در این روز

دوازدهم آبان؛ و کمی این‌طرف‌تر و آن‌طرف‌تر

     کار خیلی بی‌مزه‌ای است اما من خوشم آمد! رفتم با کمک ویکی‌پدیا ببینم کی‌ها هم‌زادروز من‌اند. یک روز قبل و بعدش را هم از بابت اشتباه‌های احتمالی ثبت در تاریخ نگاه کردم.

     نتیجه جالب بود. نه فقط آدم‌های باحال و جالب و تاثیرگذاری در این سه‌روز به دنیا آمده‌اند و مرده‌اند، که اتفاق‌های بامزه‌ای هم افتاده. این هم چندتا از بامزه‌ترین‌ها و مهم‌ترین‌هاش از نظر خودم که خیلی‌های دیگه‌شان از چشمم افتاده‌اند و البته به خاطر منبعش، طبیعی است اتفاق‌های ایرانی‌اش کم باشد:

- 1604 و 1611: نمایش‌های
اوتلو و Tempset شکسپیر برای اولین‌بار اجرا شدند.
- 1800:
جان آدامز، دومین رییس‌جمهور آمریکا، اولین رییس‌جمهوری شد که وارد کاخ‌سفید شد. آن‌زمان اسمش «عمارت ریاست» بود.
- 1896: مجله نشنال‌ژیاگرافی برای اولین‌بار عکس سینه‌های عریان یک زن را چاپ کرد!
- 1911: برای اولین‌بار، بمباران هوایی در
جنگ بین ایتالیا و ترکیه به کار گرفته شد.
- 1922 و 1928:عزل آخرین سلطان عثمانی؛ محمد ششم - «
الف‌بای ترکی» به‌زور جای‌گزین الف‌بای قبلی عربی ترکیه شد.
- 1968: نظام درجه‌گذاری برای فیلم‌های آمریکایی، معرفی شد؛ همان نظامی که برای فیلم‌ها درجه‌های و X معین می‌کند.
- 1993:
پیمان ماستریخت که رسما پایه‌گذار اتحادیه اروپا شد، پا گرفت.
- 1935: تولد ادوارد سعید؛ منتقد و فعال سیاسی زاده فلسطین.

- 1936: «بنگاه پخش بریتانیا» (بی‌بی‌سی)، اولین سرویس تلویزیونی منظم و با کیفیت‌بالا (آن‌زمان: 200 خط در صفحه!) را عرضه کرد. این تلویزیون در سال 1964 به BBC1 تغییرنام داد و هنوز با همین نام برنامه پخش می‌کند.
- 1960:
انتشارات پنگوئن از اتهام نشر وقاحت به خاطر کتاب «معشوق بانو چاترلی» تبرئه شد.
- 1965: تولد
شاهرخ‌خان؛ بازی‌گر هندی!

- 644: قتل
عمر ابن الخطاب، خلیفه دوم پس از پیام‌بر اسلام، به دست یک غلام ایرانی.
- 1913: ایالات‌متحده مالیات بر درآمد را وضع کرد.

26

     پارسال خیلی حالم گرفته بود از روز تولدم.

     شاید کمی به خاطر آن تبریک اس‌ام‌اسی و ای‌میلی مسخره‌ای که شرکت سپنتا می‌فرستد و خیلی با افتخار به روباتش می‌نازد که یادش است تولدها را و اولین کسی است که تبریکم می‌گوید و چه تبریک سرد و بی‌روحی! کار بی‌مزه‌ای که سپنتا امسال هم کرد؛ بر خلاف توضیح قبلی مدیر این شرکت که در پاسخ به اعتراض پارسالم برایم ای‌میل کرده بود.

     کمی دیگر هم به این خاطر که از عدد 25 ترسیده بودم پارسال. هنوز هم فکر می‌کنم 25ساله و بالاتر، یعنی دیگر افتاده‌ای در سراشیبی. از اولش هم بوده‌ای، اما حالا دیگر جدی شده کار. 25 یعنی کم‌کم بخشی از خاطراتت دارد می‌شود تاریخ. به‌همین‌خاطر از 26 هم می‌ترسم. یعنی زود باش!

     پارسال حالم گرفته بود. خیلی‌اش هم به این خاطر که در یک سال قبلش که از عمرم گذشته بود، هیچ کاری نکرده بودم که - دست‌کم و شاید فقط خودم - خوشم بیاید. یعنی بتوانم به‌اش نگاه کنم و خوش‌حال شوم. در همین حد! ولی خب امسال این یک بدی را ندارد. تا جایی که می‌توانم بشمرم و یادم می‌آید، پنج تجربه خوب کردم که شاید دوتاشان برای آبادکردن یک سالم کافی بوده. بابتش از خیلی‌ها سپاس‌گزارم. کاش می‌شد بگم کی‌ها...

     با نوشتن این یادداشت، روز 9132 شروع شد.

فارسی

به سبک حوادث‌نویس‌ها

     «قاتل خیلی سریع به موجودی منفور تبدیل شد.
چون رسانه‌ها از قربانی یک مظلوم ساخته بودند.»


     «سرنخ» - پیش‌شماره (منتشرشده در قالب ویژه‌نامه‌ای از همشهری جوان) - صفحه پنجاه و سه

بـُرد - بـُرد

علی‌السویگی؛ به معنای مثبت‌اش

     برای اولین‌بار تا جایی که به یاد می‌آورم، در یک موقعیت ِ - به معنای واقعی کلمه - «برد - برد» قرار گرفته‌ام و برای اولین‌بار دارم درک می‌کنم چه دشوار است تصمیم‌گرفتن در چنین موقعیت‌هایی. آن‌چه می‌خواهم از زندگی‌ام، یعنی تحصیل و کسب تجربه و شریک‌بودن در کارهای بزرگ مفید برای توسعه پای‌دار جامعه ایرانی، در هر دو موقعیت هست و من واقعا نمی‌دانم اگر هرکدام را به دست آوردم، خوش‌حال باشم که به دستش آورده‌ام یا ناراحت که آن‌یکی را از دست داده‌ام!


     امیدوارم بعدها خودم را به این خاطر سرزنش نکنم که هر دو موقعیت را برابر فرض کرده‌ام...


     اگر باور داری، برایم دعا کن؛ وگرنه آرزوهای خوبت را ازم دریغ نکن!

از کنعان

افسانه بایگان (آذر) و ترانه علی‌دوستی (مینا) در نمایی از کنعان






- گفتم گم شدی... جایی رو که بلد نیستی تو!
- دیدی که برگشتم... تو نگران خودت باش...

روزهای بی‌دردسر

روزهای بی‌روزنامه

     فکر می‌کنی چرا نامه کردان به احمدی‌نژاد، دیروز آخر وقت منتشر شد؟!

     فکر می‌کنی چرا جلسه غیرعلنی مجلس (با حضور رسانه‌ها!) امروز برگزار شد؟!

     این تعطیلی‌های خودخواسته و از سر تنبلی روزنامه‌ها، هر چند وقت یه بار یه فرصت برای نفس راحت کشیدن می‌ده به کسانی مثل کردان و احمدی‌نژاد؛ چند روز بی‌دردسر و بی‌مزاحم - بی‌تیترهای روی اعصاب آقایان.

     روزنامه‌ها که تعطیل باشند، خوراک‌دهنده‌های اصلی‌شان - خبرگزاری‌ها و سایت‌های خبری - با خیال راحت می‌روند تعطیلات.

    روزنامه‌ها، پنج‌شنبه منتشر نمی‌شوند - یعنی از چهارشنبه تا جمعه، سه روز بی‌روزنامه!

     این‌جاش که دیگه تقصیر قاضی مرتضوی نیست، هست؟!

رسانه‌ها پول می‌گیرند؟

تصویر احمدی‌نژاد روی جلد مجله‌ها و مطبوعه‌های غربی - به هر بهانه و با هر محتوایی - انشان می‌دهد که بی‌تردید او چهره معروف این روزهای جهان است اما معروف به چه؟احمدی‌نژاد: «پول ندادم اما معروف شدم!»

     در این سفر اخیر احمدی‌نژاد به کشور محبوبش آمریکا که هرسال باید یک سر برود و برگردد، در یکی از دیدارهایش خطاب به حاضران (که انگار دانش‌جوهای آمریکایی بودند) گفت که چهره‌های جهانی به رسانه‌ها و روزنامه‌نگارها پول می‌دهند تا معروف شوند. و البته بعدش حرف خود را زد که: «ولی من تا حالا به هیچ رسانه‌ای پول نداده‌ام. اما می‌بینید که چه معروف شده‌ام و همه می‌خواهند با من مصاحبه کنند»!


     این اظهارنظر رییس‌جمهور، با این‌که با حال و هوای شوخی هم‌راه بود، اما خیلی خوب نشان‌دهنده دیدگاه او و اطرافیانش به رسانه و رابطه رسانه‌ها با دولت‌مردان و چهره‌های تاثیرگذار جهانی است.

     البته شاید احمدی‌نژاد - با نگاهی به روزنامه‌نگارهای دور و بر خود و روزنامه‌نگارهایی که در شش سال گذشته و در دوران مسئولیتش مشتاقانه به او نزدیک شده‌اند و به غرض خود هم رسیده‌اند - حق دارد همه روزنامه‌نگارها را به یک چوب براند. این خرده را به هم‌کارهای روزنامه‌نگار مجیزگو و نان‌به‌نرخ‌روزخور هم می‌توان گرفت. تردیدی نیست که رسانه‌های حتا معتبری هم هستند در جهان که شاید گاه به طمع پول یا امتیازی یا شاید حتا از ناآگاهی، به جانبی کشیده شوند و اصل بی‌طرفی‌شان را نقض کنند.

     اما فروکاستن کلی و بی‌قید نقش رسانه و نوع رابطه آن با قدرت‌ها به آن‌چه احمدی‌نژاد ادعایش را می‌کند، از این رو برایش مفید است و جواب می‌دهد که به‌این‌ترتیب به شکلی غیرمستقیم، هر رسانه منتقد خود و ایده‌هایش را به این متهم می‌کند که چون پولش نداده‌ایم، غر می‌زند!

     شاید آن هدیه رییس‌جمهور به روزنامه‌نگارها (سفر به مشهد با غذای خوب!)، چیزی بوده در چارچوب همین تصور از رسانه‌ها.

     از دید رییس‌جمهور و اعوانش، آن رسانه‌ای هم که با وجود چنین هدیه سخاوتمندانه‌ای، باز هم به نقدها و خرده‌گیری‌هایش ادامه می‌دهد، لابد از جای دیگری پول بیشتری گرفته!

     می‌بینید رییس‌جمهورمان چه انسان وارسته‌ای است و در چه دنیای راحت و ساده‌ای زندگی می‌کند. بی‌خود نیست سفیدشدن موهایش، از موهای فک و چانه‌اش شروع شده.

خبر مرگ / شایعه مرگ

چرا «شایعه» مرگ رهبر کره شمالی، «خبر» مهمی می‌شود؟

     هفته پیش یکی از مهم‌ترین خبرهایی که رسانه‌های عمده آن را دنبال می‌کردند، شایعه‌ای بود درباره مرگ رهبر جمهوری دموکراتیک خلق کره؛ یا همان کره شمالی.

     این شایعه از آن‌جا دامن پیدا کرد که کیم جونگ ایل برخلاف هرساله، در رژه نظامی سالگرد تاسیس این رژیم، حاضر نشد. خبرها از سکته و سپس بهبودی این رهبر را شامل می‌شد تا مرگ او در سال گذشته و حتا در سال 2003.

     هنوز هم هیچ اثری از نقض این خبر دیده نشده و خبری از این رهبر کره شمالی نیست.

     راستی چرا شایعه (و نه خبر) مرگ کسی مثل کیم جونگ ایل یا رهبران دیگری از این دست مثل فیدل کاسترو در کوبا، در مقایسه با خبر (و نه شایعه) بیماری یا ترور یا مرگ رهبران کشورهای غربی، این‌قدر اهمیت پیدا می‌کند؟

     1. با توجه به ساختارهای اقتصادی و سیاسی و حتا فرهنگی، رهبرانی مانند کیم جونگ ایل و مائو و کاسترو، معمولا بیش از آن‌چه رهبران غربی در کشور خود قدرت دارند، زمام امور را به دست دارند. بودن یا نبودن آنان، برای کشورشان معانی فراوانی دارد و می‌تواند گاه به معنای تغییراتی عمده و اساسی باشد. این رهبران اغلب به جای نظام عمل می‌کنند و برخلاف عمده کشورهای غربی که نظام برای رهبر تعیین‌کننده است، این رهبران هستند که برای نظام تعیین‌کننده‌اند.

     2. این قدرت و زمام‌داری مضاعف و ریشه‌دار، خود انگیزه‌ای می‌شود برای مدیران این‌جور کشورها تا جلوی نشت هرجور اطلاعاتی درباره بیماری یا ضعف یا حتا مرگ رهبران‌شان را بگیرند؛ مبادا پیش از آن‌که رهبر بهبود پیدا کرده باشد یا فکری برای رهبر بعدی کرده باشند، ممکلت به هم بریزد و زه‌وار کارها از دست برود و با توجه به توطئه‌های (گاه راستین) «دشمن»، کشور زیانی قابل‌توجه ببیند.

     این موضوع وقتی مهم‌تر می‌شود که یادمان باشد بیشتر این‌قبیل کشورها، همواره با بحران‌هایی خارجی (چه ساختگی از سوی حکومت و چه راستین) روبه‌رو هستند و این، نقش آن رهبران پرقدرت و اهمیت سلامتی‌شان را بیشتر می‌کند.

     3. این رهبران اغلب وجهه‌ای از فره همایونی یا کاریزمای حکومتی دارند. مردم کشورشان نسبت به آنان دیدی فرا-انسانی دارند و شاید چون به‌دشواری می‌توانند مرگ (این بزرگ‌ترین نقطه‌ضعف بشر) را برای آنان باور کنند، در این حکومت‌ها تلاش می‌شود کمتر خبری از ضعف یا بیماری رهبرشان درز نکند تا مبادا آن وجهه همایونی و فره‌مند، آسیب ببیند.

     4. توطئه‌هایی که سازمان‌های جاسوسی غربی یا حتا شرقی در سال‌های گذشته برای ترور رهبران کشورهای مخالف‌شان داشته‌اند، همیشه به شایعه‌ها درباره سلامتی این رهبران دامن زده است؛ به‌خصوص در داخل آن کشورها و نزد مردم خودشان. تهدیدهای علنی و بی‌رودربایستی علیه فیدل کاسترو و همچنین خط‌ونشان‌کشیدن‌های دولت اسرائیل برای یاسر عرفات، از نمونه‌های دم‌دست این‌جور تهدیدهای واقعی است. تازه تهدیدهای خیالی و موهوم که ساخته و پرداخته مردم این کشورها بوده‌اند را هم اضافه کنید.

     5. اما به نظرم مهم‌ترین زمینه‌ای که باعث می‌شود شایعه (و نه حتا خبر) مرگ یا ناخوشی رهبران کشورهایی مثل کره شمالی و کوبا را این‌طور در مرکز توجه رسانه‌ها(ی اغلب غربی) قرار می‌دهد، ناتوانی مزمن اطلاع‌رسانی در خود این کشورهاست.

     البته این یک زمینه، کاملا و تماما متاثر از آن چهار زمینه قبلی است که نوشتم.

     مثلا وقتی کره شمالی یا کوبا رسانه‌ای تا این اندازه آزاد نداشته باشد که به‌آسانی به خبرهایی درباره سلامتی رهبران‌شان بپردازد، این رسانه‌های دیگر کشورها و حتا بیش از آن، سازمان‌های اطلاعاتی و جاسوسی آن‌ها هستند که به تکاپوی جست‌وجو درباره خبر می‌افتند. اما در کشورهایی مثل آمریکا و کشورهای اروپایی، به دلیل نبودن همان چهار زمینه اول، این خبرها در حد یک خبر نسبتا زرد باقی می‌مانند و برای مردم آن کشورها، بیشتر جنبه آموزشی درباره بیماری آن فرد پیدا می‌کند؛ تا - چنان که درباره کشورهایی مثل کوبا و کره شمالی - به قالب خبرهای پلیسی و آمیخته به حدس‌ها و گمان‌ها وحتا آرزوها در بیایند!

---

     پ.ن.: راستی هنوز کسی خبری از حال و روز آریل شارون ندارد؟! آخرین خبر موثق، بیانیه‌ای بود که پسرش جلوی در بیمارستان محل مداوای او خواند و در آن از پزشکان پدرش تشکر کرد و البته مردمی که برای او دعا کردند. قدیمه چرا باید خبر سلامتی شارون را پس از سه سال پنهان نگه دارد؟

دانسته‌هایی برای دریغ‌کردن لذت‌ها

کاش این‌ها را نمی‌دانستیم

     هنگام روبه‌روشدن با فیلم‌ها و داستان‌ها و آهنگ‌ها، چیزهایی می‌دانیم که اگر نمی‌دانستیم برای‌مان غیرمنتظره‌تر بودند و به‌همین‌خاطر لذت بیشتری از آن‌ها می‌بردیم:

     1. مدت‌زمان: وقتی می‌دانی فیلمی که می‌بینی چند دقیقه است، در آخرین دقیقه‌ها می‌توانی حدس بزنی که این فیلم روبه‌پایان، برگ دیگری ندارد که برایت رو کند. این است که با شوق کمتری تماشایش می‌کنی تا تمام شود. اگر هم گره‌ای در فیلم مانده، در آن آخرین دقیقه‌ها، با شوق تمام منتظر بازشدن گره‌ای. عنصر غافل‌گیری فیلم، کم می‌شود. این موضوع، برای کتاب هم صدق می‌کند. می‌توانی هربار نگاه کنی چند صفحه تا پایان کتاب مانده. درباره یک آهنگ زیبا هم.

     راه‌حل: روی دی‌وی‌دی فیلم‌ها از این امکان استفاده شود که زمان باقی‌مانده فیلم را نگوید (امکانی که استفاده از آن عملی است)، تماشاکردن فیلم در یک جشنواره یا در تلویزیون یا در هواپیما (!) بدون آن‌که بدانی چند دقیقه خواهد بود، کتاب را در قالب دیجیتالی بخوانی و آن هم نشان ندهد چند صفحه مانده، گوش‌سپردن به آن آهنگ زیبا در کنسرتی که اعلام نشده هر آهنگ چه‌قدر طول می‌کشد.

 

     2. تصوری کلی از محتوا: خواندن و شنیدن درباره یک فیلم یا داستان یا آهنگ، محتوایش را از تازگی ناب می‌اندازد. تریلرها و تیزرها و نقدها و یادداشت‌ها، یک سایه کلی از محتوایی که قرار است ازش لذت ببری، به دست می‌دهد.

     راه‌حل: کلا می‌توانی هیچ نقد یا یادداشتی درباره فیلم یا داستان یا آهنگ موردنظر نخوانی و نشنوی. صرفا از دوستان و کارشناسان قابل‌اعتماد پیشنهاد بگیر که آن اثر، ارزش وقت‌گذاشتن دارد یا نه. در این مورد هم جشنواره یا تلویزیون برای فیلم‌ها توصیه می‌شود.

     این لذت هیچ‌ندانستن درباره یک اثر را من به‌خصوص زمانی تجربه کردم که در اولین نمایش مارمولک، آن را در سینما فرهنگ و در جشنواره فجر دیدم. آن‌قدر درباره فیلم خبری کار نشده بود که همه منتظر بودیم داستان فرار از زندان را تماشا کنیم. به‌همین‌خاطر هم سالن تقریبا یک‌سوم پر شده بود.

 

     3. نام خالق اثر: وقتی نام کارگردان یا نویسنده یا آهنگ‌ساز را بدانی، می‌توانی تا اندازه‌ای بدانی با چه‌جور اثری روبه‌رو خواهی شد. کارهای تارانتیون، آلمادوار، اسپیلبرگ، بیضایی، دسس پدس، پیرزاد، چکناواریان، ناظری، تعریف، مختاباد و این‌جور آفریننده‌ها، عموما امضا دارد و حال‌وهوای‌شان را می‌تون حدس زد. درباره فیلم‌ها، این حدس را می‌توا از روی نام بازی‌گر هم زد. لابد به‌همین‌خاطر است که در یادداشت‌ها و نقدهایی که بر آن نوشته می‌شوند، بدیع‌بودن یک جنبه یک اثر در مقایسه با آثار قبلی آفریننده، موردتوجه قرار می‌گیرد.

     راه‌حل: ندانی با اثر چه کسی طرف هستی!

---

     * چیزی که نوشتم، لذت مخاطب را در غافل‌گیرکنندگی اثر کم‌رنگ می‌کند. روشن است که این فقط یکی از جنبه‌های یک اثر است که می‌توان ازش لذت برد. وگرنه کدام‌مان بارها «صدسال تنهایی» را نخوانده یا «غریبه‌ها در قطار» را تماشا نکرده یا «چهارفصل» را گوش نسپرده؟

     ** می‌توان این فهرست را کامل‌تر کرد. چیز دیگری به نظرت نمی‌رسد؟

آرزوهای دست‌یافتنی*

امیدواری

     آخ من لذت می‌برم از آدم‌حسابی‌هایی که ایده‌هایی دارند اما نه روی باد هوا؛ و آماده‌اند برای این ایده‌هاشان وقت و هزینه و توان بگذارند.

     سارا این ایده‌اش رو یه‌نفس نوشته اما معلومه مدت‌ها اون‌قدر توی ذهنش وول خورده و جا افتاده که این‌طور روان و شدنی به نظر می‌رسه.

     قبلا آق‌بهمن هم ایده‌ای در همین مایه‌ها نوشته بود که آن هم ایده خوبی بود.

     فکر کنم خیلی از ما ایده‌هایی از این دست داریم که البته لزوما نمی‌نویسیم‌شون. همین‌جور ایده‌هاست که امیدوارم می‌کنه به آینده فرهنگ مملکتم. چه چیز دیگه‌ای هست که به‌اش امید ببندیم جز همین انگیزه‌های کوچک و بزرگ خودمان که از همین‌حالا می‌دانیم همه‌شان را نمی‌توانیم اجرایی کنیم؛ ولی به همان کم‌اش هم قانع‌ایم که عملی شود...

     * عنوان این یادداشت رو از سارا گرفته‌ام.

چندفرهنگی یعنی این

مدارا با «تفاوت»؟

     یورونیوز رفته سراغ اسلاووی ژیژک تا از این فیلسوف و جامعه‌شناس اسلاو (یورونیوز این‌طوری معرفی‌اش می‌کند) درباره نسل‌کشی‌های کارادزیچ بپرسد.

     گفت‌وگو، خیلی کوتاه است.

     ژیژک آن‌وسط‌های حرفش می‌گوید: خیلی‌ها فکر می‌کنند این خیلی‌خوب است در جایی که چند جور فرهنگ دارد، گفته شود که «ما تفاوت‌های فرهنگی را به رسمیت می‌شناسیم و به همه‌شان احترام می‌گذاریم». اما درستش این است که بگوییم «تفاوتی بین این چند فرهنگ نیست. هرکدام به جای خودشان محترم‌اند برای‌مان». چون در حالت اول، عاقبت زمانی می‌رسد که قدرت، بی‌خیال این احترامش به تفاوت فرهنگ‌ها می‌شود.

خارجی، شب، آسمان جاده نطنز

به مهمانی ستاره‌ها

     نمی‌دانم تا حالا گذارت به جاده اصفهان - نطنز افتاده یا نه. اما اگر فقط یک‌بار در شب از این جاده بگذری و بیدار، نگاهی حتا سرسری به آسمان آن جاده بیندازی، آن جاده را دیگر هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنی؛ شرط می‌بندم که هرگز!

     راز شب‌های مسحورکننده نطنز و ارتفاعات حاشیه کویر لوت، ستاره‌های مشت‌مشت و درشت آن هستند؛ ستاره‌هایی که چشمک و سوسو نمی‌زنند، اما هرازگاهی یک‌کدام‌شان را می‌بینی که خطی بر آسمان می‌کشد و لابد خاموش می‌شود.

     نطنز و زمین‌های پهن اطراف آن، ارتفاع قابل‌توجهی از سطح دریا دارند. این باعث می‌شود آسمان آن منطقه، تقریبا از غبار خالی باشد و ستاره‌ها را برایت نزدیک و بی‌نقص نشان دهد. آب و هوای عموما خشک و آسمان اغلب بی‌ابر نطنز، این‌یکی پرده را هم از رخ ستاره‌های اغواکننده‌اش بر کشیده تا هر ره‌گذری را به شب‌نشینی‌ای به‌یادماندنی با آسمان و ستاره‌ها و ماه و کهکشان راه شیری فرا بخواند.

     اگر از تهران یا یکی دیگر از شهرهای نیمه شمالی ایران عزم اصفهان کردی، این بار از جاده قم - کاشان - نطنز - اصفهان برو؛ جوری که زمانی بین یکی دو ساعت مانده به نیمه‌شب تا یکی دو ساعت مانده به فجر خورشید، جایی باشی حوالی نطنز. آن‌وقت اگر توانستی، این شب را فراموش کن و دیگر هوس آسمان شب نطنز نکن... عمرانه اگر بتوانی!

     اگر عجیب‌غریب نوشته‌ام، بگذارش پای همان سحر کویری آسمان نطنز. این را زیر همان ستاره‌ها و در اتوبوسی نوشته‌ام که مرا از اصفهان به تهران می‌آورد. نمی‌دانم چرا همان چندسال‌پیش که این سحر را تجربه کردم، ازش ننوشته‌ام...

این «گوشه» را

به ملک سلیمان نمی‌دهم

     بعضی‌وقت‌ها نگاه کردن به ستون کسانی که در جی‌تاک یا در یاهو مسنجر دارم، فکری‌ام می‌کند؛ و حتا خنده‌ام می‌اندازد. تضاد و در عین حال «هم‌نشینی»‌ای که بین وضعیت (Status) بعضی از آن‌ها می‌بینم،
شاید جز این‌جا و در این گوشه مجازی، ممکن نباشد.

     مثلا حالا که ماه رمضان است، یکی‌شان نوشته: «مهمان‌ام» که به رمضان و روزه‌داری‌اش اشاره دارد، دیگری بیت شعری نوشته در وصف رمضان و نیکوبودن‌اش، آن‌یکی به بغض و با آن ذره ذوقی که توانسته به خرج دهد، نوشته: «همه تنفر من نثار تو؛ ماه میمون و رمضون»! یکی از حاضران هم هست که همیشه، وضعیتش این است: «الهی هب لی کمال الانقطاع الیک» - که
باید یادم باشد یک‌بار ازش بپرسم یعنی چه.

     خلاصه که بـَـزمی دارم این‌جا!

     حالا حق می‌دهی به‌ام که این «گوشه» را به ملک سلیمان ندهم؟!

جنگ، رسانه، قدرت

این‌جا کوزوو - آن‌جا اوستیا

شادی مردم کوزوو برای استقلال‌شان از صربستانکوزوو
، 17 فوریه 2008،
پس از اعلام استقلال این جمهوری از سوی پارلمانش
:

     میدان اصلی شهر پریشتینا (پای‌تخت این جمهوری نو) و شهرهای دیگر کوزوو، پر از جمعیت است. قوطی‌ها و شیشه‌های آب‌جو به‌دست، همه شادند. می‌خوانند، می‌زنند، و می‌رقصند. جوان‌ترها آتش‌بازی می‌کنند.

     پرچم‌های کوزوو و پرچم آمریکا دست جمعیت است. تک و توک پرچم اتحادیه اروپا و یکی پرچم بریتانیا هم در کادر دیده می‌شود. همه خندان‌اند.

     تصویر بعدی،‌ از صرب‌های کوزوو است که خشم‌گین‌اند، وحشی‌اند، آتش می‌زنند، حمله می‌برند، و خراب می‌کنند.


آن‌چه از شادی مردم اوستیای جنوبی دیدیم، شلیک هوایی کلاشینکف بوداوستیای جنوبی، 26 آگوست 2008،
پس از
اعلام روسیه مبنی بر به‌رسمیت‌شناختن استقلال این منطقه:


     جایی میان جنگل، سه چهار نفر جمع‌اند. کلبه‌ای است و میزی. دختری به‌تنهایی می‌رقصد و چند پیرمرد و مرد میان‌سال برایش کف می‌زنند. یک ب‌ام‌و از مدل‌های دهه 90 در چارگوش تصویر می‌آید. پرچم استقلال‌طلبان اوستیای جنوبی از خودرو بیرون است.

     یک ب‌ام‌و با سرعت به دوربین (یعنی ما بیننده‌ها) نزدیک می‌شود و کمی مانده به آن (یعنی کمی مانده به ما)، ترمز دستی می‌کشد و این‌طوری، یک دور تمام می‌زند و در جهت وارونه همان‌طور به‌سرعت می‌تازد. ب‌ام‌و بعدی می‌رسد. باز هم همان حرکت.

     پس از آن، نوبت مردی میان‌سال است که کلاشینکف به دست دارد. رو به آسمان شلیک می‌کند و خشاب خالی می‌شود. مرد میان‌سال دیگری هم بالاتنه از پنجره آپارتمانش بیرون کشیده و او هم رو به آسمان خشاب خالی می‌کند.

     تصویر بعدی، شهروندان آرام و منظم گرجی را نشان می‌دهد که در تفلیس، جلوی ساختمان ریاست‌جمهوری جمع شده‌اند تا به این اعلام استقلال، اعتراض کنند.

×××
     جنگ روسیه و گرجستان، بیشتر جنگ دوربین‌های تلویزیونی بود تا جنگ تانک‌ها و فانتوم و میگ.
نگاهی به این آمار، نشان می‌دهد کدام طرف بازنده است؛ او که هنوز به رسانه - پیامبر بی‌منازع قرن بیست و یکم - ایمان نیاورده است.

مقایسه بازدیدکننده‌های سه شبکه تلویزیونی انگلیسی‌زبان راشاتودی (شبکه دولتی روسیه)، بی‌بی‌سی، سی‌ان‌ان

russiatoday.com
bbc.co.uk
cnn.com

یک طعم خوب

بالتیکا - ماءالشعیر روسیماءالشعیر: بالتیکا

     تازگی‌ها بالتیکای نیم‌لیتری را از محصولات کشور دوست و برادر - روسیه - کشف کرده‌ام که واقعا ماءالشعیر است!

     نمی‌دانم این محصول چه‌قدر وقت است که در بازار هست. نام‌برده در حجم نیم‌لیتری و در شیشه‌های سبزرنگ تقریبا در هر سوپرمارکتی در تهران که من سر زده‌ام، یافت می‌شود.

     مهم‌ترین برتری‌اش نسبت به ماءالشعیرهای مشابه این است برعکس نمونه‌های قلابی وطنی که چیزی جز آب‌شکر و عصاره مالت و شاید کمی طعم‌دهنده نیستند، بالتیکا از آن ماءالشعیرهای واقعی است. وقتی می‌نوشی‌اش، تلخی خواستنی‌اش در دهان می‌ماند و هم‌زمان، شیرینی‌ای ته حلق باقی می‌گذارد که بهتر از هر طعم قلابی و شکر افزوده‌شده‌ای در ماءالشعیرهای دیگر، سرحال می‌آوردت.

     با توجه به کیفیتش، قیمت مناسبی هم دارد: 1500 تومان. از دستش نده!

     دوربین نداشتم وگرنه عکسش را همین‌جا می‌گذاشتم. ولی پیداکردنش در یخ‌چال سوپرمارکت‌ها کار ساده‌ای است!

    
[شریک‌کردن دوستان در یک طعم خواستنی و تازه، پورسانت شرکت تولیدکننده را لازم ندارد که!]

ایرانی هستیم

بی هیچ دغدغه‌ای برای تغییر

     فرصت آشنایی با جامعه‌ای جز جامعه هم‌وطنان ایرانی‌ام آن‌ هم فقط در دو شهر تهران و اصفهان نداشته‌ام. از این برچسب‌زنی‌ها و قالب‌بندی‌های بی‌حساب‌وکتاب هم بیزارم. اما حدس می‌زنم اگر قرار باشد ما ایرانی‌ها یک صفت ناپسند داشته باشیم، این است که هیچ میل و دغدغه و امید و اهتمامی برای عوض‌شدن و تغییرکردن نداریم.

     هر اشتباهی را بارها تکرار می‌کنیم و حتا اگر به‌اش نقد داشته باشیم، خودمان مرتکبش می‌شویم که: «ایرانه دیگه! همه‌مون ایرانی‌ایم دیگه!»

    تا جمعی دور هم می‌آیند و شمارشان از سه تن بیشتر می‌شود، دیگر هیچ‌جوره نمی‌توانی به مفیدبودن و نتیجه‌دادن چنین جلسه‌ای امید داشته باشی! هر قاعده سازمانی مدرن و حسابی‌ای که پشتش سال‌ها تجربه و آزمون و خطای قبلی‌هاست، می‌شود «ادا و اطوار»! وقتی حرف از حرفه‌ای‌گری می‌زنی، می‌کوبندت که «یعنی توانایی ما را زیر سوال می‌بری، بچه؟!»

     حناق بگیر دیگر! این‌جا - حالا حالاها - ایران است!

تمام شد

     حالا که دارم این‌جا می‌نویسم، هم‌زمان دارند خانه سرایه‌دارمان را خالی می‌کنند. امشب بعد از 9 ماه یکی از دغدغه‌هایم رفع شد و می‌توانم نفس راحت‌تری بکشم.

     تعطیلات تاسوعا و عاشورای محرم گذشته (دی‌ماه 86) را در اصفهان می‌گذراندم که از همسایه‌هایم در تهران، خبردار شدم سرایه‌دارمان و همسر و دو دختربچه‌اش را گاز گرفته (یعنی دچار گازگرفتگی شده‌اند). کمی بعدتر فقط یکی از دختربچه‌ها زنده ماند.

     تاسف از دست دادن این خانواده که بیش و پیش از هرچیز، همسایه‌مان می‌دانستیم‌شان، یک ماه بعد تبدیل شد به یک نگرانی مزمن: وارثان سرایه‌دارمان از هیئت‌مدیره سه‌نفره ساختمان شکایت کردند که مرگ آن‌ها تقصیر ما بوده. بدی ماجرا این بود که من هم یکی از آن سه نفر بودم!

     آن‌ها این ادعا را در حالی مطرح کردند که به گواهی گزارش آتش‌نشانی از محل حادثه، علت گازگرفتگی، قصور سرایه‌دارمان در تهویه محل و همچنین یک‌سره‌کردن اتصال گاز شهری به بخاری‌اش بود.

     خلاصه این‌که رفتیم و آمدیم و رفتیم و آمدیم و تا خود صدور قرار و بازداشت موقت هم پای‌مان کشیده شد اما عاقبت توانستیم وارثان را به 25 میلیون تومان ناقابل قانع کنیم. جمع‌کردن آن 25 میلیون هم از واحدهای مجتمع‌مان خودش قصه‌ای داشت! عاقبت دیروز بود که 25 میلیون را دادیم و رضایت را گرفتیم. حالا هم دارند اسباب و وسایل بازمانده از آن خانواده را جمع می‌کنند و می‌برند.

     این‌ها را نوشتم که به‌ات هشدار بدهم:

     - تا می‌توانی کمتر خودت را درگیر امور مجتمع و آپارتمانت کن؛ یا اگر هم درگیر می‌شود، همه جوانب حقوقی و مسئولیت‌هایت را قبلش بشناس!

     - تا می‌توانی کسی را «استخدام» نکن که با این قانون کار فعلی ایران، کارفرما همیشه مقصر است! اگر می‌توانستم، از برخوردهای قاضی و کلا اصحاب دادگاه با ما (کارفرماهای پول‌دار «سر خود معطل»!) در دفاع از «خون یک مستضعف» می‌نوشتم برایت.

محض این‌که یادم بماند

این‌روزهایم

     حالم گرفته‌اس! می‌شه گفت کمتر چیزی شادم می‌کنه. این شاید به خاطر سرخوردگی بعد از یه سفر مهیج توی همین اردیبهشت گذشته باشه؛ سفری که قبلش خیلی دوست داشتم برم اما وقتی رفتم نه اون چیز خیلی خاص و هیجان‌آوری بود که فکرش رو می‌کردم و نه دوسه‌تا هم‌سفری نارفیق گذاشتند مزه همون مقدار هیجانش هم به دهنم بمونه!

     بدجور حس روزمرگی دارم و این بیشتر حالم رو بد می‌کنه.

     دل‌شوره دانشگاه و تموم‌کردن این لیسانس لعنتی (لعنتی به معنای واقعی کلمه؛ یعنی لعنت‌شده - یعنی طلسم‌شده) هم مزید بر علت شده؛ این‌قدر که شاید بتونم بگم درد اصلی‌ام همینه این روزها. بیشتر شب‌ها با فکرکردن به این‌که اگه نتونم واحدهام رو تا بهمن تموم کنم چی می‌شه، به خواب می‌رم. صبح‌ها که بیدار می‌شم، انگار نه انگار که هشت نـُه ساعت رو خواب بوده‌ام.

     شاید مسخره به نظرت بیاد اما این خبرهای هرروزه داخلی و خارجی رو که می‌شنوم و می‌خونم، انگار دیگه آخرین ضربه رو خورده‌ام و عین یه بوکسور درمونده، تلوتلوی قبل از افتادن شروع می‌شه. ولی فعلا که هرجور هست، خودم رو توی همین حال تلوتلو نگه داشته‌ام و البته - در همین حال - کارهایی هم دارم می‌کنم که برام جالبه و در حد یه مُسَکـّن مقطعی، آرام و گاه حتا شادم می‌کنه! کارهایی که شاید خیلی‌ها رو کلی به ذوق و هیجان بیاره اما نه من رو.

     فشار اقتصادی‌ای که همه‌مون داریم این روزها تحمل می‌کنیم رو هم به همه دغدغه‌هام اضافه کن...

     روزگار خوبی ندارم
رفیق؛ اگر از حالم بپرسی - که نمی‌پرسی!

17 مرداد - روز خبرنگار

فقط این یک روز برای ما

 

     چندان دل‌چسب نیست روز تو در تقویم‌ها، روزی باشد که از مرگ یکی از همکارانت معنا گرفته باشد؛ مرگی که در خودش کلی حرف دارد. درست مثل کسانی که مادرشان هنگام به‌دنیاآوردن آن‌ها درگذشته باشد: تصور کنید وقتی بخواهند روز تولدشان را جشن بگیرند یا وقتی کسی تولدشان را به‌شان تبریک می‌گوید، چه حالی پیدا می‌کنند - حالی بین شادی و اندوه.

 

     آن روز که خبر حمله نیروهای طالبان به دفتر ایران در مزارشریف را می‌شنیدم، هیچ فکر نمی‌کردم چندسال‌بعد، این روز، روز من وهمکارانم باشد. روزی که البته به بی‌سلیقگی، «روز خبرنگار» است؛ نه «روز روزنامه‌نگار». شاید این هم از هراس همیشگی همان مسئولانی که اسم این روز را در تقویم‌ها می‌نوشته‌اند، از روزنامه‌نگارجماعت بوده باشد؛ هراسی که چنان در نهان‌شان نهادینه شده که پاک یادشان رفته هر روزنامه‌نگاری، خبرنگار نیست.

 

     باشد! من ِ روزنامه‌نگار، به همین یک روز از این سال‌های 365روزه راضی‌ام؛ حتا اگر همین یک روز هم به نام من نباشد، بلکه به نام عده‌ای از همکاران روزنامه‌نگارم باشد. ما خودمان را می‌زنیم به آن راه؛ و به روی خودمان نمی‌آوریم؛ و همه (همه روزنامه‌نگارها) این روز را برای خودشان حساب می‌کنند.

 

     شاید به احترام این یک روز، در هیچ جای دنیا، خبری از تعطیلی و توقیف (و تازگی‌ها توقیف موقت!) رسانه‌ها، و بازداشت و بازجویی و زندان و شکنجه همکاران‌مان نباشد. شاید به احترام این یک روز، صفت «روزنامه‌نگار» را به احترام به دنبال اسم‌مان بچسبانند؛ نه به‌طعنه و تحقیر.

 

     این یادداشت را برای عصر ایران نوشتم.

راننده‌های تاکسی

سلامت را نـ / ـمی‌خواهند پاسخ گفت؟

     دوجور راننده‌تاکسی هست:
     اون‌هایی که وقتی سوار می‌شی، جواب سلام‌ات رو می‌دن؛
     و اون‌هایی که جواب سلام‌ات رو نمی‌دن!

بوش دوباره الکلی شده است؟

بوش غیرالکلی چه بود که بوش الکلی چه شود! ای وایاز این دنیا می‌ترسم


شهروند امروز در شماره تازه‌اش، خبری را کار کرده که برایم عجیب و شوکه‌کننده بود.


این هفته‌نامه در صفحه حاشیه‌اش که به خبرهای زرد عوالم جدی می‌پردازد، از جدایی قریب‌الوقوع جورج بوش، رییس‌جمهور آمریکا، از همسرش لورا داده خبر داده است. از قرار معلوم لورا خانم به 20 میلیون دلار راضی شده تا به‌مسالمت و محترمانه، از چهل و سومین رییس‌جمهور آمریکا جدا شود؛ البته پس از پایان روزهای سیاه بوش در کاخ سفید.


اما نکته نگران‌کننده این خبر، جدایی این زن و شوهر نیست؛ که به خودشان مربوط است. چیزی که برایم عجیب بود این‌که در این خبر البته بدون‌منبع، یکی از دلایل جدایی لورا بوش را از شوهرش، بازگشت رییس‌جمهور آمریکا به الکل مطرح شده است.


این‌طور که دلارام عظیمی در این خبرش نوشته، بوش که سابقه اعتیاد به الکل را داشته و ترک کرده، پس از فشارهای روانی حمله به افغانستان و عراق و توفان کاترینا، دوباره به این نوشیدنی رو آورده و به نقل خودمانی‌اش، الکلی شده است.


تا جایی که من شنیده و خوانده‌ام، کسانی که سابقه اعتیاد به الکل دارند، به طور محض از نوشیدنی‌های الکلی نهی می‌شوند چون احتمال زیادی دارد که با اولین جرعه، اعتیاد به الکل (که عمدتاً اعتیادی ذهنی و روحی است) به معتاد سابق باز گردد.


فکرش را بکنید! بوش  ِ مسیحی  ِ به خیال خودش آدم‌حسابی چه بود که حالا از بوش  ِ الکلی چه انتظاری داشته باشیم!


راستش من از این دنیا می‌ترسم. از دنیایی که رییس‌جمهور یکی از قدرتمندترین و تاثیرگذارترین کشورهایش، الکلی باشد.


بدی‌اش این است که تکلیف بقیه رییس‌جمهورها هم به شکلی مشابه، روشن است. این که کسی مست باده الکل شود یا باده توهمات خودپنداشته‌اش، نتیجه‌اش فرقی نمی‌کند. نتیجه‌اش همان است که بوش زمانی گفته بود «گاه سرم را روی شانه خدا می‌گذارم و گریه می‌کنم» و همآوردش در همین نزدیکی‌ها که حرف از هاله و این‌ها زده بود. از این دنیا می‌ترسم!

 

اوباما در برلین

 

اوباما در میان ده‌ها هزار برلینی حاضر در سخن‌رانی‌اش«وقت پایان دیوارهاست»

 

تماشای سخن‌رانی نفس‌گیر اوباما در میدان پیروزی شهر برلین، هیجان‌زده‌ام کرده است. خودم را به یک دوش آب‌گرم و یک کاسه پر از بستنی کاکائویی مهمان کردم!

 

صرف‌نظر از آن قسمت‌هایی‌اش درباره ایران و ناتو که شاید اوباما گریزی از مطرح‌کردن‌شان نداشته، شنیدن کلیت این حرف‌ها، ذوق‌زده‌ام کرد. این حرف‌ها را هر کس و در هر جایگاهی و به هر منظوری که بزند، برای من مغتنم است. شاید برای جهان هم!

 

این چند تکه از سخن‌رانی حسین‌آقامان را که مرا به هیجان آورد و باش ذوق کردم، بخوانید. بیشترش را می‌توانید در ادامه مطلب بخوانید:

 

 

مردم جهان! به برلین نگاه کنید! جایی که یک دیوار پایین کشیده شد، یک قاره متحد شد، و تاریخ ثابت کرد که هیچ چیز برای جهان لازم‌تر از آن نیست که متحد باشد.

 

فروریختن دیوار برلین، امید تازه‌ای پدید آورد. اما همین نزدیکی، خطرهای تازه‌ای را بر کشیده است - خطرهایی که به مرزهای یک کشور یا به مسافت دو سوی یک اقیانوس محدود نمی‌شوند.

 

تروریست‌های 11 سپتامبر قبل از آن‌که هزاران نفر را از سرتاسر جهان در خاک آمریکا بکشند، در هامبورگ طرح‌شان را ریخته بودند و در قندهار و کراچی آموزش دیده بودند.

 

نمی‌توانیم جداجدا جان به در ببریم. هیچ کشوری، فارغ از این‌که چه‌قدر بزرگ یا قدرتمند است، نمی‌تواند به‌تنهایی بر چنین چالش‌هایی فائق آید. هیچ‌یک از ما نمی‌تواند این تهدیدها را انکار کند، یا از مسئولیت رویارویی با آن‌ها فرار کند.

 

بزرگ‌ترین خطرها آن است که اجازه دهیم دیوارهایی تازه، ما را از هم‌دیگر جدا کند.

 

دیوارهای بین داراترین و ندارترین کشورها نمی‌تواند پابرجا بماند. دیوارهای بین قومیت‌ها و قبیله‌ها، بومیان و مهاجران، مسیحیان و مسلمانان و یهودیان نمی‌تواند پابرجا بماند. این‌ها دیوارهایی هستند که امروز باید خراب‌شان کنیم.

 

اگر توانستیم در نبرد باورها با کمونیسم پیروز شویم، می‌توانیم در کنار اکثریت گسترده‌ای از مسلمانانی بایستیم که افراطی‌گری را نمی‌پذیرند؛ افراطی‌گری‌ای که نفرت را جایگزین امید می‌کند.

 

این لحظه‌ای است که باید هدف‌مان را برای یک جهان بدون سلاح هسته‌ای تجدید کنیم. دو ابرقدرت دو سوی دیوار این شهر، بارها به تخریب‌کردن همه آن‌چه ساخته‌ایم و دوست داریم، بیش از حد نزدیک شدند. حالا که آن دیوار دیگر نیست، نباید به بیهودگی بایستیم و گسترش بیشتر آن هسته مرگ‌بار را نظاره‌گر باشیم. الآن وقتش است که همه آن مواد هسته‌ای بی‌صاحب را حفاظت کنیم؛ تا گسترش سلاح‌های هسته‌ای را متوقف کنیم؛ و زرادخانه‌هایی را که از عصری دیگر باقی مانده‌اند، کم کنیم. این لحظه آغاز جست‌وجو برای صلح جهانی بدون سلاح‌های هسته‌ای است.

 

این لحظه‌ای است که باید کنار یک‌دیگر بایستیم تا کره زمین را نجات دهیم. بیایید تصمیم بگیریم که برای فرزندان‌مان دنیایی باقی نگذاریم که در آن اقیانوس‌ها بالا می‌آیند و خشک‌سالی گسترش می‌یابد و توفان‌های سهم‌گین مزرعه‌های‌مان را به تاراج می‌برد. بیایید تصمیم بگیریم که همه کشورها - از جمله کشور خود من - به همان جدیتی که کشور شما اقدام کرد، وارد عمل شوند و کربنی را که به اتمسفرمان می‌فرستیم، کم کنند. این لحظه‌ای است که آینده را به فرزندان‌مان بازگردانیم. این لحظه‌ای است که باید یکی باشیم.

 

و این لحظه‌ای است که باید به کسانی که در دنیای جهانی‌شده، جا مانده‌اند، امید بدهیم. حالا جهان تماشا می‌کند و به یاد می‌آورد که این‌جا چه می‌کنیم - در این لحظه چه می‌کنیم. آیا دست‌مان را برای مردمی در گوشه‌های فراموش‌شده این جهان دراز می‌کنیم که آرزوی زندگی‌ای ناظر به وقار و موفقیت، و امنیت و عدالت دارند؟ آیا در زمانه خودمان، آن کودک را در بنگلادش از فقر نجات می‌دهیم و آن پناهنده را در چاد پناه می‌دهیم و تازیانه ایدز را پس می‌زنیم؟

 

آیا در برابر شکنجه و پای حاکمیت قانون خواهیم ایستاد؟ آیا به مهاجران از کشورهای مختلف خوش‌آمد می‌گوییم و از تبعیض‌قائل‌شدن در حق کسانی که شبیه ما نیستند یا آن‌چه ما می‌پرستیم را نمی‌پرستند، دست خواهیم کشید و بر سر عهدمان به برابری و فرصت برای همه افراد می‌مانیم؟


[ترجمه روی زمانه]

ادامه نوشته

چرا بی‌برق‌ایم؟!

بی‌برقیتفکر در عهد بی‌برقی

[این یادداشت را در بی‌برقی و با باتری لپ‌تاپم می‌نویسم.]

 

     اگر شما هم مثل من از آن‌هایی باشید که با لوازم برقی مثل کامپیوتر خیلی سر و کار دارید یا اینترنت‌تان را از ADSL گرفته باشید که آداپتورش قاعدتا باید با برق کار کند، این‌روزها یک عادت روزمره دیگر به همه عادت‌های قبلی‌تان اضافه شده و آن‌هم در نظر گرفتن دست‌کم دو ساعت بی‌کاری و علافی در میانه روز است!

 

     با فرض این‌که تعمدی پشت این بی‌برقی‌ها هست، ۲ نظریه جدید می‌توان مطرح کرد. دو نظریه قبلی را همه‌مان خوانده و شنیده‌ایم:

 

     ۱. دارند به‌مسالمت و محترمانه، برای شرایط جنگی و بی‌برقی‌هایش آماده‌مان می‌کنند.

 

     ۲. قرار است از عمق وجودمان و با ایمان کامل، مطمئن شویم انرژی هسته‌ای حق مسلم و ضروری ماست تا با آن برق بیشتری داشته باشیم و توی بی‌برقی نمانیم.

 

     و اما دو نظریه جدید:

 

     ۱. با دو ساعت بی‌برقی روزانه، ۲۰ درصد از یک روز کاری به هدر می‌رود. از آن گذشته، خیلی از ما با همکارانی در ارتباط هستیم که لزوما زمان بی‌برقی‌شان با ما یکی نیست.

 

     اگر در بهترین حالت فقط با یک همکار طرف باشید و نه بیشتر، این میزان بی‌برقی عملا به دو تا دو ساعت بالغ می‌شود. پس شد ۴ ساعت؛ برابر با ۴۰ درصد از یک روز کاری. به حساب ساده من، این ۴۰ درصد بیکاری یعنی ۴۰ درصد تولید کمتر که نتیجه‌اش، ۴۰ درصد گردش پول کمتر است! کاهش گردش پول هم که کاهش تورم را در پی دارد.

 

     قطعا این حساب به این سادگی نیست چون هر کس راهش را پیدا می‌کند که کارش را بکند، اما شاید کسی که این تعمد فرضی برای بی‌برقی‌ها را برنامه‌ریزی کرده، به همین سادگی حساب‌کتاب کرده باشد!

 

     ۲. این یکی نظریه، به نظرم محتمل‌ترین نظریه برای توجیه فرضیه عمدی‌بودن بی‌برقی‌هاست. بر اساس این تئوری، با توجه به تغییرات قابل‌توجه در بازار UPS* و موتور برق**، یکی از تاثیرگذارترین آدم‌ها در دولت یا در وزارت نیرو، دستی در کار واردات یا تولید یکی یا هردوی این دو قلم جنس دارد!

 

    *UPS (منبع برق اضطراری مبتنی بر باتری) که مورداستفاده برای کامپیوترها و تلفن‌های سانترال است و این‌روزها هر اداره و شرکتی دنبال تهیه‌کردن آن است.

 

     **موتور برق اضطراری که با بنزین یا بعضا گازوئیل روشن می‌شود و نقش یک ژنراتور کوچک را بازی می‌کند. این موتور برق‌ها این‌روزها برای موسسات بزرگ‌تر و مجتمع‌های مسکونی پول‌دار، خیلی جذاب شده است.

چرا مخاطب ایرانی به موضوعات جهانی بی‌میل است

در لاک خود

 

     این شماره «شهروند امروز»، خاویر سولانا را بر پیشانی خود دارد؛ مرد «مسامحه / معامله / وقت‌تلف‌کنی / روی‌خوش‌نشان‌دهی» با ایران. هفته پیش در شماره سالگرد انتشار این هفته‌نامه، محمد قوچانی - سردبیرش- در یادداشتی به این موضوع اشاره کرد که هربار تصویر چهره‌های جهانی روی جلد این هفته‌نامه رفته، با اقبال کمتری در دکه‌ها مواجه شده است.

 

     «شهروند امروز»، هفته‌نامه‌ای است که به نظرم نه ادبیات و نه صفحه‌بندی‌اش هیچ‌کدام اجازه نمی‌دهد مخاطبی باری‌به‌هرجهت و گذری برای خود پیدا کند. این‌که حتا مخاطبان چنین نشریه نخبه‌گرایی به شماره‌هایی که چهره‌های خارجی روی آن بوده‌اند روی خوش نشان نداده‌اند، می‌تواند حاکی از این باشد که هنوز اهمیت معادلات جهانی برای مخاطب - حتا نخبه- ایرانی، درست جا نیفتاده و روشن نشده است.

 

     اگر بخواهم بلندبلند فکر کنم و این‌جا بنویسم، شاید بتوان گفت علت این بی‌توجهی آن است که هنوز تاثیر عینی و واقعی این معادلات بر زندگی روزمره و آینده ایرانی‌ها، برای مخاطبان روشن و محرز نشده است. شاید هم چون معادلات جهانی را - یا تحت‌تاثیر رسانه‌های دولتی یا بر اساس پیش‌فرض‌ها و گمانه‌های خود- صرفاً در توطئه‌هایی خلاصه می‌بینند که همواره به سوی ملت ایران نشانه رفته است! یعنی معادلات جهانی را چنان ساده می‌بینند که دیگر دلیلی برای خواندن و دانستن درباره‌اش نمی‌بینند. شاید هم چون اعتمادی به رسانه‌های ایرانی در این حوزه ندارند.

 

     این بی‌اطلاعی و بی‌میلی به دانستن، می‌تواند زمینه‌ای را فراهم کند که هرکس به فراخور منفعت شخصی یا گروهی‌اش، تصویری دل‌خواه از معادلات جهانی به ایرانیان ارائه کند و از قـِبـَل ِ آن تصویر، نمدی برای خود کلاه کند. شاید این تصویر جعلی و ساختگی و مصلحتی، زیادی خوش‌بینانه و شاید زیادی بدبینانه باشد. هرچه هست، «واقعیت» نیست.

احترام

به نظرت بی‌احترامی نیست اگر به دوستی که می‌دانی (نعوذبالله!) خداباور نیست، بگویی «خداحافظ»؟

یک بازی وب‌لاگی تلویزیونی لاستی

تو شبیه کدام آدم «گم» هستی؟

     چند شب پیش که برای شام به رستورانی رفته بودیم، دور میز کناری‌مان چندتا جوان هم‌سن‌وسال خودم نشسته بودند. دوتاشان خیلی دیر آمدند. وقتی رسیدند سر میز، همه آن‌ها که قبلش رسیده بودند از آن دوتا پرسیدند: داشتید «لاست» می‌دیدید که ما را کاشته بودید؟!

 

مجموعه تلویزیونی «گم (Lost)» که این‌روزها در ایران پرطرف‌دار شده است     لازم نبود این اتفاق بیفتد تا مطمئن شوم این روزها لاست بیش از هر فیلم دیگری، محبوب مخاطبان ایرانی - به خصوص جوان‌ترها - شده است. مجموعه تلویزیونی «لاست» البته همه‌جای دنیا پرطرف‌دار شده: برایش دایرة‌المعارف اختصاصی راه انداخته‌اند، طرف‌دارهایش کلی وب‌سایت و وب‌لاگ دارند، و عده زیادی هم هستند که اساساً آمده‌اند تا آینده این سریال معمایی و ماجرایی را لو بدهند.

 

     خیلی‌جاها نام این سریال را به «گم‌شده» یا «گم‌شدگان» ترجمه کرده‌اند اما به نظرم اگر قرار باشد نام این سریال را ترجمه کنیم، به نظرم بهترین معادل «گــُـم» است.

 

     دوماه است جز «گم»، فرصت نکرده‌ام هیچ فیلم یا سریال دیگری تماشا کنم و همین امروز و فرداست که فصل چهارش را هم تمام کنم و بروم توی خماری - تا دی‌ماه که فصل پنجش شروع شود. چندوقت‌پیش نیما نوشته بود که وب‌لاگ‌های فارسی دارند از خاصیت شخصی‌بودن‌شان دور می‌شوند. به فکرم رسید اگر قرار باشد من در وب‌لاگم، شخصی بنویسم، نامردی است اشاره‌ای به این مهم‌ترین سرگرمی این‌روزهایم نکنم.

 

     هر کس این سریال را ببیند، از همان اولش مرتب خود را جای شخصیت‌های متعدد و متفاوت «گم» قرار می‌دهد. به نظرم شخصیت‌ها آن‌قدر کامل و چندلایه در آمده‌اند که می‌توانیم هر جنبه از خودمان را در یکی‌شان پیدا کنیم. اما بعد از چند قسمت هر کس می‌تواند خودش را به یکی از شخصیت‌ها شبیه‌تر ببیند. مثلاً کورش در وب‌لاگش اشاره کرده که خود را شبیه جان لاک می‌بیند. به نظر من هم او شبیه جان لاک است؛ با همان بدقلقی‌ها و تیزبینی‌ها و مهربانی‌ها و دانایی‌ها و به‌خودمطمئنی‌هاش!

 

خودم فکر می‌کنم شخصیتم شبیه شخصیت هارلی است     فکری شدم که من شبیه کدام هستم؟! حالا در میانه فصل 4 سریال «گم» می‌توانم بگویم شخصیت و روحیه‌ام خیلی شبیه هارلی (هوگو) است! شاید اگر به حال خودم رها شوم و امکاناتش (چیپس و کرانچی و هیس و ماءالشعیر و آب انبه و شیرموز و شیرینی و خامه و مربا و هر خوراکی خوش‌مزه دیگری + یک کاناپه راحت + خیال آرام) جور باشد، به یک ماه نمی‌رسد که هیکلم هم بشود شبیه او.

 

     حالا تو بنویس! فکر می‌کنی شبیه کدام‌یک از آدم‌های «گم» هستی؟!

 

     خوش‌حال می‌شوم اگر دکتر مجیدی، نیما، و هر یک از دیگر دوستانم که خبر ندارم این سریال را دیده‌اند یا نه، به این سوال پاسخ بدهند. اگر هم وب‌لاگ نداری، می‌توای همین پایین کامنت بگذاری!

 

     پس‌نوشت: نیما اکبرپور نوشت که خودش را شبیه سعید جراح می‌داند؛ یا دست‌کم دوست دارد شبیه او باشد.

درباره انتخاباتی که خواهی‌نخواهی تحت‌تاثیرش هستیم

اوباما، خطرناک‌تر از مک‌کین؟!

[اگر باور دارید مک‌کین و هیلاری و اوباما هیچ تفاوتی با هم ندارند، این یادداشت را نخوانید!]

 

باراک حسین اوباما زیبا می‌خندد اما با خنده چه‌کار می‌تواند بکند در آن مملکت چند صد میلیون نفری؟     این‌طور که بویش می‌آید، امروز قرار است هیلاری بالاخره جلوی اوباما کوتاه بیاید و رقابت از یک مثلث، به یک رقابت دوطرفه تبدیل شود. تقریبا همه کسانی که من را می‌شناسند می‌دانند که از اول خیلی دلم با این حسین دوست‌داشتنی و محترم بوده اما حالا که دیگر قضیه دارد جدی می‌شود، می‌بینم که ترجیح می‌دهم هیلاری جلوی مک‌کین بایستد تا اوباما.

 

     اوباما، یک آدم درس‌خوانده است و از هیلاری و مک‌کین هم واقع‌گراتر و در عین حال از تفرعن آمریکایی دورتر به نظر می‌رسد. با این‌حال، او کسی نیست که اگر رییس‌جمهور آمریکا شود، خیال ما و بقیه مردم دنیا را راحت کند.

 

     بگذارید مسئله را ساده‌تر بنویسم. به نظرم قضیه، قضیه دوم خرداد است. خاتمی و اوباما از این بابت‌ها خیلی شبیه هم‌دیگرند: هر دو از نژادهایی هستند که چون به‌شان «ظلم تاریخی» شده، نزد مردم‌شان عزیز هستند: سید / سیاه‌پوست؛ هر دو از نظر چهره جذاب و هم‌دلی‌برانگیزند؛ هر دو خوش‌خنده‌اند؛ چهره جدیدی در نظام سیاسی کشور خودشان هستند؛ بی‌تجربه و نپخته‌اند؛ باشخصیت‌تر و محترم‌تر از رقیبان‌شان به نظر می‌رسند؛ هر دو ایده‌هایی برای دنیا و کشورشان دارند و ظاهرا ترجیح می‌دهند صرفا ایده‌های قبلی‌ها را دنبال نکنند؛ باسواد و روشنفکر و لیبرال‌مآب هستند؛ سابقه آکادمیک دارند؛ خلاصه آدم‌حسابی‌اند؛ و نجیب‌.

 

     اما مشکلاتی که پیش رو دارند هم شبیه هم‌دیگر ‌است! چرا احمدی‌نژاد می‌تواند دستور بدهد زنان وارد استادیوم شوند؟ معاونش می‌تواند امیر احمدی را دعوت کند تهران و با او ملاقات هم بکند؟ می‌تواند برود آمریکا با شورای روابط خارجی‌اش جلسه بگذارد؟ می‌تواند چون به هرچه متهم شود، متهم به فروختن ارزش‌ها نمی‌شود! اما خاتمی متهم می‌شد و به‌همین‌خاطر هم حتا وقتی خود کلینتون با گوش‌کردن به سخن‌رانی‌اش داشت پیش‌قدم می‌شد، جرات نکرد باش توی یک عکس بایستد! اما از اون طرف روشن است که احمدی‌نژاد از چنین فرصتی (اگه باز هم پیش بیاد) نمی‌گذرد.

 

مریم و ادوارد سعید در کنار باراک و میشل اوباما - عکس از حمید دباشی      برای نسخه بزرگ‌تر، کلیک کن     به همین دلایل اوباما هم که دوست ادوارد سعید فلسطینی ضدّ صهیونیسم بوده، مجبور است از آن چهره‌اش فاصله بگیرد تا متهم به ارزش‌فروشی نشود. این است که به نظر من اگر «رییس‌جمهور اوباما» به لابی‌های صهیونیستی (اصل مشکل ایران و حتا دنیا با آمریکا) امتیاز ندهد، دست‌کم نمی‌تواند با آن‌ها در بیفتد و از نفوذشان در آمریکا و در دستگاه‌های تصمیم‌گیرنده آن کشور کم کند.

 

     این در حالی است که رییس‌جمهور بعدی آمریکا کسی خواهد بود که می‌تواند به شکلی حیاتی تصمیم بگیرد که آمریکا همچنان از اسرائیل - هرجور که باشد و هرجور که رفتار کند - حمایت کند، یا نه؛ و به نظرم اوباما آدم این کار نیست.

 

     با این حرف‌ها همچنان - مثل خیلی از کسانی که در دوم خرداد 76 به خاتمی رای دادند و از او حمایت کردند - هنوز هم دوست دارم اوباما «با فاصله کمی» از رقیبش ببازد. البته کاش این رقیب مک‌کین نبود. با وجود مک‌کین، خیلی ساده می‌توان گفت: هرکسی جز او! این‌طوری قطعا به اوباما بیشتر از مک‌کین راغب خواهیم بود. اما کاش اوباما از هیلاری می‌باخت. به‌رخ‌کشیدن ایده‌های اوباما به جامعه و نخبگان آمریکا و جهان، برایم خیلی لذت‌بخش‌تر و مغتنم‌تر بود تا رای‌آوردن محتملش در آبان جاری و شکست‌خوردن تقریبا قطعی‌‌اش در چهارسال ریاست‌جمهوری.

 

     از این نگران‌ام که همان‌طور که خیلی‌ها دوست داشتند با خاتمی خودشان را به رخ بکشند و یک‌دفعه زد و برنده شد و بعدش هم ماند توی گـِل (نماند؟!)، اوباما هم به همین سرنوشت دچار شود.

 

     این‌روزها آمریکا و تبعا دنیا، معطل یک لینکلن یا (با عرض معذرت از برخی دوستان) کارتر یا کندی دیگر است. کسی که قدرت ترک‌تاز آمریکا را مهار بزند، حتا کمی. آمریکا ناچار است با این واقعیت کنار بیاید که دیگر در این دنیا تنها نیست. قدرت‌های دیگری دارند یواش‌یواش جلو می‌آیند که البته لزوما هم دولت‌های رسمی نیستند. شاید سازمان‌ها یا تشکل‌های قدرتمند باشند. به‌همین‌خاطر آمریکا یک رییس‌جمهور لازم دارد که این واقعیت را نرم‌نرم به مردمش بقبولاند و درباره‌اش، آن‌ها را قانع کند.

 

     نه مک‌کین چنان آدمی است - که به نظر می‌رسد اساسا هنوز به این واقعیت باور نیاورده؛

و نه اوباما - که با وجود باوری که ظاهرا دارد، توان و شخصیت چنین کاری را ندارد.

 

     این یادداشت پروفسور حمید دباشی را هم بخوانید! به قول او، «شاید بدترین چیز آمریکا همین باشد که هنوز می‌توان به‌‌اش امیدوار بود!»

درباره دایره زنگی

تصویرنسل من در سینما

 

 شیرین «دایره زنگی» که نقشش را باران کوثری بازی کرده، درست شبیه نسلی درآمده که بنا دارد نشان بدهد؛ یعنی همین نسل ما     «دایره زنگی» را دیدم. به نظرم خیلی جاها پیداست همه تلاشش را کرده که تماشاگرش را بخنداند اما موفق نمی‌شود. با این وجود فیلم خوبی از آب درآمده (به‌خصوص با توجه به این‌که فیلم اول کارگردانش پریسا بخت‌آور است). اما اصلا مقایسه‌اش با «اجاره‌نشین‌ها»ی مهرجویی منصفانه نیست. هنوز «اجاره‌نشین‌ها» خیلی بیشتر از فیلم‌هایی مثل «دایره زنگی» مخاطبش را می‌خنداند و به فکر می‌اندازد.

 

     شیرین «دایره زنگی» که نقشش را باران کوثری بازی کرده، درست شبیه نسلی درآمده که بنا دارد نشان بدهد؛ یعنی همین نسل ما. او به همه دروغ می‌گوید تا آن‌ها را با خود هم‌راه کند؛ گاه برای جان‌به‌دربردن و گاه برای نفع‌بردن. از هر «طبقه»، چیزی می‌دزدد. حتا از کسانی مثل «ممّد» (پسری که دلش از سر سادگی برایش سوخته و بنا دارد کمکش کند و عاقبت هم چوب همین خوش‌بینی و دل‌سوزی‌اش را می‌خورد و جای شیرین می‌رود که آب‌خنک بخورد) استفاده‌اش را می‌برد تا نفع بیشتری کند.

 

     هویت‌های (در فیلم: گواهی‌نامه‌ها و کارت‌های شناسایی) متعددی دارد که هربار یک‌کدام را به اقتضای کسی که با او روبه‌روست، از جیب در می‌آورد تا باز هم کارش راه بیفتد. او که حداکثر به اندازه دیشب تا امروز ظهر ازش شناخت داریم، صرفاً به فکر امروزش است که به‌زودی شب می‌شود. باید هرچه‌زودتر جیبش را پر کند و برود.

 

     این‌ها، همان خصوصیت‌هایی است که من در نسلی که به آن تعلق دارم، سراغ دارم. می‌توانید اسمش را (بسته به هم‌فکری‌تان با من) بگذارید بدبینی یا واقع‌بینی. این نسل من است که این‌طور فرصت‌طلبانه، هویت‌های متعدد (و البته اغلب متناقض) با خود به هم‌راه می‌کشد تا هرجا و هروقت، آن را که بهتر به کارش می‌آید یا جانش را به در می‌برد، نشان بدهد.

 

     اگر پایان‌بندی فیلم، همانی که اولش بود می‌ماند و این‌طور ضایع و رسوا به خواست مجوز‌دهنده‌های وزارت ارشاد عوض نشده بود تا شیرین را یک‌جور لایتچسبک گیر پلیس بیندازند، این تصویر نسل ما در شیرین کامل‌تر خودش را نشان می‌داد. بر اساس آن پایان‌بندی قبلی که به تصویری از میدان «آزادی» تمام می‌شود، شیرین (بخوانید: نسل من) از بین همه ساکنان آن آپارتمان از مهلکه می‌جهد و می‌رود تا روزی دیگر آغاز کند؛ البته آن دو مایه‌دار آپارتمان فیلم هم عاقبت سفرشان به «شمال» را صورت می‌دهند. هرچند در پایان‌بندی فعلی‌اش هم نمی‌توان چندان مطمئن گفت که عاقبت شیرین گیر می‌افتد.

با چال‌برداری‌های «مزاحم» حال می‌کنم

تاریخ شهر؛ زیر پیاده‌روها

     این چال‌برداری*‌ها که همیشه مردم  - و به‌خصوص تهرانی‌ها - را به زحمت و دردسر انداخته، تقریباً همواره یکی از انتقادهای اصلی شهروندان به مدیریت شهری بوده که: «چرا کارهاتان را یک‌کاسه نمی‌کنید که یک‌بار چال‌برداری کنید و تمام؟!» و «چرا چال‌هاتان را رها می‌کنید به امان خدا و در پاییز و زمستان، فکر پاچه‌های گلی‌شده ما را نمی‌کنید؟!» و «چرا جلوی در پارکینگ خانه‌ها را می‌کنید تا مجبور شویم اسباب‌نقلیه‌مان را رها کنیم در کوچه و خیابان به امان دزدها؟!» و...

     من هم بارها در پاییز و زمستان، از دست این چال‌های رهاشده به امان خدا، پاچه‌هایم گلی شده و در دردسرهای این مهمان‌های همیشگی خیابان‌های تهران، هم‌درد همه هم‌شهری‌های دیگر هستم اما باز هم این چال‌ها را دوست دارم.

     هروقت می‌بینم جایی از خیابان یا پیاده‌رویی را چال‌برداری کرده‌اند، با کنج‌کاوی، مسیرم را به کنار آن تغییر می‌دهم و هم‌زمان که از کنارش رد می‌شوم، چشم‌هایم را به عمق این چاله‌ها که معمولاً به دو متر می‌رسد، می‌دوانم و به خیال خودم، گذشته آن پیاده‌رو یا خیابان را کشف می‌کنم!

     اگر شما هم این کنج‌کاوی چاله‌ای را تجربه کرده باشید، می‌دانید چه می‌گویم! لذت ردگرفتن از گذشته شهر و گذشته آن محله خاص در یک چال‌برداری ساده و پیش‌پاافتاده که قطعاً برای این‌جور مقاصد باستان‌شناسانه و مردم‌شناسانه انجام نشده، مثل لذت ورق‌زدن آلبوم عکس‌های قدیمی یک خانواده و خواندن روزنامه‌های کهنه و خاک‌گرفته است.

     اگر خوش‌اقبال باشی، شاید حتا بتوانی ردی از سنگ‌فرش قدیمی خیابان یا پیاده‌رو را یک متر پایین‌تر از سطح فعلی آن ببینی. اما چیزی که در همه این چال‌برداری‌ها به‌خوبی می‌توانی ببینی‌اش، این است که تقریباً در همه موارد، سطح خیابان یا پیاده‌رو، هی بالا و بالاتر آمده است.

     فکر نمی‌کنم در این باره قاعده خاصی وجود داشته باشد: گاه پیاده‌رو خودش را بالا کشیده تا قدّ ورودی خانه‌های نونوار محله شود، و گاه خانه‌ها ورودی خودشان را بالا کشیده‌اند تا قدّ پیاده‌روی رشدکرده‌ای شوند که از جلوی در می‌گذرد.

     مهم، قاعده نانوشته اما همیشه‌رعایت‌شده‌ای است که می‌توانی در سرتاسر شهر ببینی: آن که باید خودش را تطبیق بدهد، کوتاهه است! باید قد بکشی تا اندازه بقیه شوی...

* اسمی که خود شهرداری و مخابرات رویش گذاشته‌اند

یکی هم من را تحویل بگیرد و فیلـ‌ ـترم کند!

یکی بیاد ما رو هم زنجیری کنه که آب‌رومون رفتوب‌لاگ خوب، وب‌لاگ فیلـ ـترشده است 

     خیلی دارم زور می‌زنم که خودم را نگه دارم و این را ننویسم اما نمی‌توانم! در این یکی‌دوروزه چندتا وب‌لاگ و وب‌سایت دیگر هم به سیاهه لازم‌الفیلـ ـترها اضافه شدند؛ یکی‌شان هم زیگ‌زاگ که نمی‌دانم کجاش به کجای کی برخورده که نشانی دات‌نتی‌اش را هم سد کرده‌اند.

     فکر کنم تا چندوقت دیگر به جز وب‌سایت‌های اداری و وزارت‌خانه‌ای، فقط می‌توان خبرگزاری فارس و ایرنا را خواند و وب‌لاگ‌های واقعاً آموزنده بچه‌های خبر ۲۰:۳۰ را، و البته وب‌لاگ آقای رییس‌جمهورمان را.

     کم‌کم اوضاع دارد جوری پیش می‌رود که فیلـ ـترنشدن برای وب‌لاگ‌ها و وب‌سایت، حکم فحش و ناسزا را پیدا کند. همین‌روزهاست که اگر فیلـ ـتر نشده باشی، به‌ات چپ‌چپ نگاه می‌کنند که: یا آن‌قدر مجیزگو و پاچه‌خوار بوده‌ای که دلیلی برای فیلـ ـترشدن‌ات پیدا نکرده‌اند؛ و یا آن‌قدر بی‌خاصیت و مفنگی بوده‌ای که عموفیلـ ـترباف تو را به کفشش هم نگرفته!

     آقا! خانم! شما کسی را در این شورا یا نمی‌دانم چی‌چی تشخیص مصادیق وب‌لاگ‌های لازم‌الفیلـ ـتر ندارید که وساطتی کند و ما را هم بگذارد در همان سیاهه؟! این‌طوری که هنوز سدّمان نکرده‌اند، وب‌لاگ برای‌مان می‌ماند اما آب‌رو نه!

     قصه، شده قصه انتخابات مجلس هشتم و ردّ صلاحیت‌ها و ... بَعــــــــله دیگر! فکر کنم حالا دیگر ادلـّه و بیـّنه کافی دادم دست عموفیلـ ـترباف...