پیش را تحسین می‌‌كنم؟!

به نفع مهار

[شما یک نوشته وب‌لاگی را می‌خوانید، نه یک نوشته علمی.

این یک تک‌گویی خام و هنوز-ناپخته است.]

 

بهمن 57 - آیت‌الله خمینی،‌ ره‌بر ایران پس از انقلاب اسلامی 1357، در ملاقات با مردمفارغ از همه نوستالژی‌ها و حس‌های عجیب‌وغریبی که هنوز این‌روزهای «دهه فجر» به من ِ شهروند ِ 25ساله ایرانی دست می‌دهد و نمی‌دانم با خیلی از این حس‌ها چه‌طوری باید کنار بیایم، انقلاب‌ سال 57 ایران از یک نظر برای من خیلی مغتنم و امیدوارکننده است.

 

     امروز که 29سال از پیروزی آن حرکت می‌گذرد، هنوز هم دین نقش غیرقابل‌انکار در پیش‌بردن/پس‌نگه‌داشتن فضای اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و حتی علمی ایران دارد؛ نقشی که حتا اگر چندان هم مورداستقبال روشن‌فکران و متفکران بومی نباشد، باز به قوت خود باقی است. 

 

     تاریخ به‌عینه نشان داده چنین قدرت هنوز-موثر و هنوز-نافذی اگر جلوی هر جریانی قرار بگیرد، یا آن جریان را به‌کلی مصادره می‌کند و نسخه‌ای دیگرگون‌شده و اغلب ناکارآمد ازش باز-ارائه می‌کند، و یا دست‌کم آن جریان را از تک‌وتا می‌اندازد و حتا در مواردی تا مدت‌ها بدنامش می‌کند و این‌طوری امکان بازتوانی و نیروگرفتن آن جریان را عملاً سلب می‌کند. 

 

     در چنین فضایی، برای این‌که این قدرت مهار شود (یعنی: دست هرکسی نیفتد، ابزار سوءاستفاده‌های کوتاه‌مدت و درازمدت نشود، حساب پس بدهد، بهانه‌ای برای تسویه‌حساب‌های شخصی و غیرشخصی نشود، و هزینه‌های مداخله‌هایش را در نظر بگیرد) باید به شیوه‌ای شفاف و انحصاری [Exclusive] به کار گرفته شود.

منظورم از انحصاری‌شدن قدرت دین، این است که یک آدم/ نهاد/ نظام مشخص باشد که این قدرت را اعمال کند: یعنی فقط همین آدم/ نهاد/ نظام تشخیص بدهد کدام رفتارْ خلاف دین است و چه رفتاری مطابق آن. مادامی که این قدرت تا جای ممکن انحصاری نشود، بعید است بتوان آن را (حتا هم‌دلانه و دل‌سوزانه) نقد کرد و در مسیری عقلانی و پیش‌رو به کارش گرفت. 

 

     با این وصف، شاید (حتا) مثبت‌ترین کارکرد انقلاب اسلامی ایران، انحصاری‌شدن قدرت دین باشد. البته امروز هم با وجود 10589 روزی که از 22بهمن 1357 می‌گذرد، هنوز قدرت دین کاملاً انحصاری نشده و هنوز جا دارد برای انحصاری‌ترشدن‌اش؛ اما فاصله‌ای که در این مدت طی کرده، واقعاً امیدوارکننده است.

در همین مدت هم یواش‌یواش صداهای بی‌رمق و کم‌رنگی برآمده‌اند که حد و مرزهایی برای این قدرت انحصاری‌شونده تعریف کرده‌اند. تبعاً هم این قدرت در پی ِ پاسخ‌دادن و توضیح‌دادن و توجیه‌کردن افتاده است. روشن است که امروز هم این قدرت به‌تمامی در «یک» آدم/ نهاد/ نظام متجلی نشده است بلکه قانون‌اساسی کنونی ایران، هر جنبه از قدرت دین را در بخش‌های مختلف حکومت توزیع کرده است. 

 

     دقت کن که حرفم اصلاً سر این نیست که آیا این قدرت به‌درستی توزیع شده یا این‌که در این 29سال به‌درستی و به‌روا توسط عاملان انحصاری‌اش اجرا شده یا نه؛ حرفم این است که اولین قدم برای روشن‌شدن تکلیف جامعه و افراد و تاریخ با این قدرت برداشته شده و آن، انحصاری‌شدن‌اش بوده است. 

 

     این یکی از چیزهایی است که به خاطرش قدردان انقلاب اسلامی سال 57 ایران هستم. قدردان‌تر می‌شوم اگر ببینم این قدرت تا جای ممکن انحصاری شود و البته پاسخ‌گوتر از این.

یادداشت مهمان از یک «حامی دولت نهم»

سه عیب احمدی‌نژاد

 

هادی قبادی، از هم‌کاران و از دوستانم که خودش را یک حامی دولت و حامی احمدی‌نژاد می‌داند و از قرار معلوم برای پیروزی او در انتخابات سوم تیر کلی صلوات نذر کرده بوده +، یادداشتی در وب‌لاگش نوشته + که خواندش بد نیست:

چندروزپیش میهمان یکی از دوستان قدیم بودیم که از قضا از نزدیکان و از دوستان قدیم دکتر احمدی‌نژاد است و از اعضای موثر ستاد انتخاباتی ایشان.

دوست‌مان می‌گفت دکتر [احمدی‌نژاد] سه مشکل اساسی دارد: اول این‌که برخلاف آن‌چه حافظ علیه‌الرحمه فرموده‌اند که «آسایش دو گیتی، تفسیر این دو حرف است / با دوستان مروت، با دشمنان مدارا»، دکتر در این مدت تا توانسته به دشمنان دوست‌نما و دوستان دشمن... بگذریم! دوم این‌که دکتر بر خاطر روحیه بسیجی که در مدیریت دارد، به‌شدت علاقه‌مند به کارهای جهادی است و این در حالی است که با توجه به فضای جامعه ما، بخش عظیم بار سنگین این اقدامات جهادی به هر دلیلی بر گرده ملت می‌نشیند و متاسفانه دولت... و سوم این‌که مردانی را به کارزار دولت نهم آورده و هم‌راهانی را هم‌سفر کرده که...

همین بس که اگر قرار باشد کاری به سرانجام برسد آن هم در دوران این دولت، مطمئن باشید خود دکتر باید آستین بالا بزند و بیاید وسط گود وگرنه...

تشکر دولت از «حمایت» رهبری

هیات دولت جمهوری اسلامی ایران:

حمایت رهبری بزرگوار از فرزندان انقلابی و خستگی ناپذیر خود در دولت و همچنین اقدامات و تلاش‌هایی که در جهت پیشرفت و ارتقای نظام اسلامی انجام می‌پذیرد، موجب تجدید روحیه خدمت‌گزارانی بود که عدالت‌محوری، مهرورزی و خدمت به بندگان خدا و تعالی مادی و معنوی کشور را فرا راه خود قرار داده‌اند... خادمان ملت در دولت مراتب تقدیر و تشکر خود را از رهبر معظم انقلاب اسلامی ابراز می‌دارند. +

  

آیت‌الله خامنه‌ای در اولین سخن‌رانی در سفر به یزد:

حالا بحمداللَّه سفرهاى استانى مسئولین دولت هم هست؛ سفر می‌کنند، نیازها را می‌سنجند... این حرکت دولت، بسیار حرکت خوب و مبارکى است. بنده قدردانى می‌کنم از این حرکت مجموعه‏ دولت که به شهرها می‌روند، به راه‌هاى دور می‌روند، مشى مردمى اتخاذ می‌کنند؛ این‌ها باارزش است. با همه‏ شهرها از دور و نزدیک ملاقات می‌کنند. بعضى از شهرها هستند که مردم آن‌ها یک مدیر کل را هم هرگز نمی‌توانسته‏اند ببینند، حالا رئیس‌جمهور را، وزیر را، نزدیک خودشان مى‏بینند، با آن‌ها حرف می‌زنند؛ این‌ها باارزش است. ما باید قدردان این چیزها باشیم. مصوباتى هم که در استان‌ها تصویب می‌شود، اگر فرض کنیم بعضى از این مصوبات هم اجرا نشود، آن‌چه که اجرا می‌شود، براى استان‌ها مغتنم است و باارزش است. باید تلاش کنند. +

 

>> احتمالاً منظور هیات دولت از «حمایت» رهبری، همین 121 کلمه از یک سخن‌رانی 4250کلمه‌ای او بوده است.

با موفق‌ترین پروژه‌های سیا و موساد آشنا شویم

دیر... دیر... دیر...دوزاری‌هایی که دیر می‌افتند

بعد از 45روز مریم حسین‌خواه و جلوه جواهری که می‌گفتند با پ‌ک‌ک ارتباط دارند (+) و علیه امنیت ملی اقدام کرده‌اند و خلاصه خیلی بد بودند، به 5 میلیون تومان ضمانت (آن‌هم از نوع بانکی‌ که می‌توانید این‌جا + جورش کنید) آزاد شده‌اند! (+)

بعد از 4سال تازه معلوم شده (+) وکیل زهرا کاظمی به‌جا می‌گفته و دادگاه، صلاحیت نداشته و پرونده برگشت داده شده به همان‌جا که وکیل می‌گفته!

بعد از 8ماه معلوم شده (+) آن سه دانش‌جوی امیرکبیری که می‌گفتند نشریه آن‌چنانی (+) منتشر کرده‌اند (+) ، هیچ تقصیری نداشته‌اند: یعنی تبرئه! بماند که کسی نپرسید پس چه شد آن تیغ‌ها که «ما ایم و تیغ و حلقوم شما»؟! (+)

خیلی نگذشته از وقتی که بعد از آن‌همه الم‌شنگه و ننه‌من‌غریب‌ام‌بازی، آن اکبر را بی‌سروصدا و راحت آزاد کردند (+)؛ اولش حرف از عفو بود و این‌ها، و بعد گفتند دوره محکومیتش تمام شده!

چندوقت پیش‌تر هم بعد از 3سال دیدند (+) استاد می‌تواند به جای این‌که اعدام شود، برگردد سر کلاس‌هایش در دانش‌گاه و درس بدهد! کسی که قرار بود برود پای چوبه دار، برگشت که آینده‌داران ممکلت را بسازد!

---

این‌جا چه خبر است؟! یعنی راستی کسی نیست زودتر از این‌حرف‌ها و قبل از این‌همه فضیحت، عقلش برسد که باید این کارها را کرد؟!

اسناد بیست‌سی‌سال‌بعدِ سی‌آی‌اِی و موساد و استخبارات عربستان، خواندن دارد...

چهل روز گذشت

یکی، تو فکر کن پدرش، در چهل‌اُم زهرا بنی‌یعقوب - عکس از آرش حسن‌نیا، کسوف

پارادوکس نوشتن درباره ایدز و بیمارانش

هم گفتن و هم نگفتن

 

همانطور که استاد/دوست عزیزم دکتر شیرین احمدنیا نوشته‌است، مسئله خیلی جدی‌ای که این‌روزها در جامعه ایرانی درباره بیماران مبتلا به ایدز (یا آن‌طور که همه می‌خوانند، ایدزی‌ها!) وجود دارد، فوبیایی است که از این بیماری و مبتلایان به آن وجود دارد؛ جوری که این بیماری عملاً به یک انگ تبدیل شده است.

در این میان برای روزنامه‌نگارانی مثل من یک تناقض شکل می‌گیرد که به‌سختی می‌توان حلش کرد: از یک‌سو از این فوبیا آگاه‌ایم و هیچ میل نداریم به آن دامن بزنیم و بسا که لازم است مردم را از انگ‌زدن به مبتلایان به ایدز نهی کنیم، و از سوی دیگر وظیفه رسانه‌ای‌مان این است که درباره این بیماری و راه‌های انتقال آن بنویسیم تا جامعه نسبت به آن‌ها هوش‌یارتر شود و احتمال شیوع و فراگیرترشدن‌اش کمتر.

این دو، تا اندازه زیادی با یک‌دیگر تناقض دارند: تاکید و چندباره‌گفتن راه‌های انتقال ویروس اچ‌آی‌وی، یک‌جورهایی تایید همان انگ‌هایی است که عموم مردم به بیماران مبتلا به ایدز می‌چسبانند. همچنین، تاکید بر این‌که همه بیماران ایدزی لزوماً از راه روابط جنسی به این بیماری مبتلا نشده‌اند، ممکن است مخاطبان را به یک نتیجه‌گیری غلط و ناقص برساند و از میزان هوش‌یاری آن‌ها در برقراری روابط جنسی‌شان و درنظرگرفتن احتمال انتقال ویروس در جریان یک رابطه پرخطر کم کند.

از همه این‌ها گذشته، وسوسه حرف‌های عجیب‌وغریب و خط‌قرمزی‌زدن، هیچ‌گاه گریبان ما رسانه‌ای‌ها را رها نمی‌کند؛ حتی اگر بر این وسوسه غلبه هم بکنیم. نوشتن درباره ایدز و اچ‌آی‌وی و بیماران مبتلا به ایدز، می‌تواند بهانه‌ای شود برای از آن حرف‌ها زدن!

خلاصه این‌که، نوشتن و حرف‌زدن درباره بیماری ایدز و مبتلایان به آن، برای ما رسانه‌ای‌ها واقعاً دشوار است. شاید چون فعلاً در جامعه ما وظیفه نهادهای متفاوتی را فقط همین نهاد رسانه‌ - آن‌هم به‌تنهایی – به دوش می‌کشد!

کاهش ساعت‌کار در ماه‌رمضان

هلال ماه رمضانمصوبه‌ای در هم‌راهی با سبک‌زندگی عمومی

به نظرم تصمیم اخیر دولت برای تغییر ساعت‌کار اداره‌ها و مدرسه‌ها در ماه رمضان، تصمیمی تابع انتخاب عمومی مردم و به‌همین‌دلیل تصمیم به‌جایی است.

احترام به سبک‌زندگی منتخب عموم مردم (و البته در درجه‌ای بالاتر، احترام به سبک‌زندگی منتخب هر دسته‌ای از مردم)، خصلت نیکویی برای یک دولت منتخب مردم است. اساساً می‌توان یکی از جنبه‌های دولت منتخب در انتخابات عمومی را نمایندگی‌کردن خواست‌های مردم در حکومت دانست.

تغییر ساعت‌کار ادارات و مدارس در ماه رمضان، یکی از مواردی است که به ذائقه عمومی مردم خوش می‌آید. البته مصوبه دولت تنها بر کارمندان دولتی و نظام‌های زیرنظر آن (مدرسه‌ها و بانک‌ها) تحمیل شده و بخش خصوصی همچنان می‌تواند به هر سیاقی که می‌پسندد کار کند.

این مصوبه جنبه‌های مثبت قابل‌توجهی دارد:

- دولت چیزی از دست نداده است. به خاطر روزه‌داری، بازده کاری اغلب مردم در ماه رمضان – دست‌کم در بُعد زمانی‌اش - پایین می‌آید و افرادْ تعدادساعت‌های کمتری در مقایسه با ایام معمول سال می‌توانند به‌خوبی کار و فعالیت کنند. با مصوبه جدید، ارباب‌رجوع بیش از پیش حق دارند از کارمندان در همان ۵ ساعت کاری‌شان، کار مناسب و به‌اندازه طلب کنند و دیگر کسی نمی‌تواند ارباب‌رجوع را به سادگی پیش‌ترها بپیچاند!

- ساعت‌های صرف‌شده برای خوردن نهار و نوشیدن چایی و دودکردن سیگار در ماه رمضان از برنامه کاری اغلب کارمندان حذف می‌شود و می‌توان آن را از ساعت‌کار عمومی کارمندان کم کرد.

- حالا که تغییرساعت تابستانی در ایران معطل مانده، فاصله افطارکردن تا سحری‌خوردن به کمتر از ۹ ساعت تقلیل پیدا کرده است. با توجه به بالاگرفتن میزان رفت‌وآمدها در ماه رمضان به بهانه افطاری، در چنین شرایطی اگر کارمندان همچنان ناچار باشند سر ساعت‌های قبلی سر کار بروند، عملاً از میزان استراحت‌شان کم می‌شود و این آثار منفی متعددی بر بازده عمومی جامعه می‌گذارد. با مصوبه جدید، به مدت‌زمانی که مردم ِ اغلب روزه‌دار برای استراحت بعد از سحری‌خوردن در اختیار دارند، افزوده شده و روزه‌دارها می‌دانند که این استراحت پس از سحری‌خوردن آخ که چه‌قدر می‌چسبد و جواب می‌دهد!

- بازار تهران که مشتری اصلی نظام بانکی کشور است، عملاً و پیش از این مصوبه دولت، در سال‌های پیش در ماه رمضان حول و حوش ساعت ۱۰صبح آغازبه‌کار می‌کرده است. با مصوبه اخیر، پِرتی ساعت‌کار بانک‌ها هم کمتر می‌شود.

...

همه این‌ها را از موضع یک شهروند عادی نوشته‌ام. قطعاً دولت برای چنین تصمیم‌هایی باید به‌جز نظر شهروندان مثل من، به نظر کارشناسان هم اهمیت بدهد. هنوز نمی‌دانم نظر کارشناسان چه‌قدر با نظر من ِ شهروندْ هم‌راه است.

بم‌لرزه

تک‌نگاری برای ۵/۱۰/۱۳۸۲ - به دعوت الپر

 

:: روزی که بم لرزید، هنوز خواب‌گاهی بودم. صبح ساعت ۹ که بیدار شدم، اس‌ام‌اس را دیدم. فکر کردم یک شوخی مسخره است. ارقام - حتا در مقیاس اولیه و کوچک‌اش - بیشتر به یک شوخی می‌مانست تا یک خبر جدی! تا دوسه‌ماه بعدش، اسم بم چیزی را در گلویم سفت می‌کرد. به‌اش می‌گویند: بـُغض!

:: درست یادم نیست آن اولی‌ای که «خبر» را رساند، کی بود. اما بعدش را خوب یادم است که خیلی از دوستان و آشنایانم سعی می‌کردند در خبررسانی - این وظیفه خطیری که ناگاه به یادش افتاده بودند - از یک‌دیگر پیشی بگیرند و آخرین آمار سیاه بم را به همه برسنند. تا ۸۰هزارتا هم یادم است پیش رفت! شاید اصلاً این وسط بتوان یک گزاره علمی رسانه‌ای هم وضع کرد و آن این‌که اولین جایی که اس‌ام‌اس به‌طورجدی رسانه خبر شد، زلزله بم بود.

:: آن‌روزها، عضو حق‌التحریری روزنامه جام‌جم بودم. هنوز حسین انتظامی مدیرمسئول و سردبیرش بود و هنوز علی قنواتی دبیر صفحاتی لایی (فیچر) اش بود و هنوز جام‌جم «می‌خواست» که روزنامه باشد و رسانه. این شد که از روز سوم بعد از بم‌لرزه، یک صفحه از روزنامه شد برای بم و تا چهل‌روز بعد هم برای بم ماند. کاری که بچه‌های جام‌جم و خیلی از حق‌التحریری‌های پاکار روزنامه در آن چهل‌روز برای بم کردند، کمتر رسانه مکتوبی کرد - اما مثل خیلی از ایده‌هایی که جام‌جم تجربه‌شان کرد، دیده نشد.

:: حالا که سه سال گذشته (چه زووووووود!)، دوست دارم بشنوم که بم از نو ساخته شده؛ به عنوان شهری نمادین از بازسازی به‌موقع و زودهنگام و همه بر اساس معماری روز ایرانی. می‌دانم خیلی کلی و گنگ است؛ اما مگر تصور ما از آن بم‌لرزه خانمان‌برانداز کمتر از این آرزوی من برای بم کلی و گنگ بود؟!

درباره فیلمی که همه‌مان انکارش می‌کنیم؛ اما فریب‌کارانه به انتشارش دامن می‌زنیم

با چه کسی تعارف داریم؟!

خودمان یا فرزندمان؟!

ماجرا چندان پیچیده نیست! فیلمی پخش شده که نزدیک به نیم‌ساعت طول دارد و خصوصی‌ترین روابط قابل‌تصور یک زن و مرد را نشان می‌دهد. گفته می‌شود زنی که در فیلم دیده می‌شود و معلوم است که به فیلم‌برداری‌‌شدن رابطه‌شان واقف است، چهره‌ای است شناخته‌شده و معروف. گفته می‌شود این زن جوانْ زیر فشار روانی ناشی از پخش‌شدن و همگانی‌شدن این فیلم به‌شدت خصوصی، خودکشی کرده است. در میان این همه نقل‌قول نیم بند و متزلزل، چیزی که قطعی استْ تکذیب‌ها و انکارهایی است که خبرگزاری‌ها و روزنامه‌های ظاهراً فرهیخته ایرانی در نقل آن‌ها از هم پیشی می‌گیرند؛ بی‌آن‌که بدانند - یا شاید هم در عین آن‌که می‌دانند – فوت‌کردن به شعله‌ای که می‌خواهی خاموشش کنی، آن را افروخته‌تر می‌کند.

این‌که آیا واقعاً او زهرا امیر ابراهیمی است یا نه، نه به من ربطی دارد و نه به تو! به همان دوتایی ربط دارد که در فیلم دیده‌اندشان. این‌که آیا این فیلم نشان‌دهنده انحراف اخلاقی در بدنه سینمای ایران است هم، نه در حد قضاوت من است و نه در حد قضاوت تو! آن‌چه در فیلم دیده‌اند، به‌خودی‌خود نه رفتاری گناه‌آلوده است و نه لزوماً نشان از انحراف دارد. آن‌چه بی‌شک می‌توان بر انحراف‌آمیزبودن و گناه‌آلوده‌بودن‌اش تصریح کرد، کاری است که من و تو و خیلی‌های دیگر از دوروبری‌هامان کرده‌ایم: دمیدن بر این آتش لعنتی و افروخته‌ترکردن آن!

در یکی از مدرسه‌های راهنمایی پسرانه شهر درس می‌دهم. این مدرسه به یکی از صاحب‌نام‌ترین مجموعه‌های آموزشی در سطح کشور وابسته است؛ مجموعه‌ای که قرار است با فراهم‌کردن خدماتی به مراتب بهتر برای دانش‌آموزانی که از استعداد بالاتری برخوردارند، تربیت‌کننده آینده‌سازان کشورمان باشد. یک هفته بعد از انتشار آن فیلم خصوصی کذایی، همه بچه‌هایی که باشان کلاس دارم درباره آن فیلم حرف می‌زدند. پچ‌پچ‌ها و درگوشی‌های شیطنت‌آمیزشان را نمی‌شد نادیده گرفت. تصمیم گرفتم به عنوان معلم اجتماعی‌شان، صریح و خودمانی باشان درباره همان فیلم حرف بزنم...

ادامه نوشته

شعبان جعفری مـُرد

شعبان جعفری، روی جلد كتاب زندگی‌نامه

 

 

 

چه‌قدر حاضری بــِـدی كه روز مرگت رو انتخاب كنی؟!

درباره عمل Day-Light Saving

استفتاء 1537:

صاحب همه ساعت‌های جهان دولت کریمه‌ای است که روز سوم تیرماه 1384 به دنیا آمداحتراماً همان‌طور که استحضار دارید، با توجه به توطئه‌های اخیر استکبار جهانی مبنی بر تحمیل نظم مدرن زندگی امروزین (بلایی که خداوند به تلافی فسق‌وفجور غربی‌ها، بر سر آن‌ها نازل فرموده‌است) و ایضاً با در نظرداشتن حساسیت مراحل بررسی پرونده میهن اسلامی‌مان در شورای ضاله امنیت سازمان به‌اصطلاح ملل، که تبعیت از قاعده عقب‌وجلوکردن ساعت‌ها می‌تواند امکان جاسوسی دولت‌های متخاصم جهان را میسر گرداند، نظر مبارک شما را راجع‌به عقب‌وجلوکردن ساعت‌ها در آغاز عید منحط نوروز تقاضا می‌نماییم.

 

پاسخ ۱۵۳۷:

بچه دست نزن به ساعت! قباحت داره!به فرض صورت مسئله، جایز نمی‌باشد. روشن است که صاحب همه ساعت‌های جهان، دولت کریمه متولد ۳ تیر ۱۳۸۴می‌باشد والیوم عقب‌وجلوکردن عقربجات ساعت‌ها (چه مچی و چه جیبی و چه زنجیری و چه شماطه‌دار و چه بیگ‌بن و چه دیجیتالی و چه ویندوزی) حرام و در حکم محاربه عینی می‌باشد. منحرفانی که در این ۱۵سال بای‌نحو با پی‌روی از این حکم شیطانی، ملت مسلمان را در ضلالت فرو کرده‌بودند، خون‌شان مباح می‌باشد. باشد که به‌این‌ترتیب این خبط بزرگ ۱۵ساله را که زودتر از این از ما سوال نکردید، بر شما و پدران‌تان ببخشاید!

+

پ.س.: به من وب‌لاگ‌نویس حق بدهید هرازگاهی مطلب‌های قبلی‌ام را ویرایش کنم. این‌بار از نگرانی برداشت‌های نادرست و کژفهمانه این کار را می‌کنم. بدیهی است هر وب‌لاگ‌نویسی در قبال آن نوشته‌هایی که روی وب‌لاگش هست، مسئولیت دارد (اگر اساساً مسئولیتی در کار باشد)، و نه مطالبی که زمانی روی وب‌لاگش بوده‌اند.

اصفهانى‌‌بودن و زبان ممنوعه

لذت سفر

کسانى مثل من که اصفهانى هستند و به اقتضائاتى در تهران ساکن شده‌اند يا به قولى درست‌تر به تهران تبعيد شده‌اند، هميشه اين مزيت را نسبت به آن‌ها که تهرانى هستند و در تهران ساکن، يا اصفهانى هستند و در اصفهان ساکن، دارند که هروقت دل‌شان گرفت از روزمرگى‌هاى اين پاى‌تخت خاکسترى بى‌آفتاب، مى‌توانند به طرفةالعينى و بى‌دردسر اسباب سفر فراهم کنند و در کمتر از 350دقيقه در اصفهان باشند؛ فارغ از دنگ‌وفنگ‌هايى که هر کس بخواهد سفر اصفهان در پيش گيرد، به‌ناچار بايد به فکر آن‌ها باشد: از هتل و مسافرخانه که آيا جا دارد و جا ندارد گرفته تا پيداکردن رستوران خوب و قابل‌اطمينان و مهم‌تر از همه، تامين هزينه نه‌چندان سبک اين سفرِ هرچند کوتاه!‌

خود اصفهانى‌ها هم که هرروز و هرشبْ زاينده‌رود و نقش‌جهان و سى‌وسه‌پل و خواجو را در کنار خود و نزديک ديده‌اند، بعيد مى‌دانم آن‌قدرها که دورافتاده‌هايى چون من دل‌شان براى اصفهان لک زده، قدر شهر زيباشان را بدانند. دست‌کم خود من به‌عنوان نمونه‌اى حىّ و حاضر اعتراف مى‌کنم تا سه‌سال پيش که به اقتضاى ادامه‌تحصيل در پاى‌تخت، از پاى‌تخت سابق با آن کاشى‌هاى فيروزه‌اى و گنبدهاى سبزش جاکن شدم، چيز چندانى از زاينده‌رود و سى‌وسه‌پل و خواجو و نقش‌جهان نمى‌دانستم و روشن است که هنوز هم نمى‌دانم اما امروز دست‌کم دل‌ام براشان تنگ مى‌شود و هربار به سراغ‌شان بازمى‌گردم، براى‌ام تازه هستند و پر از حرف.

شايد تمثيل درستى نباشد که حتماً نيست، اما نسبت زبان ممنوعه (مخفى/ سربرباددِه/ زيرزمينى) با زبان روزمره (رسمى/ رودربايستى‌دار) خيلى به نسبت اقامت در اصفهان و اقامت در تهران شبيه است! تا وقتى زبان ممنوعه‌ و بى‌ادبانه‌اى هست، لذت استفاده‌کردن از «بذرى» به‌جاى «تخمى»، «ايکس‌شعر» به‌جاى «کُـ...ـشعر»، «به کفش‌ام» به‌جاى «به ...ُخم‌ام» و «پاچه‌خوارى» به‌جاى «...ايه‌مالى» هم هست!

قربان آن سيبيل‌هاى طلايى‌ات بروى، نازلى‌‌جان! بگذار اين زبان ممنوعه براى ما باقى بماند بلکه هرازگاهى با ابداع‌هاى بانمک و بى‌نمک‌مان براى آن لغات و عبارت‌هاى ممنوعه، ما هم حظّى ببريم از خلاقيت‌هامان! اين‌جورى هروقت از اين زبان روزمره خاک‌گرفته و رودربايستى‌دارمان خسته شديم، سفر دل‌انگيزى مى‌کنيم به همان زبان ممنوعه‌اى که تو سعى مى‌کنى بکشانى‌اش به حوزه عمومى ما، و خستگى و رخوت از ذهن زبان‌زده‌مان در مى‌کنيم!

ها؟! بد مى‌گويم؟!

ديريادداشتى به‌مناسبت يک‌سالگى يک دوست

اين لعبت کاغذى

اولين شماره همشهرى‌جوان 5 دى‌ماه سال گذشته منتشر شد. اين لوگو، کار محمدرضا دوست‌محمدى مدير هنرى اين هفته‌نامه است که بعد از بارها اتودزدن و با نظرهاى على‌قنواتى، آخرش اينى شد که مى‌بينيد.مدتى است که همشهرى‌جوان جاى خود را در جمع کم‌شمار لعبت‌هاى کاغذى فارسى‌زبان محکم کرده‌است. نه به عنوان يک هم‌کار سابق اين هفته‌نامه‌ى تمام‌رنگى 200تومانى، که به‌ عنوان يک مخاطب، هر شماره‌ى آن بيشتر از شماره‌ى قبل‌اش به دل‌ام مى‌نشيند.

در يک‌سالى که از انتشار اين اولين فرزند مستقل موسسه‌ى همشهرى مى‌گذرد، على‌قنواتى و بروبچّ پوياى تحريريه‌اش کلى کار کرده‌اند و ايده به خرج داده‌اند که قبل از اين در مطبوعات ايران تجربه نشده‌بود.

1. هر شماره‌ى همشهرى‌جوان را که ورق مى‌زني، اجراى قوى اينفوگرافى‌هايى که معلوم است براى هرکدام‌شان فکر شده، جلب‌توجه مى‌کند.

البته على‌قنواتى پيش‌تر در دورانى که هنوز حسين‌انتظامى مديرمسئول جام‌جم بود و او معاون‌تحريريه‌اش، با محمدرضا دوست‌محمدى اولين تجربه‌هاى قابل‌اعتناى اينفوگرافى در مطبوعات جدى ايران را شروع کرد.

اما پختگى‌اى که امروز در اينفوگرافى‌هاى همشهرى‌جوان به چشم مى‌آيد، حاصل کار گروهى‌اى است که دوست‌محمدى خداى آن است و امکاناتى که على‌قنواتى توانسته بعد از مدت‌ها يک‌جا جمع کند. هم‌آهنگى و هم‌راهى تحريريه‌ مجله، اينفوگرافى‌ها را پرمغز و بامحتوا کرده‌است.

2. اين‌که هفته‌نامه‌اى 64صفحه‌اى که مخصوص جوان‌ها منتشر مى‌شود، سَرويراستار جدى و پروپاقرص و مماشات‌ناپذيرى مثل کورش‌عليانى داشته‌‌باشد و هم‌چنان بتواند هفته‌اى يک‌‌بار بيايد روى دکه، آدم را انگشت‌به‌دهان مى‌گذارد.

شايد خود کورش خوش‌اش نيايد اسم کارى را که براى همشهرى‌‌جوان مى‌کند، بگذاريم «سَرويراستارى» که خب با توجه به نقشى که همه ما از ويراستارهاى مطبوعاتى در ذهن‌مان داريم، حق دارد! نمى‌دانم او هنوز هم براى اين قسمت ماجرا همان‌قدر وقت مى‌گذارد که در تابستان گذشته مى‌گذاشت يا نه،

اما با نگاهى به رسم‌الخط يک‌دست و راحت‌خوان همشهرى‌جوان مى‌توان فهميد که کورش در اين باره هم خوب جنبيده‌است.

3. اين صفحه‌اى که در آن به مطالب شماره(هاى) آينده مجله اشاره شده‌ و در واقع يک‌جورهايى از خواننده خواسته شده که «موج راديويش را عوض نکند»، از آن ايده‌هايى بوده که شايد به ذهن هرکدام از کسان ديگرى که کار مطبوعاتى و به‌طورمشخص براى جوانان کرده، رسيده‌باشد.

اما بچه‌هاى همشهرى‌جوان بالاخره اين ايده را عملى کرده‌اند و نتيجه هم بد از کار در نيامده،

هرچند مانده تا اجرايش پخته‌تر شود. شايد بهتر باشد اين «فهرست آينده» درست در آخرين صفحه‌ى مجله کار شود و با پويايى و انرژى بيشترى شبيه فهرست اصلى هفته‌نامه.

4. در مورد صفحات «روزها»ى همشهرى‌جوان هيچ‌‌چيز نمى‌توانم بنويسم چون هم خود اين صفحات مجله از همان شماره‌ى اول برايم خواندنى بوده‌اند، و هم حبيبه‌جعفريان که مسئول آن‌هاست هميشه برايم تحسين‌برانگيز و الگوگرفتنى بوده.

هرچند «روزها» از همان اول کار به بهانه‌ى بى‌مخاطب‌بودن و سنگين‌بودن، بيشتر از همه‌ى صفحه‌هاى ديگر مجله چيز مى‌شنيد؛ اما حالا ديگر - مثل ترشى‌کهنه‌ى مامان‌بزرگ‌ها - جاافتاده و نرم شده‌است.

5. صفحه‌ى يادداشت‌هاى بچه‌هاى همشهرى‌جوان را هم که ديگه نگوووووووو!

ايده‌اى که مى‌توانست در هر هفته‌نامه - به‌خصوص جوانانه - ديگرى به يک اجراى لوس و دل‌زننده تمام شود، اولين صفحات همشهرى‌جوان را به جذاب‌ترين‌ها و البته بحث‌برانگيزترين‌هاش تبديل کرده. در اين دوصفحه که گاه به مناسبت‌هايى به بيشتر از دوصفحه افزايش پيدا مى‌کند، اتفاق‌هاى جالبى مى‌افتد: بچه‌هاى مجله براى دل‌شان يادداشت مى‌نويسند و گاه به هم‌ديگر پاسخ مى‌دهند؛ فکر مى‌کنم اولين‌بار رضا مختارى بود که به يادداشت حبيبه‌جعفريان درباره اصفهان پاسخ داد و به‌قول خودش «در اين باره ديالوگ برقرار کرد».

يادداشت‌هاى خواننده‌ها هم که مدتى است در اين دوصفحه جا داده مى‌شود، رنگ‌وآبى خودمانى‌تر به آن داده‌است.

6. همه‌ى اين‌ها هيچ راهى براى آدم باقى نمى‌گذارد جز اين‌که تمام‌قد از جا برخيزد و به افتخار همه‌ى بچه‌هاى دوست‌داشتنى همشهرى‌جوان يک کف کِش‌دار و تميز بزند؛

- از على‌قنواتى که مى‌گويند اين‌روزها سرشلوغ‌تر و به‌تبع آن کم‌حوصله‌تر شده گرفته و سيد جواد رسولى آنتى‌اصفهانى که (بى‌اغراق مى‌گويم) 16-17ماه است شبانه‌روزش را براى اين هفته‌نامه گذاشته،

تا ناصر ندافى مديرفنى که هميشه‌ى خدا نگران چيزهايى است که بچه‌ها لازم دارند و هنوز جور نشده‌است!

 

پس‌نوشت: برايم هيچ اهميتى ندارد

اگر فکر کرده‌اى اين 602 کلمه را نوشته‌ام که پاچه‌هاى همشهرى‌جوانى‌ها را بخورم!

اين وب‌لاگ من است و حق دارم توش هرچه مى خواهم بنويسم.

آن‌ها هم که على‌قنواتى را مى‌شناسند، مى‌دانند که

اولاً او اصولاً وب‌لاگ آدم‌هاى آشنا را نمى‌خواند،

و ثانياً از اين دست تعريف‌ها خيلى بدش مى‌آيد.

...

گور خودم را کنده‌ام!

گفت‌وگويى آبانى با احسان على‌خانى،

مجرى شيطان و پرجنب‌وجوش برنامه «جزر ومد»

و ديده‌شده‌ترين چهره رمضان گذشته

هيچ حرفى نزدم که قبولش نداشته‌باشم!

 

احسان على‌خانى خيلى خودمانى‌تر و خاکى‌تر از کسان ديگرى است که براى دادن وقت يک گفت‌وگو آسمان را به زمين مى‌بافند. او به‌سادگى به ما وقت مى‌دهد: «جام‌جم که روزنامه خودمان است. اگر بخواهيم با نسل‌سومش گفت‌وگو نکنيم، پس با کجا گفت‌وگو کنيم؟!» با درخششى که احسان در اجراى «جزر و مد» از خود نشان داد و توانست خيلى‌هايى را که اين برنامه را دوست نداشتند، پاى اجراى خودش بنشاند، مى‌خواستيم او آخرين مهمان رمضانى نسل‌سوم باشد؛ اما يک طلسم - از آن جنّى‌هاش - گفت‌وگوى‌مان را با احسان تا امروز که شما مى‌خوانيد عقب انداخته‌است.

احسان را سرانجام در يکى از عصرهاى سرد آبان (ماه تولد احسان و خودِ من!) در دفترش در خيابان اراک مى بينم؛ به همان پرشروشورى و همان پرهيجانى و پرجنب‌وجوشى که دو-سه هفته در «جزر و مد» ديديدش. همان‌طورى دست‌هاش را تکان مى‌دهد و حرف مى‌زند، صدايش را جورى که خسته نشوى بالا و پايين مى‌برد، در هر دو جمله‌اى که مى‌گويد دست‌کم يک‌بار ازش «آفّرين!» مى‌شنوى با ف مشدد - تکيه‌کلامى که انگار خودش حواسش به‌اش نيست. اما احسان يک فرق بزرگ با آن چيزى که در تلويزيون‌هاى خانگى‌تان مى‌بينيد دارد: او درشت‌تر و بزرگ‌تر از احسان کوچکى است که در استوديوى «جزر و مد» به نظر مى‌رسيد. خودش که مى‌گويد قصد دارد در رژيم‌غذايى‌اش تجديدنظر کند؛ هرچند به نظر نمى‌رسد چندان ضرورتى داشته‌باشد اما خب کسى از خوش‌تيپى بدش نمى‌آيد، چه برسد به مجرى چشم‌روشن محبوب و محجوب شبکه3!

 

>>> گفت‌وگوى کامل با احسان على‌خانى را بخوان (PDF)

>>> نسخه چاپ‌شده گفت‌وگو در روزنامه جام‌جم (PDF 2 - PDF 1)

ادامه نوشته