پارادوکس نوشتن درباره ایدز و بیمارانش
هم گفتن و هم نگفتن
همانطور که استاد/دوست عزیزم دکتر شیرین احمدنیا نوشتهاست، مسئله خیلی جدیای که اینروزها در جامعه ایرانی درباره بیماران مبتلا به ایدز (یا آنطور که همه میخوانند، ایدزیها!) وجود دارد، فوبیایی است که از این بیماری و مبتلایان به آن وجود دارد؛ جوری که این بیماری عملاً به یک انگ تبدیل شده است.
در این میان برای روزنامهنگارانی مثل من یک تناقض شکل میگیرد که بهسختی میتوان حلش کرد: از یکسو از این فوبیا آگاهایم و هیچ میل نداریم به آن دامن بزنیم و بسا که لازم است مردم را از انگزدن به مبتلایان به ایدز نهی کنیم، و از سوی دیگر وظیفه رسانهایمان این است که درباره این بیماری و راههای انتقال آن بنویسیم تا جامعه نسبت به آنها هوشیارتر شود و احتمال شیوع و فراگیرترشدناش کمتر.
این دو، تا اندازه زیادی با یکدیگر تناقض دارند: تاکید و چندبارهگفتن راههای انتقال ویروس اچآیوی، یکجورهایی تایید همان انگهایی است که عموم مردم به بیماران مبتلا به ایدز میچسبانند. همچنین، تاکید بر اینکه همه بیماران ایدزی لزوماً از راه روابط جنسی به این بیماری مبتلا نشدهاند، ممکن است مخاطبان را به یک نتیجهگیری غلط و ناقص برساند و از میزان هوشیاری آنها در برقراری روابط جنسیشان و درنظرگرفتن احتمال انتقال ویروس در جریان یک رابطه پرخطر کم کند.
از همه اینها گذشته، وسوسه حرفهای عجیبوغریب و خطقرمزیزدن، هیچگاه گریبان ما رسانهایها را رها نمیکند؛ حتی اگر بر این وسوسه غلبه هم بکنیم. نوشتن درباره ایدز و اچآیوی و بیماران مبتلا به ایدز، میتواند بهانهای شود برای از آن حرفها زدن!
خلاصه اینکه، نوشتن و حرفزدن درباره بیماری ایدز و مبتلایان به آن، برای ما رسانهایها واقعاً دشوار است. شاید چون فعلاً در جامعه ما وظیفه نهادهای متفاوتی را فقط همین نهاد رسانه - آنهم بهتنهایی – به دوش میکشد!

