رسانه‌ها پول می‌گیرند؟

تصویر احمدی‌نژاد روی جلد مجله‌ها و مطبوعه‌های غربی - به هر بهانه و با هر محتوایی - انشان می‌دهد که بی‌تردید او چهره معروف این روزهای جهان است اما معروف به چه؟احمدی‌نژاد: «پول ندادم اما معروف شدم!»

     در این سفر اخیر احمدی‌نژاد به کشور محبوبش آمریکا که هرسال باید یک سر برود و برگردد، در یکی از دیدارهایش خطاب به حاضران (که انگار دانش‌جوهای آمریکایی بودند) گفت که چهره‌های جهانی به رسانه‌ها و روزنامه‌نگارها پول می‌دهند تا معروف شوند. و البته بعدش حرف خود را زد که: «ولی من تا حالا به هیچ رسانه‌ای پول نداده‌ام. اما می‌بینید که چه معروف شده‌ام و همه می‌خواهند با من مصاحبه کنند»!


     این اظهارنظر رییس‌جمهور، با این‌که با حال و هوای شوخی هم‌راه بود، اما خیلی خوب نشان‌دهنده دیدگاه او و اطرافیانش به رسانه و رابطه رسانه‌ها با دولت‌مردان و چهره‌های تاثیرگذار جهانی است.

     البته شاید احمدی‌نژاد - با نگاهی به روزنامه‌نگارهای دور و بر خود و روزنامه‌نگارهایی که در شش سال گذشته و در دوران مسئولیتش مشتاقانه به او نزدیک شده‌اند و به غرض خود هم رسیده‌اند - حق دارد همه روزنامه‌نگارها را به یک چوب براند. این خرده را به هم‌کارهای روزنامه‌نگار مجیزگو و نان‌به‌نرخ‌روزخور هم می‌توان گرفت. تردیدی نیست که رسانه‌های حتا معتبری هم هستند در جهان که شاید گاه به طمع پول یا امتیازی یا شاید حتا از ناآگاهی، به جانبی کشیده شوند و اصل بی‌طرفی‌شان را نقض کنند.

     اما فروکاستن کلی و بی‌قید نقش رسانه و نوع رابطه آن با قدرت‌ها به آن‌چه احمدی‌نژاد ادعایش را می‌کند، از این رو برایش مفید است و جواب می‌دهد که به‌این‌ترتیب به شکلی غیرمستقیم، هر رسانه منتقد خود و ایده‌هایش را به این متهم می‌کند که چون پولش نداده‌ایم، غر می‌زند!

     شاید آن هدیه رییس‌جمهور به روزنامه‌نگارها (سفر به مشهد با غذای خوب!)، چیزی بوده در چارچوب همین تصور از رسانه‌ها.

     از دید رییس‌جمهور و اعوانش، آن رسانه‌ای هم که با وجود چنین هدیه سخاوتمندانه‌ای، باز هم به نقدها و خرده‌گیری‌هایش ادامه می‌دهد، لابد از جای دیگری پول بیشتری گرفته!

     می‌بینید رییس‌جمهورمان چه انسان وارسته‌ای است و در چه دنیای راحت و ساده‌ای زندگی می‌کند. بی‌خود نیست سفیدشدن موهایش، از موهای فک و چانه‌اش شروع شده.

آرزوهای دست‌یافتنی*

امیدواری

     آخ من لذت می‌برم از آدم‌حسابی‌هایی که ایده‌هایی دارند اما نه روی باد هوا؛ و آماده‌اند برای این ایده‌هاشان وقت و هزینه و توان بگذارند.

     سارا این ایده‌اش رو یه‌نفس نوشته اما معلومه مدت‌ها اون‌قدر توی ذهنش وول خورده و جا افتاده که این‌طور روان و شدنی به نظر می‌رسه.

     قبلا آق‌بهمن هم ایده‌ای در همین مایه‌ها نوشته بود که آن هم ایده خوبی بود.

     فکر کنم خیلی از ما ایده‌هایی از این دست داریم که البته لزوما نمی‌نویسیم‌شون. همین‌جور ایده‌هاست که امیدوارم می‌کنه به آینده فرهنگ مملکتم. چه چیز دیگه‌ای هست که به‌اش امید ببندیم جز همین انگیزه‌های کوچک و بزرگ خودمان که از همین‌حالا می‌دانیم همه‌شان را نمی‌توانیم اجرایی کنیم؛ ولی به همان کم‌اش هم قانع‌ایم که عملی شود...

     * عنوان این یادداشت رو از سارا گرفته‌ام.

چندفرهنگی یعنی این

مدارا با «تفاوت»؟

     یورونیوز رفته سراغ اسلاووی ژیژک تا از این فیلسوف و جامعه‌شناس اسلاو (یورونیوز این‌طوری معرفی‌اش می‌کند) درباره نسل‌کشی‌های کارادزیچ بپرسد.

     گفت‌وگو، خیلی کوتاه است.

     ژیژک آن‌وسط‌های حرفش می‌گوید: خیلی‌ها فکر می‌کنند این خیلی‌خوب است در جایی که چند جور فرهنگ دارد، گفته شود که «ما تفاوت‌های فرهنگی را به رسمیت می‌شناسیم و به همه‌شان احترام می‌گذاریم». اما درستش این است که بگوییم «تفاوتی بین این چند فرهنگ نیست. هرکدام به جای خودشان محترم‌اند برای‌مان». چون در حالت اول، عاقبت زمانی می‌رسد که قدرت، بی‌خیال این احترامش به تفاوت فرهنگ‌ها می‌شود.

جنگ، رسانه، قدرت

این‌جا کوزوو - آن‌جا اوستیا

شادی مردم کوزوو برای استقلال‌شان از صربستانکوزوو
، 17 فوریه 2008،
پس از اعلام استقلال این جمهوری از سوی پارلمانش
:

     میدان اصلی شهر پریشتینا (پای‌تخت این جمهوری نو) و شهرهای دیگر کوزوو، پر از جمعیت است. قوطی‌ها و شیشه‌های آب‌جو به‌دست، همه شادند. می‌خوانند، می‌زنند، و می‌رقصند. جوان‌ترها آتش‌بازی می‌کنند.

     پرچم‌های کوزوو و پرچم آمریکا دست جمعیت است. تک و توک پرچم اتحادیه اروپا و یکی پرچم بریتانیا هم در کادر دیده می‌شود. همه خندان‌اند.

     تصویر بعدی،‌ از صرب‌های کوزوو است که خشم‌گین‌اند، وحشی‌اند، آتش می‌زنند، حمله می‌برند، و خراب می‌کنند.


آن‌چه از شادی مردم اوستیای جنوبی دیدیم، شلیک هوایی کلاشینکف بوداوستیای جنوبی، 26 آگوست 2008،
پس از
اعلام روسیه مبنی بر به‌رسمیت‌شناختن استقلال این منطقه:


     جایی میان جنگل، سه چهار نفر جمع‌اند. کلبه‌ای است و میزی. دختری به‌تنهایی می‌رقصد و چند پیرمرد و مرد میان‌سال برایش کف می‌زنند. یک ب‌ام‌و از مدل‌های دهه 90 در چارگوش تصویر می‌آید. پرچم استقلال‌طلبان اوستیای جنوبی از خودرو بیرون است.

     یک ب‌ام‌و با سرعت به دوربین (یعنی ما بیننده‌ها) نزدیک می‌شود و کمی مانده به آن (یعنی کمی مانده به ما)، ترمز دستی می‌کشد و این‌طوری، یک دور تمام می‌زند و در جهت وارونه همان‌طور به‌سرعت می‌تازد. ب‌ام‌و بعدی می‌رسد. باز هم همان حرکت.

     پس از آن، نوبت مردی میان‌سال است که کلاشینکف به دست دارد. رو به آسمان شلیک می‌کند و خشاب خالی می‌شود. مرد میان‌سال دیگری هم بالاتنه از پنجره آپارتمانش بیرون کشیده و او هم رو به آسمان خشاب خالی می‌کند.

     تصویر بعدی، شهروندان آرام و منظم گرجی را نشان می‌دهد که در تفلیس، جلوی ساختمان ریاست‌جمهوری جمع شده‌اند تا به این اعلام استقلال، اعتراض کنند.

×××
     جنگ روسیه و گرجستان، بیشتر جنگ دوربین‌های تلویزیونی بود تا جنگ تانک‌ها و فانتوم و میگ.
نگاهی به این آمار، نشان می‌دهد کدام طرف بازنده است؛ او که هنوز به رسانه - پیامبر بی‌منازع قرن بیست و یکم - ایمان نیاورده است.

مقایسه بازدیدکننده‌های سه شبکه تلویزیونی انگلیسی‌زبان راشاتودی (شبکه دولتی روسیه)، بی‌بی‌سی، سی‌ان‌ان

russiatoday.com
bbc.co.uk
cnn.com

یکی از ترفندهای غیراخلاقی بچه‌های 20:30 که فکر می‌کنند روزنامه‌نگاری است

حمله با دوربین روشن!

 

[این، خلاصه متن اصلی یادداشتم است.

اگر این موضوع برای‌تان جذاب است، توصیه می‌کنم متن کامل را بخوانید.]

محمدحسین رنج‌بران، یکی از خبرنگاران 20:30 که بیش از همه از همان ترفندهای بی‌اخلاقی استفاده می‌کند

 

     دیروز آقای رییس‌جمهور در دیداری که با مسئولان وزارت بنیاد مسکن داشت، جای شاکی و متهم و مدعی را عوض کرد و «دستور داد» قیمت مسکن در تهران پایین بیاید. چیزی که جالب بود، رفتار خبرنگار 20:30 (فکر کنم محمدحسین رنج‌بران) بود.

 

     بعد از آن جلسه کذایی که رییس‌جمهور بی‌انصافانه با حرف‌هایش وزیر را به عنوان مسئول همه گرانی‌های مسکن جا زده بود و تبعاً وزیر هم سرحال نبود و قیافه‌اش خیلی به‌هم‌ریخته بود، آقای 20:30 با دوربین و میکروفون باز داشت پشت‌سر وزیر می‌دوید که ازش برای یکی از همان سوال‌های همیشگی جواب بگیرد. وزیر سعی کرد بی‌اعتنایی بکند و بگذرد اما وقتی با سماجت خبرنگار بالاخره رویش را برگرداند و متوجه شد دوربین روشن است، یک جواب سربالا داد که «به وقتش اعلام می‌کنیم» و نگاهی عاقل‌اندرسفیه و دلخور به خبرنگار کرد و رفت!

 

     نمی‌دانم آیا هیچ‌یک از خبرنگاران این بخش‌های خبری و برنامه‌های تلویزیونی و بالاسری‌های‌شان که اغلب کلی هم ادعای رسانه‌ای دارند، کمی با اصول روزنامه‌نگاری اخلاقی آشنا نیست تا بداند در مرام‌نامه همان رسانه‌هایی (مثل بی‌بی‌سی) که این‌ها بی‌اخلاق و استکباری و کافرمسلک می‌دانند، این دیگر به یک اصل بدیهی و پذیرفته‌شده تبدیل شده که خبرنگار حق ندارد با دوربین و میکروفون باز به سوژه‌ای که آماده مصاحبه نیست حمله‌ور شود تا بلکه خبری تهیه کرده باشد.

 

     این، یکی از مصداق‌های «تجاوز به حریم خصوصی» است؛ جرمی که البته به نظر می‌رسد در ایران چندان جرم حساب نمی‌شود. یعنی نمی‌دانند این شیوه‌شان چه‌قدر غیرحرفه‌ای و غیراخلاقی است یا نه؟! اگر نمی‌دانند که به‌راستی در صلاحیت همه‌شان برای این‌که با پول و مالیات من و شما برنامه بسازند، تردید هست. اگر هم می‌دانند و چنین می‌کنند که دیگر در صلاحیت‌شان برای کارکردن به عنوان یک روزنامه‌نگار تردید باید کرد.

 

     چیزی که دارد چنین رفتاری را نهادینه می‌کند، عدم‌اعتمادبه‌نفس افرادی است که در برابر دوربین و میکروفن باز قرار می‌گیرند. اغلب این‌ها فکر می‌کنند «لابد روزنامه‌نگاری همین است دیگر!» و «رسانه‌ها را باید حمایت کرد» و روی همین حساب، به خودشان اجازه نمی‌دهند روی دوربین روشن را زمین بیندازند. این یعنی خیلی از این افراد که اغلب در جای‌گاه‌های مهمی هستند (مثلاً وزیر و معاون‌وزیر و سرمربی‌اند)، کمترین اطلاعاتی درباره روزنامه‌نگاری و نحوه برخورد با روزنامه‌نگارها ندارند. در حالی که یکی از مهم‌ترین مهارت‌هایی که در این عصر رسانه‌ها برای هر مدیر و هر مسئولی ضروری است، آشنایی حداقلی با روزنامه‌نگاری و اصول آن است. یک مسئول باید بداند چه رفتاری می‌تواند با روزنامه‌نگار بکند و روزنامه‌نگار چه رفتاری می‌تواند با او بکند.

 

     مادامی که چنین آموزشی نباشد، این‌قبیل روزنامه‌نگاران ِ (به معنای واقعی کلمه) فرصت‌طلب، رفتارهایی چنین غیرحرفه‌ای می‌کنند و البته در این میان، از اعتبار و آب‌روی روزنامه‌نگاران واقعی مملکت‌شان خرج می‌کنند و این تصور قالبی اشتباه را که خبرنگار را «مزاحم» و «مگس‌صفت» می‌داند، تثبیت و تقویت می‌کنند.ژ

 

در این باره:

+ حلقه‌های زنجیر؛ بی‌توجهی ۲۰:۳۰ به حریم‌خصوصی یک شهروند و پرونده‌سازی یک خرده‌روزنامه‌نگار به سبک برنامه‌سازان «هویت»

 

+ توجیه محمدحسین رنج‌بران برای خطاهای حرفه‌ای‌اش در حمله‌های دوربینی

+ در نظرسنجی صداوسیما درباره ۲۰:۳۰ شرکت کنید!

ادامه نوشته

از مدیوم سینما کارهایی برمی‌آید

حردانی اعدام نشد – حاتمی‌کیا خوش‌حال است

 

حمیدفرخ‌نژاد در نقش خالد حردانی ِ از اعدام جَسته در کنار لیلا حاتمی در نقش همسر خالد، در نمایی از ارتفاع پستچندروزپیش و بعد از هفت‌سال کش‌وقوس، بالاخره خالد حردانی که دوبار تا خود پای چوبه دار رفت، از اعدام جَست؛ مجازاتی که کمتر کسی از ما به آن خوش‌دل بود.

شاید بعضی از ما هنوز هم این هم‌وطن جنوبی‌مان را به اسم نشناسیم، اما قطعاً بازی به‌یادماندنی حمید فرخ‌نژاد را در نقش او خوب به خاطر داریم. «ارتفاع پست» ِ ابراهیم حاتمی‌کیا، روایت سینمایی‌ای بود (+) از ماجرای خالد و دو برادرزنش که سعی داشتند – گویا به قصد پناهنده‌شدن و درمان پسر معلولش – هواپیمایی را بربایند و به دبی ببرند.

این چندوقته حاتمی‌کیا سوتی‌های کلفتی پشت‌سر هم و بی‌امان از خود در کرده: دست‌مزد صدهزاردلاری برای تیزر بی‌ارزشی که برای سمند ساخت +، فروختن بی‌سروصدای «به رنگ ارغوان» و زبان همچنان دراز معترض +، دررفتن از زیر بار کارگردانی یک مستند کم‌مایه +، شکایت بچه‌گانه و بدشکل از یک خبرنگار +، و قالب‌کردن مجموعه تلویزیونی - دست‌کم تاکنون – ضعیف و کم‌فروش «حلقه سبز» به مخاطبانی که شیفته نام کارگردانش وقت‌شان را تاکنون برای آن تلف کرده‌اند +.

اما حالا او می‌تواند خوش‌حال باشد که یک محکوم‌به‌اعدام را به یک زندانی به مدت ۲۰سال (که البته ۷سالش سپری شده) و دو حبس‌ابدی را به دو زندانی به مدت ۱۵سال تبدیل کرده است. +

ابراهیم حاتمی‌کیا، مجید مجیدی، آیت‌الله خامنه‌ایاین یعنی گویا هنوز مدیوم سینما می‌تواند کارهایی از پیش ببرد؛ به شرطی که صداقت و برادری‌اش را قبلاً انکار نکرده باشد! شرطی که می‌شود گفت تقریباً برای تاثیرگذاری هر مدیومی – نه فقط سینما و نه فقط در ایران یا هر کشور جهان‌سومی دیگری – صدق می‌کند.

البته این تجربه موفق تاثیرگذاری را پیش‌تر در فیلم‌های دیگری هم دیده بودیم: «عروس آتش» ِ خسرو سینایی که اتفاقاً در ساخته‌شدن آن هم فرخ‌نژاد نقشی اساسی و موثر ایفا کرد، و همچنین مستند «زیر پوست شهر» ِ بنی‌اعتماد-عبدالوهاب (نه فیلم سینمایی‌اش‌ها!) که به موضوع خرده‌فروشی مواد مخدر پرداخته بود.

با این همه، رهاندن سه‌تن از مجازات اعدام، آن هم با اتهامی امنیتی، تاکنون شاید به‌چشم‌آمدنی‌ترین این تاثیرگذاری‌ها بوده باشد.

درباره دردنامه محمدکاظم کاظمی درباره چارخونه

حیف این «فارسی» نیست؟!

دردنامه محمدکاظم کاظمی را باید خواند تا دانست چرا هنوز که هنوز است در صفحه حوادث روزنامه‌های ایران، افغان‌ها آدم‌بدهای همیشگی‌اند؛ همان نقشی که رنگین‌پوست‌ها هنوز در صفحه‌های حوادث روزنامه‌های آمریکایی دارند. دردنامه این قلم‌ورز فارسی‌زبان را باید خواند تا دانست چرا کارگر افغانی را می‌توان از طبقه چندم ساختمانی به پایین پرت کرد و کشت‌اش و به هیچ‌جا هم جوابی پس نداد...

با این حال به عنوان یک فارسی‌زبان تصور می‌کنم آن‌چه این‌شب‌ها در «چارخونه» تماشا می‌کنیم و گاه به آن می‌خندیم، نه لهجه افغانی و فرهنگ آن دیار است، که به‌شگفت‌آمدن خودمان از این است که می‌توان فارسی را به‌درستی و به این شیرینی (به شیوه نظیرشنبه و چهارشنبه) حرف زد ولی همچنان فارسی‌ای که در کوچه و خیابان می‌شنویم، همین فارسی زمخت و خالی‌شده از عشوه‌های زبانی اصیلش است!

این است که هرچند با کاظم کاظمی هم‌دردم که چرا باید این هم‌وطنان آن‌سوی مرز مانده‌مان را تنها به اعتبار مرز سیاسی‌ای که بین ما کشیده شده، از خود پست‌تر ببینیم و به خود حق دهیم با آن‌ها آن کنیم که بر خود روا نمی‌داریم، اما به‌عنوان یک مخاطبْ اساساً چارخونه را مصداقی از به‌سخره‌گرفتن فرهنگی دیگر نمی‌توانم ببینم؛ جرمی که شاید بتوان گفت صداوسیما در «شب‌های برره» کمی مرتکبش شده بود.

معدن، چین، سی‌ان‌ان

کارکردهای پیدا و پنهان

به فاصله ده‌روز، دو اتفاق مشابه در ایالات‌متحده و در چین افتاده است.

بیست‌روزپیش شش معدن‌چی آمریکایی (گویا به خاطر رعایت‌نشدن مسائل ایمنی) در معدنی در ایالت یوتا گیر افتادندو از همان روز اول به لطف چشم و گوش هوش‌یار اندرسون کوپر، این خبر به یکی از خبرهای اول سی‌ان‌ان تبدیل شد که هر روز چندبار آخرین خبرها را درباره روند تلاش برای پیداکردن این معدن‌چی‌های گیرافتاده پخش می‌کرد.

ده‌روزپیش هم ۱۸۱معدن‌چی چینی (به خاطر سیل که عاملی غیرقابل‌پیش‌بینی و خارج از توان برنامه‌ریزی مدیران معدن چینی بود) در یک معدن در استان شاندونگ چین گیر افتادند. در این باره هم سی‌ان‌ان هربار آخرین خبرها را پخش می‌کرد که تصویری که هربار برای این خبرها پخش می‌شد، صدها معدن‌چی و صدها پلیس چینی را نشان می‌داد که داشتند سعی می‌کردند با قراردادن صدها کیسه شنی در برابر جریان سیل، جلوی غرق‌شدن معدن‌چی‌های گیرافتاده را بگیرند!

در این فاصله ده‌روزه، کمپین تبلیغاتی و پرسروصدای مدیران صنعتی ایالات‌متحده (ویدئو) برای بی‌اعتبارکردن کیفیت محصولات چینی با توسل به دیده‌شدن موارد فراوان نقض استانداردهای اسباب‌بازی‌سازی در محصولات یکی از ۱۰هزار کارخانه اسباب‌بازی‌سازی چینی که ۸۰درصد از اسباب‌بازی‌های دنیا (منبع) را تولید می‌کنند، هم با موفقیت نسبی صورت گرفت.

ادامه نوشته

تشویش اذهان عمومی در کتاب‌های درسی رسمی ایران

مشکلی شاید تاکنون‌دیده‌نشده

حالا که دوباره بازار تشخیص موارد تشویش اذهان عمومی داغ شده، وطن‌پرستی من وادارم می‌کند چندتا از عوامل اصلی این تشویش اذهان عمومی را به اطلاع برادران مسئول برسانم.

به نظر این‌جانب، یکی از عمده‌ترین موارد تشویش اذهان عمومی به خصوص اذهان جوان‌ها برنای مملکت، کتاب‌های درسی‌ای هستند که توسط خود جمهوری اسلامی تدوین شده‌اند و در تمام این بیست و اندی‌سال به‌گستردگی در مدرسه‌های کشور تدریس شده‌اند. در این کتاب‌ها ارزش‌هایی مانند عدالت، برابری، آزادی، زیر بار ظلم نرفتن، پای حرف حق ایستادن حتا اگر به ضرر فرد تمام شود، فداکاری برای پیش‌رفت جامعه و عموم مردم، و قیام در برابر ظلم، که می‌توان گفت ارزش‌هایی جهان‌شمول و فارغ از اسلام یا هر دین دیگری هستند، جوری به بچه‌های مردم آموخته شده‌اند که این بچه‌های بی‌زبان مجبور هستند وقتی بزرگ شدند هرجور که شده یک حکومتی را پیدا کنند و آن را به عنوان یک حکومت ظالم در نظر بگیرند و بر آن بتازند.

...

این یادداشت را بی‌هیچ مطالعه دقیق و آماری در موضوع موردنظر نوشته‌ام. شاید مطالعه دقیق‌تر، اساساً این ایده خام مرا تکذیب کند.

ادامه نوشته

ده‌نمکی همین است...

مسعود ده‌نمکی هنوز به تاختن ادامه می‌دهد؛ این‌بار در وب‌لاگ!نه کمتر و نه بیشتر!

آن‌ها که امیدوار بودند مسعود ده‌نمکی «عوض» شده باشد، امیدشان را بگذارند برای سال‌های بعد. آن‌ها هم که نگران این «عوض»شدن مسعودخان بودند، دیگر راحت باشند. ده‌نمکی، همان ده‌نمکی دوسه‌هزارروز پیش است... فقط به قول خودش - همان‌طور که در گفت‌وگویش با شب شیشه‌ای شبکه تهران گفت - یک کت 40هزارتومانی خرج خودش کرده تا - باز هم به قول خودش - جلوی خبرنگارجماعت و جلوی دوربین‌های تلویزیونی کم نیاورده باشد!

راستی؛ چرا سراغی از آن عکس سیاه‌وسفید شهید خدمت (همانی که ده‌نمکی مدعی است شخصیت مجید سوزوکی را از او اقتباس کرده) روی وب‌لاگ رسمی ده‌نمکی نمی‌توان گرفت؟! چرا آن عکس را فقط در کنفرانس‌ها و گفت‌وگوهایش در دست می‌گیرد و به لنز دوربین‌ها نشان می‌دهد؟! این شهید خدمت، پدر و مادر و اهل و عیال و خانواده‌ای نداشته که در این‌روزهای شدیداً «اخراجی‌ها»یی، یک خبرنگار واقعاً خبرنگار برود باشان گپ و گفتی کند؟!

آخرین دیدگاه‌های مسعودخان ده‌نمکی را درباره دوزنه‌بودن فرج‌الله سلحشور، آقازاده‌بودن دکتر فریدالدین حدادعادل، هفته‌نامه بچه‌گرای همشهری‌جوان، هفته‌نامه دین‌فروش ِ دُم‌درآورده‌ی پرتوی سخن (ارگان رسمی موسسه‌ی آموزشی امام‌خمینی قم که زیر نظر آیت‌الله تقی مصباح یزدی اداره می‌شود و بیان‌کننده رسمی دیدگاه‌های ایشان است)،در وب‌لاگ ده‌نمکی دات بلاگ‌فا بخوانید!

مقدم‌شدن حاشیه بر اصل

لخت‌شدن و سینه‌زدن، یکی از اساسی‌ترین بخش‌های عزاداری برای حسین بن علی (و شاید عزاداری‌های مذهبی دیگر) است. این شیوه با توجه به آسیب‌دیدن نسبی بدن عزاداران، همواره مورد انتقاد علمای دینی بوده است اما همچنان به آن عمل می‌شود. این‌سال‌ها، این شیوه در مکان‌های عمومی‌ای مانند خیابان‌ها هم دیده می‌شود که به خاطر حضور زنان و دختران، بیش از پیش موردانتقاد علمای شیعه قرار گرفته است. عکس: حسن سربخشیاننگرانی به‌جا

از چیرگی تحریف‌ها بر ماجرای عاشورا

[متن کامل این یادداشت را بخوانید. این یک گزیده است]

این‌سال‌ها پرداختن به حاشیه‌های محرم، مهم‌تر و پررنگ‌تر از اصل ماجرا به نظر می‌رسد. حاشیه به‌روشنی پررنگ‌تر از متن شده و پرداختن به آن جذاب‌تر از همیشه...

مراسم عزاداری حسین بن علی رفته‌رفته به یک مراسم صرفاً کارناوالی تبدیل می‌شود که هرساله در ده‌روز اول ماه محرم بالا می‌گیرد و رفتارهای مرتبط با آن - از جمله: پوشیدن لباس سیاه توسط پسران و استفاده از آرایش‌های غلیظ مشکی توسط دختران، گوش‌دادن به عزاداری‌های پر«شور» با ریتم‌های تند به جای آهنگ‌های مرسوم تکنو و ترانس - یک مُد اجتماعی می‌شود و این مُد حتا در برنامه‌های شبکه‌های ماه‌واره‌ای فارسی‌زبان هم خود را بروز می‌دهد و این جریان، در مجموع به یک جریان ستاره‌ساز و تبعاً پول‌ساز تبدیل می‌شود و به‌این‌ترتیب خیلی از دست‌اندرکارانش، بدون باور درونی به اصل ماجرا به سمت آن جذب می‌شوند.

شاید این دگرگونی و تغییرماهیت به خودی خود جای ناراحتی و گله نداشته باشد، اما این تغییرشکل از آن‌رو نگران‌کننده به نظر می‌رسد که شاید به فراموش‌شدن و حتا شاید زیرپاماندن پیام تاریخی و سیاسی پنهان در پس ِ قیام حسین بن علی منجر شود.

حتا تلاش مرتضا مطهری که مورد اعتماد شخصیت‌های دینی بود، نتوانست تحریفات را از عاشورا بزداید. عکس: مطهری دات اورگ

هرچند پس از «تحریفات عاشورا»ی آیت‌الله مرتضا مطهری هم گام‌های دیگری برای تشخیص تحریف‌ها از واقعیت تاریخی برداشته شد و کارشناسان تاریخ اسلام سعی کردند جنبه‌های دیگری از این تحریف‌های عمیق و جان‌دار را از اصل ماجرا پاک کنند، اما هنوز حتا همان تحریف‌هایی که مطهری هم به آن‌ها اشاره کرده بود، به‌گستردگی در مجلس‌های مختلف عزاداری حسین بن علی ذکر می‌شوند و شاید به‌جرأت بتوان گفت، همان تحریف‌ها به اساسی‌ترین قسمت‌های عزاداری‌های رایج تبدیل شده‌اند.

 

در همین باره:

+ «تحریفات عاشورا»

متن کامل کتاب آیت‌الله مرتضا مطهری روی یک وب‌لاگ

 

عبدالرضا هلالی، شمایلی درخور برای شیوه‌های «نو»ی مداحی و عزاداری است که به‌همین‌خاطر همواره موردانتقاد بوده است. عکس: جواد منتظری، همشهری جوان

+ غوره نشده، مویز شدیم!

گفت‌وگوی پینگ‌پونگی همشهری جوان با عبدالرضا هلالی، مداح جوان و پرآوازه این‌روزها که با شیوه خاص و عجیبش به شمایل (Figure) سردم‌داران شیوه‌های «نو» برای عزاداری حسینی تبدیل شده و درهمین‌باره اعتراض‌های زیادی را پشت‌سر خود دارد.

 

+ اصل نوآوری، ناپسند نيست.

گفت‌وگو با ‌ماشاءالله عابدی، مداح میان‌سال و جاافتاده‌ای که به همان شیوه «قدیمی» می‌خواند و از مداحانی که «نو» می‌خوانند، دل خوشی ندارد.

«بازار» محصولات فرهنگی مربوط به عزاداری حسین بن علی، با نسخه‌های صوتی و تصویری مداحی‌های پر«شور» داغ شده است

 

+ نوحه، درهم، همه‌رقم...

گزارشی از «بازار» محصولات فرهنگی مربوط به عاشورا و به‌خصوص «بازار» مداحی‌ها؛ جایی که خیلی‌ها را معروف می‌کند و جریان‌سازی در ذات آن است.

 

+ شأن اهل‌بیت در شعر مداحان؟!

محتوای پیش‌پاافتاده و سطحی‌گرایی در محتوای مداحی‌های عزاداری حسین بن علی در گفت‌وگو با شاعران و کارشناسان موسیقی

 

+ روزی روزگاری؛ مداحی

گزارشی از مداحان و مداحی در سال‌های دورتر. اشاره‌های این گزارش به درآمد اقتصادی و سبک‌های آن‌زمان مداح‌ها، قابل‌توجه است.

 

+ امام‌حسین با ذوالفقار ابروهاش!

گزارش رادیو فردا درباره پی‌وندخوردن مداحی در عزاداری‌های ماه محرم با موسیقی پاپ روز ایران

 

+ رويارويی نسل تازه مداحان با سوگواران سنتی

بی‌بی‌سی‌فارسی: در سبک‌های جدید، کلمات به صورت آهنگی بی‌معنا در می‌آید که با ریتم‌های تند و به‌نوعی با رقص پای مداح و اطرافیانش هم‌راه است؛ شعر آهنگ‌های مداحی را نیز همین جوانان می‌گویند و در این شعرها، امامان شیعه مانند معشوق وصف می‌شوند

 

+ عاشورای واقعی و عاشورای خرافی

یادداشت وب‌لاگی علی پیرحسین‌لو درباره خرافه‌ها و تحریفاتی که به ماجرای عاشورا اضافه شده‌اند؛ و معرفی کتاب  «عاشوراپژوهی؛ با روی‌کردی به تحریف‌شناسی تاریخ امام‌حسین» که محمد صحتی سردرودی آن را در همین باره نوشته است.استفاده از شمایل شخصیت‌های مقدس حاضر در ماجرای عاشورا، در دوسال اخیر به‌گستردگی در تهران دیده می‌شد. این شمایل‌ها در ابعادی بسیاربزرگ چاپ شده‌اند.

 

+ ورود پلیس به «مردمی‌ترین تجمع مذهبی»

یادداشت وب‌لاگی امیرپویان شیوا درباره ممنوع‌شدن استفاده از شمایل شخصیت‌های مقدس دینی در هیئت‌ها و تکایای مذهبی

 

+ ضابطه‌مندکردن عزاداری

گزارش بی‌بی‌سی‌فارسی از قانون‌های کنترلی نیروی انتظامی و اداره تبلیغات اسلامی برای هیئت‌های مذهبی

 

+ نظرسنجی تلفنی از مردم درباره عزاداری‌های محرم

۵۵٪ از پاسخ‌گويان، الگوبرداری از موسيقی‌های روز و استفاده از آلات موسيقی نامتعارف،‌ ٪۲۸ عدم تطابق محتوای نوحه‌ها با ارزش‌های اسلامی و غيرمعنوی‌بودن آن‌ها،‌ ٪۱۱ بزرگ‌نمايی‌های بیهوده و ٪۶ فريادزدن و دادكشيدن مداحان را از اشكالات روش مداحی فعلی دانسته‌اند.

ادامه نوشته

بگومگوی فیل‌منوتیکی هادی‌نامه با گل‌آقا

برای فیل‌ترنشدن، به رژیم ایمان بیاورید!

 

گل‌آقا: اگر ببينيد فيل‌تر شده‌اید، چه احساسی به‌تان دست می‌دهد؟!

- حس متناقضی است. اولش ممکن است ناراحت بشوی که کمی فیل‌تر شده‌ای. ولی این اتفاق، جنبه‌های دیگری هم دارد. به تجربه فهمیده‌ام که کسانی که فیل‌تر می‌شوند، در میان جمع بیشتر دیده می‌شوند. احساس بزرگی‌ای که به فیل‌ترشده‌ها دست می‌دهد (که البته شاید احساس کاذب و پوشالینی باشد)، اعتمادبه‌نفس فرد را افزایش می‌دهد و خب می‌دانید که اعتمادبه‌نفس، خودش حلّال خیلی از مشکلات است!

به‌هرحال، خود من ترجیح می‌دهم فیل‌تر شوم تا این‌که خرس‌تر! خرس، در دل خود طعنه تیزی دارد اما فیل، صفتی قابل‌تحمل‌تر از خرس است. خدا لعنت کند این اجانب را که فست‌فودها و نوشابه‌های گازدار و شکلات و کیک و آب‌میوه و چیزهای دیگری که نمی‌شود گفت را به ما تهاجم فرهنگی کردند و اسباب هرچه بیشتر فیل‌ترشدن ما را هم فراهم نمودند!

خود من با دقت‌کردن به دندانه‌ای که در آن کمربندم را قفل می‌کنم، هرروزصبح حواسم به این هست که هرروز چه‌قدر فیل‌تر شده‌ام. دور کمر، ملاک خوبی برای میزان فیل‌بودن آدم است. از من به همه شما که هنوز فیل نشده‌اید - چه برسد به فیل‌تر - این‌که قبل از فیل و فیل‌ترشدن حواس‌تان را جمع کنید.

ضرب‌المثل: فیل‌ترشدن چه آسان، مانکن‌شدن چه مشکل!

ادامه نوشته

می‌دهم + نمی‌دهم=؟!

من رأی می‌دهم...     دودودودو!

تو رأی نمی‌دی...      دودودودو!

ما رأی ...!

جدی‌ها! زبان فارسی که چنین فاخر و اصیل و غنی است، چرا در چنین مورد مهمی سکوت می‌کند؟!

فراخوان این‌جورکی

دومین کتاب از مجموعه «نیمه پنهان ماه» ِ کتاب‌های روایت‌فتح که درباره شهید همت است. تصویر از وب‌لاگ «آق‌بهمن» ِ بهمن‌دارالشفائینظری درباره کتاب‌های روایت‌فتح نداری؟!

دارم برای «هابیل» که به اعلام دست‌اندرکاران خود این نشریه قرار است «اولین نشریه غیردولتی در عرصه فرهنگ و تاریخ دفاع مقدس و انقلاب‌اسلامی» باشد، گزارشی می‌نویسم درباره کتاب‌هایی که انتشارات روایت‌فتح درباره شهیدان و جان‌بازان این جنگ منتشر کرده‌است (توضیح مختصر و شاید ناقصم درباره این کتاب‌ها، در ادامه همین یادداشت).

می‌خواهم نگاه‌های متفاوتی را درباره این سبک از روایت ماجرای جنگ تحمیلی و قهرمانان آن و نقاط ضعف و قوت این سبک کنار هم بیاورم؛ البته با درنظرگرفتن شرایط دیروز (۱۳۷۷) و امروز (۱۳۸۵) ادبیات جنگ در ایران که به‌روشنی تغییر کرده و بازتر و پخته‌تر و عینی‌تر و قابل‌باورتر شده‌است.

شاید اگر کسانی که این کتاب‌ها را خوانده بودند مانند بهمن دارالشفائی روی وب‌لاگ‌هاشان درباره آن‌ها نوشته بودند، کار من راحت‌تر از این بود. ولی متاسفانه جز همان یادداشت بهمن چیزی پیدا نکردم. در حالی که می‌دانم خیلی از کتاب‌خوان‌های ایرانی و فارسی‌زبان، دست‌کم یکی از کتاب‌های این مجموعه را خوانده‌اند و تبعاً حرف‌هایی هم برای گفتن دارند. روشن است که خواندن دایره‌ای باز از نظرات مختلف درباره «این سبک» روایت جنگ - و شاید به‌طورکلی «روایت جنگ» - در آینده این گونه ادبی تاثیر می‌گذارد.

این‌جا و این‌طوری از کسانی که می‌توانند کمکم کنند نظرهای بهتری را درباره کتاب‌های روایت‌فتح درباره جنگ هشت‌ساله ایران و عراق گرد آورم، درخواست هم‌کاری دارم. شاید این‌طوری بتوانم مجموعه‌ای قابل‌اعتنا و تا جای ممکن جامع از نظرها را کنار هم بیاورم. خواهش می‌کنم فرصت اندک و چندروزه «هابیل» را برای تدوین این نظرها فراموش نکنید!

---

ادامه نوشته

تلویزیون بی‌بی‌سی‌عربی در راه است

کارت تست بصری تک‌رنگ بی‌بی‌سی در سال 1949شش‌سال دیگر تا تلویزیون بی‌بی‌سی‌فارسی؟!

امیدخان فراستی در وب‌لاگ بی‌بی‌سی‌فارسی یادآوری کرده که بی‌بی‌سی به‌زودی تلویزیون عربی‌اش را راه می‌اندازد. این که خودش خبر خوبی است. شاید در این روزگار ِ اوج‌گرفتن دوباره پان‌عربیزم ِ کور و ضدّایرانی و سلطه نه‌چندان مناسب الجزیره که گاه آشکارا پان‌عربیست و ضدّایرانی می‌شود، فضای رسانه‌ای عربی واقع‌گرایانه‌تر از اینی که هست بشود.

البته روشن است که هر رسانه‌ای خط‌ مشی و سیاست‌گذرای‌های خاص خود را دارد و بعید نیست پیش‌بردن طرحی که «صلح خاورمیانه» خوانده می‌شود، از هدف‌های این تلویزیون عربی باشد. با این حال بعید به نظر می‌آید این تلویزیون با حرکت‌هایی مانند انفجارهایی که در مناطق جنوبی عرب‌نشین ایران اتفاق افتاد، هم‌سویی داشته باشد.

همان‌طور که امید در وب‌لاگ بی‌بی‌سی‌فارسی نوشته، خبر راه‌اندازی تلویزیون بی‌بی‌سی‌عربی از آن جهت برای ما ایرانی‌ها و فارسی‌زبان‌ها خبر خوبی است که می‌تواند مشوقی باشد برای بی‌بی‌سی‌مردان که هرچه زودتر تلویزیون بی‌بی‌سی‌فارسی را هم هوا کنند. از آن گذشته، با آشنایی عده زیادی از ایرانیان با زبان عربی عملاً تلویزیون بی‌بی‌سی‌عربی هم به دایره کمی‌بسته رسانه‌های خبری ایرانیان اضافه ی‌شود.

با این حال در تاریخ پرشتابی که این‌روزها در ایران پشت‌سر می‌گذاریم، 6سال انتظار برای تلویزیون بی‌بی‌سی‌فارسی زیاد به نظر می‌آید.

استوديوی BBC News 24 از 8 دسامبر 2003 به‌بعد. برای ديدن تصاوير ديگری از اين استوديو، كليك كنتماشای این تلویزیون، تجربه‌ای بسیارمغتنم خواهدبود؛ دست‌کم برای خود من که بی‌بی‌سی و طیف محصولاتش را همیشه پسندیده‌ام و به عنوان نمونه‌‌هایی از کار حرفه‌ای ژورنالیستی و سرگرم‌سازی دنبال‌شان کرده‌ام. اما تلویزیون بی‌بی‌سی‌فارسی در مقیاس عمومی هم می‌تواند مفید باشد. اول به این خاطر که تنوع رسانه‌ای به‌خودی‌خود مغتنم و مفید و سازنده است؛ جوری که اگر تا آن موقع - هنوز هم - تلویزیون ایران در انحصار سازمان صدا و سیما باشد (که بعید به نظر می‌آید)، تلویزیون بی‌بی‌سی‌فارسی می‌تواند رقیب قــَدَری باشد برای آن و به کیفیت برنامه‌های پخش داخل هم بیفزاید.

دیگر به این خاطر که بی‌بی‌سی اساساً به استانداردهایی پای‌بند است و به‌این‌ترتیب می‌تواند به‌عنوان رسانه‌ای جدی موردتوجه قرار گیرد و حتا در اوضاع و احوال سیاسی و فرهنگی و اجتماعی ایران موثر بیفتد؛ البته اگر بتواند اعتماد مخاطب ایرانی سخت‌گیری را جلب کند که به بی‌بی‌سی و هر آن چیز دیگری که از بریتانیا می‌آید و به آن مربوط شود، بدبین است! این چالش اصلی تلویزیون بی‌بی‌سی‌فارسی خواهدبود...

درباره «اینک بهشت»، به کارگردانی هانی أبو أسعد

پوستر فیلم «اینک بهشت»، ساخته هانی ابواسد در سال 2005 که در رقابت‌های سینمایی اسکار مغضوب شد. برای دیدن پوستر این فیلم در اندازه بزرگ، روی عکس کلیک کن

آخرین فریم‌های یک محکوم به مرگ

 

 

 

 

Paradise Now (عربی: جنة الآن | فارسی: اینک بهشت)

هاني أبو أسعد

90 دقیقه

2005

 

«اینک بهشت» (که شاید بتوان آن‌را «بهشت، همین حالا» هم ترجمه کرد) نام‌زد گرفتن اسکار 2006 بهترین فیلم خارجی بود و به نظر منتقدان سینمایی در میان فیلم‌های رقیبش، بهترین بود و بخت اول این جایزه اسکار. این فیلم پیش‌تر از اسکار، جایزه بهترین فیلم خارجی‌زبان را در رقابت سینمایی گلدن‌گلاب ۲۰۰۵ و جایزه‌هایی را در جشن‌واره فیلم بین‌المللی برلین ۲۰۰۵ گرفته‌بود. بااین‌حال نتیجه‌ای که ساعت 5 بعدازظهر روز 5 مارس 2006 در سالن کداک اعلام شد، چیز دیگری بود؛ شاید پیش‌بینی هاني أبو أسعد (نام درست کارگردان هاني أبو أسعد است، و نه آن‌چنان که در رسانه‌های فارسی نقل شده هانی ابواسد) درست بود که دو شب قبل از اعلام نتایج اسکار در یک نشست رسانه‌ای گفت هیچ امیدی به موفقیت فیلمش ندارد، چون خبر دارد که لابی‌های صهیونیست در اعمال‌نظر برای نادیده‌گرفته‌شدن «اینک بهشت» موفق شده‌اند و رای اعضای آکادمی برای فیلم او نیست. او درباره نا‌مزدی فیلم مناقشه‌برانگیزش در گلدن‌گلاب، به گاردین گفت که حتا نام‌زدشدن فیلم یک شوخی است!

«اینک بهشت» از همان ابتدا که نامش در فهرست نام‌زدهای اسکار قرار گرفت، مناقشه‌برانگیز شد و گروه‌های یهودی پرنفوذ و پرجمعیت در ایالات‌متحده به شیوه‌های مختلفی از جمله تجمع‌های پرسروصدا مخالفت شدید و قاطع‌شان را با «شرکت‌داده‌شدن» این فیلم در میان نام‌زدهای اسکار به‌روشنی ابراز کرده‌بودند، چه برسد به «برنده‌شدن» آن در میان چهار نام‌زد ضعیف و غیرقابل‌اعتنای دیگر! سر این‌که اکادمی اسکار این فیلم را «از کجا» معرفی کند هم دعوای جدی‌ای درگرفت: اسرائیل، فلسطین، مناطق فلسطینی، یا - چنان که سرانجام اعلام شد - حاکمیت فلسطینی؟! - مناقشه‌ای که پیش‌تر هم بر سر فیلم «Divine Intervention = دخالت الهی (دست خدا)» ساخته ایلیا سلیمان درگرفته‌بود و علت آن روشن‌نبودن تعریف فلسطین و فلسطینی در عرف بین‌المللی است.

هاني أبو أسعد، کارگردان 45ساله فلسطینی‌هلندی «اینک بهشت»این‌طور که سازندگان فیلم می‌گویند، آن‌ها در جریان ساختن این فیلم هم زیرفشار بوده‌اند: هدف گلوله قرار گرفته‌اند؛ وسایل‌شان ضبط شده؛ بازداشت و زندانی شده‌اند؛ و نزدیک بوده یکی از اعضای گروه روی مین برود! (عکس‌هایی از پشت‌صحنه تولید فیلم) هاني أبو أسعد در گفت‌وگویی با دیلی‌تلگراف درباره «اینک بهشت» گفت که بر سر ساختن این فیلم، با جانش بازی کرده‌است و دیگر حاضر نیست چنین کاری بکند! 

کارگردان فلسطینی «اینک بهشت»، تردیدها و باورهای دو جوان فلسطینی را به تصویر کشیده که برای انجام عملیات استشهادی / انتحاری در تل‌آویو پای‌تخت دولت اسرائیل انتخاب شده‌اند.

سعید و خالد دو جوان بیست‌واندی‌ساله فلسطینی‌اند که در یکی از اردوگاه‌های حاشیه مناطق اشغالی سکونت دارند و در یک تعمیرگاه اتومبیل شغل معمولی و حتا شاید دست‌پایینی دارند. در این میان پای صُحا هم به میدان باز می‌شود که پدرش از چهره‌های اسطوره‌ای مبارزه با اشغال نزد فلسطینی‌های اردوگاه‌نشین است و از قرار معلوم سعید به او علاقه‌ای نسبی دارد.

بعد از آن‌که با سعید و خالد آشنا می‌شویم و در هرکدام چیزهایی پیدا می‌کنیم که به خاطرش دوست‌شان داشته‌باشیم، به این‌دو خبر داده می‌شود با توجه به این‌که اعلام داوطلبی کرده بوده‌اند، فردا نوبت آن‌هاست که برای عملیاتی راهی شوند. تماشاگر جایی متوجه نوع عملیاتی می‌شود که سعید و خالد راهی آن هستند که می‌بیند نیروهای مبارز دارند بمب‌های ضامن‌دار به کمر آن‌ها می‌بندند.

از سعید و خالد فیلم‌های ویدئویی‌ای که در آن با خانواده‌شان حرف می‌زنند و قرآن می‌خوانند، ضبط می‌شود و راهی عملیات می‌شوند. اما با حضور ناگهانی و مشکل‌ساز گشتی‌های اسرائیلی در نقطه‌ای از مرز که سعید و خالد می‌خواهند از آن‌جا وارد منطقه اشغالی شوند و خودشان را به شهرک یهودی‌نشین برسانند، عملیات برنامه‌ریزی‌شده نیروهای مبارز که گویا از ماه‌ها پیش برنامه‌ریزی شده بوده به هم می‌ریزد و آن‌ها به هم‌راه خالد عقب می‌کشند اما سعید را پیدا نمی‌کنند که او را هم با خود ببرند.

سعید که احساس می‌کند او را تنها وانهاده‌اند، خودش را به شهر می‌رساند. غیبت چندساعته او باعث می‌شود نیروهای مبارز و مسئول محلی آن‌ها به سعید شک ببرد که او اطلاعات این عملیات به‌شدت محرمانه و برنامه‌ریزی‌شده را به اسرائیلی‌ها رسانده‌باشد. در این میان البته سابقه پدر درگذشته سعید که در فیلم به عنوان یک «خودفروخته» یا «مزدور» شناخته می‌شود و از قرار معلوم با اسرائیلی‌ها هم‌کاری‌هایی داشته یا دست‌کم این‌طور معروف شده، به این سوءتفاهم دامن می‌زند.

سعید (سمت راست تصویر) و خالد، دو جوان فلسطینی‌اند که به‌شان خبر داده می‌شود نوبت آن‌هاست که به‌عنوان داوطلب عملیات استشهادی / انتحاری، به عملیات بروند.با جدی‌ترشدن تدریجی علاقه سعید به صحا و دلایلی که آن دختر اروپادیده برای نادرست‌بودن عملیات استشهادی / انتحاری می‌آورد، سعید درباره درستی تصمیمی که گرفته به فکر می‌افتد. با این حال او مصمم است ننگی که از نوجوانی به خاطر چهره خودفروخته پدرش بر پیشانی خود احساس می‌کرده، با این عملیات پاک کند؛ شاید به این ترتیب بتواند برادر و خواهر کوچک‌تر و مادرش را هم عزت بدهد. با این حال اما و اگرهای صحا در خالد که اتفاقاً تا پیش از این برای چنین عملیاتی مصرتر از سعید بوده، کارگر می‌افتد و در نهایت او را از انجام عملیات بازمی‌دارد. ولی سعید تا پایان خط که همان پایان فیلم هم هست، پیش می‌رود و ... .

«اینک بهشت» فیلمی آرام است؛ همان‌قدر که به‌آرامی نشان داده چه‌طور به سعید و خالد خبر می‌دهند که قرار است فردا عملیات داشته‌باشند، به‌آرامی نشان می‌دهد صحا چه دلایلی دارد برای این‌که عملیات استشهادی / انتحاری بی‌نتیجه و اشتباه است. این‌که چهره مبارزان فلسطینی - به جز رییس غیرمحلی‌شان که در آخرین مرحله وارد کار می‌شود - چهره‌ای دوست‌داشتنی و آرام و هم‌دلی‌برانگیز تصویر شده، می‌تواند به خاطر دردکشیده‌بودن کارگردان فلسطینی‌الاصل فیلم باشد.

در طول 90 دقیقه «اینک بهشت»، با تحقیری که جوانان فلسطینی اردوگاه‌نشین و کم‌بودهای زنده در زندگی روزمره آن‌ها آشنا می‌شویم و دلایل سعید و خالد را برای این‌که به عملیات استشهادی / انتحاری رو بیاورند، سر ِ صبر می‌شنویم و البته از زبان صحای اروپادیده یکی از قهرمان‌های مبارزه «فلسطینی در برابر اسرائیلی» می‌شنویم که چرا مبارزه استشهادی / انتحاری نه تنها جواب نمی‌دهد و نتیجه‌ای نمی‌دهد، که شاید با احتیاط بتوان گفت نادرست هم باشد. اما در نهایت فیلم که تمام می‌شود، تنها انگیزه‌ای که از یک استشهادی / انتحاری مانند سعید به تماشاگر ناآشنا می‌دهد، پاک‌کردن ننگ خیانت پدر از پیشانی خانواده است: خالد که در ابتدای کار برای انجام عملیات استشهادی / انتحاری مـُُصـِـرتر از سعید بوده، چون انگیزه‌ای به قوت سعید نداشته، می‌تواند خود را از انجام عملیات منصرف کند.

فیلم، خود را درگیر این بحث نمی‌کند که آیا می‌توان شهروندان غیرنظامی و کودکان و نوجوانانی را که در انتخاب محل به‌دنیاآمدن یا سکونت‌شان تصمیم‌گیرنده نبوده‌اند، هدف عملیات استشهادی / انتحاری قرار داد یا نه: در آخرین صحنه فیلم که به نظر می‌رسد سعید خود را منفجر می‌کند، او را در اتوبوسی می‌بینیم که به جز خود سعید، همه کسانی که سوار آن شده‌اند - چه زن و چه مرد - لباس نظامی بر تن دارند. هرچند همین لباس نظامی هم خود می‌تواند استعاره‌ای از آن گفته یک مبارز استشهادی / انتحاری فلسطینی باشد که «هر شهروند اسرائیلی - چه زن و چه مرد و چه کودک و چه بزرگ‌سال و چه نظامی و چه غیرنظامی - با زندگی‌کردن در یک سرزمین اشغال‌شده در واقع لباس نظامی بر تن کرده‌است» (نقل به مضمون). سوالی که در «اینک بهشت» پیش روی سعید و خالد قرار می‌گیرد، بیش از همه این است که آیا این سبک از مبارزه اصلاً کارآیی‌ای دارد، و آیا - آن‌طور که صحا می‌گوید - باعث نمی‌شود که اشغال‌گران اسرائیلی چهره‌ای مظلوم و حق‌به‌جانب نزد افکارعمومی جهان پیدا کنند و به‌این‌ترتیب در ادامه‌دادن اشغال و سرکوب‌گری مـُحـِـق شوند؟!

با این حال، هاني أبو أسعد با ندادن پاسخی روشن و نهایی به این پرسش، کاری کرده که نه مبارزان فلسطینی و نیروهای استشهادی / انتحاری که شاید انتظار داشته‌اند «اینک بهشت» به‌روشنی و فاش در جبهه آن‌ها قرار گیرد، از فیلم دل خوشی داشته‌باشند، و نه لابی‌های یهودی حامی اسرائیل که انتظار داشته‌اند این فیلم هم مانند فیلم‌های متعدد و گران‌قیمت دیگری که به شکلی به مبارزه فلسطینی‌ها در برابر اسرائیلی‌ها می‌پردازد، این مبارزه را تقبیح کند و از مبارزان فلسطینی چهره‌ای منزجرکننده و خشن و غیرانسانی تصویر کند! هرچه هست، أبو أسعد با قرارندادن خود در هیچ‌یک از این دو جبهه، کاری کرد که فیلمش توسط یک پخش‌کننده جهانی و موفق (Warner Independent Pictures) در سطح جهان نمایش داده‌شود - حتا در سینماهای تل‌آویو پای‌تخت اسرائیل!

 

+ یکی از دیالوگ‌های قوی و تعیین‌کننده «اینک بهشت» به انتخاب نیوزویک:

خالد:

- اگر نمی‌تونیم برابر با اون‌ها زندگی کنیم، دست‌کم می‌تونیم برابر با اون‌ها بمیریم. تا وقتی بی‌عدالتی هست، یکی باید فداکاری کنه.

صحا:

- توی انتقام‌گرفتن، هیچ فداکاری‌ای نیست. اگر تو آدم بکشی، اون‌وقت دیگه هیچ فرقی بین اشغال‌گر و قربانی نیست.

خالد:

- اگر بمیریم، دست‌کم می‌ریم به بهشت.

صحا:

- بهشتی وجود نداره! اون فقط توی ذهن توئه.

خالد:

- ترجیح می‌دم برم به بهشتی که توی خیالم دارم‌اش تا این‌که توی این جهنم زندگی کنم.

 

بیشتر:

+ هاني أبو أسعد ( IMDB | Wikipedia )

+ «اینک بهشت» ( Official Site | IMDB | Yahoo! Movies | Wikipedia )

 

درباره:

+ بلیط بهشت؟ Christianity Today

+ هاني أبو أسعد: با جانم بازی کردم Daily Telegraph

+ هاني أبو أسعد: نام‌زدشدن‌اش هم یک شوخی بود Guardian

+ فیلمی که انگیزه‌های عملیات انتحاری را می‌کاود BBC

+ چرخه خشونت Open Democracy

+ لابی‌های اسرائیلی علیه حضور نام «فلسطین» در اسکار  Reuters

+ مبارزان انتحاری هم آدم‌اند Newsweek

+ اینک آنتی‌سمیتیزم ynetnews.com

به بهانه نمایش‌عمومی «یک تکه نان»

سینمای معناگرای ایران؛

یک تکه نان: پیرمرد گاری‌چی (رضا کیانیان) و سرباز (هومن سیدی)دور از خانه مخاطب

«یک تکه نان» کمال‌تبریزی بعد از یک‌سال و خرده‌ای روی پرده رفته است. همان موقع که این فیلم را در جشن‌واره فیلم فجرسال 83 دیدم، کوتاه درباره‌‌اش نوشته بودم.
فیلم‌هایی مانند «خیلی دور، خیلی نزدیک»، «یک تکه نان» و «قدم‌گاه» فیلم‌هایی هستند که نمونه‌های جدید سینمای به‌اصطلاح معناگرای ایران هستند. این سینما که به نظر می‌رسد در هر کشوری نماینده‌های خاص خود را البته با نگاه خاص خودشان دارد، سعی دارد به معنای زندگی انسان و پرسش درباره چرایی و چیستی آن بپردازد. شاید فقط در کشور ما و به‌خاطر دغدغه‌های مذهبی حکومت و مردم و هنرمندان ایرانی باشد که این سینما همواره به سینمای دینی پیوند زده می‌شود و شاید هم به این خاطر که نه فقط در ایران که در بیشتر کشورهای شرقی، چیستی و چرایی زندگی بشر پرسشی است که پاسخ آن هم‌چنان در دین و مذهب جست‌وجو می‌شود؛ چون اساساً‌ هنوز دین و مذهبی برای این جامعه‌ها باقی مانده که بتوانند در آن پاسخ‌هایی را بجویند. مدیران سینمایی ایرانی هم چندسالی است که دوباره فیل بودجه‌های حمایتی‌شان یاد هندوستان سینمای معناگرا کرده و جای شکرش باقی است که این بودجه‌ها این‌بار حرفه‌ای‌هایی مثل سید رضا میرکریمی و کمال تبریزی و محمدرضا محمدمهدی عسکرپور را متنعم کرده و نتیجه هم فیلم‌هایی قابل‌تامل و خوش‌ساخت بوده‌است.

اما فارغ از ارزش هنری و جنبه‌های فنی قوی یا ضعیف سینمای معناگرای تازه‌متولد ایران، به نظرم آنان که محتوای این سینما را مشخص می‌کنند و درباره‌اش تصمیم می‌گیرند (که ممکن است صرفاً همان فیلم‌نامه‌نویس فیلم یا کارگردان آن باشند و منظورم لزوماً کمیته یا گروه خاصی نیست)، در درک و شناخت مخاطب این سینما و دغدغه‌های این مخاطب کمی بی‌راهه رفته‌اند. فکر می‌کنم مخاطب این سینمای معناگرا در وهله اول «شهر»وندانی هستند که اغلب در شهرهای بزرگ زندگی می‌کنند و با هم‌راه‌شدن با نظم مدرن زندگی، درگیر روزمرگی‌هایی شده‌اند که این روزمرگی‌ها همان‌قدر براشان تازه و غریب است که در نیمه قرن گذشته برای شهروندان غربی غریب و تازه بود. این مخاطب اگر وقت کند و حالی برایش بماند که در پی معنای زندگی و پی‌بردن به چرایی و چیستی آن باشد، این جست‌وجو را به‌ناچار نه در دل بیابان‌ها و کویر زیبای ایران (آن‌چنان که دکتر عالم «خیلی دور، خیلی نزدیک» میرکریمی) و نه در دل کوهستان‌ها (آن‌چنان که سرباز ساده‌دل «یک تکه نان» تبریزی) و نه در روستایی دورافتاده و در امام‌زاده‌ای پرت‌افتاده (آن‌چنان که آن پسر جوان «قدم‌گاه» عسکرپور)، که در محل زندگی‌اش و در شهر صورت می‌دهد.

مخاطب سینمای معناگرای ایران، مخاطبی اخیراً شهرنشین است که زندگی‌ای که در پی درک آن است، در همان شهر شلوغ و بی‌احساس می‌گذرد و فیلم‌ساز معناگرای ایرانی اگر قرار است دغدغه مخاطبش را داشته باشد، بد نیست شخصیت‌هایش را به‌جای آن‌که به‌سرعت از شهر – این مظهر پلیدی و ناپاکی - دور کند و ره‌سپار طبیعت (کویر، کوهستان، روستا) بکندش، او را در همین شهرهای خراب‌شده آباد نگه دارد و به مخاطبش اجازه دهد در این باره هم کمی هم‌ذات‌پنداری و هم‌خویشی با شخصیت‌های فیلم احساس کند و دغدغه‌هایش درباره زندگی و چیستی و چرایی آن راه پاسخ‌پیداکردن را بیاموزند.

بد نیست لوکیشن‌ها از بیابان و کوه و دشت و صحرا به آپارتمان‌ها و بیمارستان‌ها و اداره‌ها و شرکت‌ها و خیابان‌ها و اتوبان‌ها و آرایش‌گاه‌های زنانه و پاساژهای خرید و مطب‌های عمل جراحی پلاستیک و کافی‌شاپ‌هایی تغییر داده شود که زندگی هرروزه شهروندان مخاطب سینمای معناگرا در آن می‌گذرد.

Matrix و بحث قديمي رابطه «روشنفكر-توليدكننده هنري»

پوستر فيلم سينمايي ميتريكس Matrixاشاره پيام يزدان‌جو به رابطه ميتريكس (Matrix) با ژان بودريار و الهام‌گيري‌هايي كه به‌روشني در اين فيلم و به‌خصوص قسمت اول آن، از انديشه‌ و نگاه اين انديشمند معاصر صورت گرفته‌است، مرا به ياد اين سؤال هميشگي‌ام درباره رابطه‌ي روشنفكر و كالاي هنري (با همه‌ي اقتضائات تجاري‌ امروز) در جهان غرب انداخت.

در نگاهي جدي به محصولات فرهنگي و هنري توليدشده غربي در حوزه‌هاي مختلف (سينما، موسيقي، تئاتر، برنامه‌سازي‌هاي تلويزيوني، و حتا پورنوگرافي)، هيچ دشوار نيست به وجود يك مغز متفكر در مسير "توليد" آن‌ها پي ببريم. رابطه "روشنفكر- توليدكننده هنري"، رابطه‌اي‌ست كاملاً دوسويه و هردوطرف سود مي‌كنند. به‌همين‌دليل اساساً اگر چنين رابطه‌اي برقرار نشود جاي تعجب دارد.

ژان بودرياراز سويي، روشنفكران و انديشمندان در نقش توليدكنندگان حقيقي و اوريژينال فرهنگ و انديشه هيچ ابايي از مطرح‌شدن انديشه‌ها و ديدگاه‌هاشان در توليدات روز هنري ندارند كه هيچ، بلكه از آن به‌عنوان ابزاري براي طرح و نقد ديدگاه‌هاشان و هم‌چنين عموميت‌دادن آن در جامعه خود سود مي‌برند. آنان نيك دانسته‌اند هرچه بيش‌تر برداشت‌هاشان را درباره‌ي جهان‌هستي و انسان به‌عنوان مهم‌ترين موضوع اين جهان، مطرح كنند و در معرض قضاوت "عمومي" قرار دهند، مجال نقد آن‌ بهتر فراهم مي‌شود و اين به پخته‌ترشدن انديشه‌هاشان مي‌انجامد. هم‌چنين، عموميت‌يافتن چنين انديشه‌هايي از آن‌رو ارزش‌مند است كه فيلسوف مي‌تواند نتيجه عمرش را –كه همان انديشه‌هاش باشند- در دل مردم ببيند و حتا اگر خوش‌شانس باشد، نتايج و تبعات آن‌ها را در جامعه بشري ببيند و خود شاهد تاثيري باشد كه بر سير تطور زندگي بشريت گذاشته‌است؛ موضوعي كه با توجه به سرعت امروزين جهان در پيشرفت و توسعه به امري معمول بدل شده‌است.

برادران واچوفسكي، كارگردانان ميتريكساز سوي ديگر، توليدكنندگان هنري (به‌عمد ننوشتم «هنرمند» چون خيلي از توليدكنندگان هنري در غرب، خود هنرمند نيستند) با بهره‌بردن از انديشه‌ها و چالش‌هاي روز جهان فلسفه غرب، نه‌تنها به آثار خود غناي محتوايي بخشيده و به‌اين‌ترتيب سعي مي‌كنند آن‌را از ديگر توليدات هم‌زمان خود متمايز كنند، بلكه به جذب مشترياني متفاوت از مشتريان هميشگي سينماها و كنسرت‌هال‌ها فكر مي‌كنند. تصور كنيد چند نفر از كساني كه اگر نه در هفته نخست نمايش ميتريكس كه لااقل در هفته‌هاي بعد در صف‌هاي شلوغ فروش بليط اين فيلم ايستاده‌اند، جوانان و دانش‌جوياني بوده‌اند كه دل در گروي انديشه‌هاي پست‌مدرنيستي بودريار داشته‌اند و مشتاقانه به تماشاي فيلمي سينمايي رفته‌اند كه جز برآوردن نيازهاي مصرف‌هنري آنان، درك برخي از مفاهيمي را كه روي حروف چاپي نتوانسته‌اند معناشان را دريابند، براشان آسان كند.

فاصله‌اي كه امروز ميان توليدكنندگان‌هنري و روشنفكران (به‌معناي انديشمندان، و نه آنان كه در گوشه خانه‌هاشان در رؤياهاشان به‌سر مي‌برند و هرازگاهي هم در مجلس بزرگداشت درگذشته‌اي شركت مي‌كنند تا «پيام» خود را به‌گوش مردم رسانده‌باشند) در فضاي فرهنگي كشور ما احساس مي‌شود، مي‌تواند به‌عنوان اصلي‌ترين علت عقيم‌ماندن توليدهاي فرهنگي داخلي شناسايي شود؛ هرچند شماري از توليدهاي فرهنگي از اين ضعف همگاني مستثنا هستند.

آژانس شيشه‌اي، خاطره‌اي كه از ابراهيم حاتمي‌كيا در خاطر تماشاچيان ايراني ماند.نگاهي به آثار موفق سينمايي در سال‌هاي اخير به‌خوبي نشان مي‌دهد عامه‌ي مردم هم –اگر پيدا كنند- در پي استفاده از آثاري هستند كه توانسته‌اند پيوندي معقول و منطقي ميان روشنفكران (به‌مثابه مغز متفكر توليد فرهنگي) و توليدكننده هنري (به‌عنوان مغز مديريتي تهيه اين آثار از جنبه‌هاي صنعتي و اقتصادي) برقرار كنند. «آژانس‌شيشه‌اي» و «مارمولك»، هردو نمونه فيلم‌هايي هستند كه در مراحل پيش‌ازتوليد فيلم با برقراري رابطه‌اي –هرچند سست و دم‌دستي- با عده‌اي از متفكران و صاحبان انديشه، جز آن‌كه اثر خود را چند گام پيش‌تر از آثار هم‌زمان خود عرضه كردند، با اقبال وسيع مخاطبان هوش‌مند خود روبه‌رو شدند.

::پس‌نويس: این یادداشت پس از انتشار در این وبلاگ، روي قسمت فارسي سايت بي‌بي‌سي نيز قرارگرفت.