در این روز

دوازدهم آبان؛ و کمی این‌طرف‌تر و آن‌طرف‌تر

     کار خیلی بی‌مزه‌ای است اما من خوشم آمد! رفتم با کمک ویکی‌پدیا ببینم کی‌ها هم‌زادروز من‌اند. یک روز قبل و بعدش را هم از بابت اشتباه‌های احتمالی ثبت در تاریخ نگاه کردم.

     نتیجه جالب بود. نه فقط آدم‌های باحال و جالب و تاثیرگذاری در این سه‌روز به دنیا آمده‌اند و مرده‌اند، که اتفاق‌های بامزه‌ای هم افتاده. این هم چندتا از بامزه‌ترین‌ها و مهم‌ترین‌هاش از نظر خودم که خیلی‌های دیگه‌شان از چشمم افتاده‌اند و البته به خاطر منبعش، طبیعی است اتفاق‌های ایرانی‌اش کم باشد:

- 1604 و 1611: نمایش‌های
اوتلو و Tempset شکسپیر برای اولین‌بار اجرا شدند.
- 1800:
جان آدامز، دومین رییس‌جمهور آمریکا، اولین رییس‌جمهوری شد که وارد کاخ‌سفید شد. آن‌زمان اسمش «عمارت ریاست» بود.
- 1896: مجله نشنال‌ژیاگرافی برای اولین‌بار عکس سینه‌های عریان یک زن را چاپ کرد!
- 1911: برای اولین‌بار، بمباران هوایی در
جنگ بین ایتالیا و ترکیه به کار گرفته شد.
- 1922 و 1928:عزل آخرین سلطان عثمانی؛ محمد ششم - «
الف‌بای ترکی» به‌زور جای‌گزین الف‌بای قبلی عربی ترکیه شد.
- 1968: نظام درجه‌گذاری برای فیلم‌های آمریکایی، معرفی شد؛ همان نظامی که برای فیلم‌ها درجه‌های و X معین می‌کند.
- 1993:
پیمان ماستریخت که رسما پایه‌گذار اتحادیه اروپا شد، پا گرفت.
- 1935: تولد ادوارد سعید؛ منتقد و فعال سیاسی زاده فلسطین.

- 1936: «بنگاه پخش بریتانیا» (بی‌بی‌سی)، اولین سرویس تلویزیونی منظم و با کیفیت‌بالا (آن‌زمان: 200 خط در صفحه!) را عرضه کرد. این تلویزیون در سال 1964 به BBC1 تغییرنام داد و هنوز با همین نام برنامه پخش می‌کند.
- 1960:
انتشارات پنگوئن از اتهام نشر وقاحت به خاطر کتاب «معشوق بانو چاترلی» تبرئه شد.
- 1965: تولد
شاهرخ‌خان؛ بازی‌گر هندی!

- 644: قتل
عمر ابن الخطاب، خلیفه دوم پس از پیام‌بر اسلام، به دست یک غلام ایرانی.
- 1913: ایالات‌متحده مالیات بر درآمد را وضع کرد.

26

     پارسال خیلی حالم گرفته بود از روز تولدم.

     شاید کمی به خاطر آن تبریک اس‌ام‌اسی و ای‌میلی مسخره‌ای که شرکت سپنتا می‌فرستد و خیلی با افتخار به روباتش می‌نازد که یادش است تولدها را و اولین کسی است که تبریکم می‌گوید و چه تبریک سرد و بی‌روحی! کار بی‌مزه‌ای که سپنتا امسال هم کرد؛ بر خلاف توضیح قبلی مدیر این شرکت که در پاسخ به اعتراض پارسالم برایم ای‌میل کرده بود.

     کمی دیگر هم به این خاطر که از عدد 25 ترسیده بودم پارسال. هنوز هم فکر می‌کنم 25ساله و بالاتر، یعنی دیگر افتاده‌ای در سراشیبی. از اولش هم بوده‌ای، اما حالا دیگر جدی شده کار. 25 یعنی کم‌کم بخشی از خاطراتت دارد می‌شود تاریخ. به‌همین‌خاطر از 26 هم می‌ترسم. یعنی زود باش!

     پارسال حالم گرفته بود. خیلی‌اش هم به این خاطر که در یک سال قبلش که از عمرم گذشته بود، هیچ کاری نکرده بودم که - دست‌کم و شاید فقط خودم - خوشم بیاید. یعنی بتوانم به‌اش نگاه کنم و خوش‌حال شوم. در همین حد! ولی خب امسال این یک بدی را ندارد. تا جایی که می‌توانم بشمرم و یادم می‌آید، پنج تجربه خوب کردم که شاید دوتاشان برای آبادکردن یک سالم کافی بوده. بابتش از خیلی‌ها سپاس‌گزارم. کاش می‌شد بگم کی‌ها...

     با نوشتن این یادداشت، روز 9132 شروع شد.

بـُرد - بـُرد

علی‌السویگی؛ به معنای مثبت‌اش

     برای اولین‌بار تا جایی که به یاد می‌آورم، در یک موقعیت ِ - به معنای واقعی کلمه - «برد - برد» قرار گرفته‌ام و برای اولین‌بار دارم درک می‌کنم چه دشوار است تصمیم‌گرفتن در چنین موقعیت‌هایی. آن‌چه می‌خواهم از زندگی‌ام، یعنی تحصیل و کسب تجربه و شریک‌بودن در کارهای بزرگ مفید برای توسعه پای‌دار جامعه ایرانی، در هر دو موقعیت هست و من واقعا نمی‌دانم اگر هرکدام را به دست آوردم، خوش‌حال باشم که به دستش آورده‌ام یا ناراحت که آن‌یکی را از دست داده‌ام!


     امیدوارم بعدها خودم را به این خاطر سرزنش نکنم که هر دو موقعیت را برابر فرض کرده‌ام...


     اگر باور داری، برایم دعا کن؛ وگرنه آرزوهای خوبت را ازم دریغ نکن!

از کنعان

افسانه بایگان (آذر) و ترانه علی‌دوستی (مینا) در نمایی از کنعان






- گفتم گم شدی... جایی رو که بلد نیستی تو!
- دیدی که برگشتم... تو نگران خودت باش...

دانسته‌هایی برای دریغ‌کردن لذت‌ها

کاش این‌ها را نمی‌دانستیم

     هنگام روبه‌روشدن با فیلم‌ها و داستان‌ها و آهنگ‌ها، چیزهایی می‌دانیم که اگر نمی‌دانستیم برای‌مان غیرمنتظره‌تر بودند و به‌همین‌خاطر لذت بیشتری از آن‌ها می‌بردیم:

     1. مدت‌زمان: وقتی می‌دانی فیلمی که می‌بینی چند دقیقه است، در آخرین دقیقه‌ها می‌توانی حدس بزنی که این فیلم روبه‌پایان، برگ دیگری ندارد که برایت رو کند. این است که با شوق کمتری تماشایش می‌کنی تا تمام شود. اگر هم گره‌ای در فیلم مانده، در آن آخرین دقیقه‌ها، با شوق تمام منتظر بازشدن گره‌ای. عنصر غافل‌گیری فیلم، کم می‌شود. این موضوع، برای کتاب هم صدق می‌کند. می‌توانی هربار نگاه کنی چند صفحه تا پایان کتاب مانده. درباره یک آهنگ زیبا هم.

     راه‌حل: روی دی‌وی‌دی فیلم‌ها از این امکان استفاده شود که زمان باقی‌مانده فیلم را نگوید (امکانی که استفاده از آن عملی است)، تماشاکردن فیلم در یک جشنواره یا در تلویزیون یا در هواپیما (!) بدون آن‌که بدانی چند دقیقه خواهد بود، کتاب را در قالب دیجیتالی بخوانی و آن هم نشان ندهد چند صفحه مانده، گوش‌سپردن به آن آهنگ زیبا در کنسرتی که اعلام نشده هر آهنگ چه‌قدر طول می‌کشد.

 

     2. تصوری کلی از محتوا: خواندن و شنیدن درباره یک فیلم یا داستان یا آهنگ، محتوایش را از تازگی ناب می‌اندازد. تریلرها و تیزرها و نقدها و یادداشت‌ها، یک سایه کلی از محتوایی که قرار است ازش لذت ببری، به دست می‌دهد.

     راه‌حل: کلا می‌توانی هیچ نقد یا یادداشتی درباره فیلم یا داستان یا آهنگ موردنظر نخوانی و نشنوی. صرفا از دوستان و کارشناسان قابل‌اعتماد پیشنهاد بگیر که آن اثر، ارزش وقت‌گذاشتن دارد یا نه. در این مورد هم جشنواره یا تلویزیون برای فیلم‌ها توصیه می‌شود.

     این لذت هیچ‌ندانستن درباره یک اثر را من به‌خصوص زمانی تجربه کردم که در اولین نمایش مارمولک، آن را در سینما فرهنگ و در جشنواره فجر دیدم. آن‌قدر درباره فیلم خبری کار نشده بود که همه منتظر بودیم داستان فرار از زندان را تماشا کنیم. به‌همین‌خاطر هم سالن تقریبا یک‌سوم پر شده بود.

 

     3. نام خالق اثر: وقتی نام کارگردان یا نویسنده یا آهنگ‌ساز را بدانی، می‌توانی تا اندازه‌ای بدانی با چه‌جور اثری روبه‌رو خواهی شد. کارهای تارانتیون، آلمادوار، اسپیلبرگ، بیضایی، دسس پدس، پیرزاد، چکناواریان، ناظری، تعریف، مختاباد و این‌جور آفریننده‌ها، عموما امضا دارد و حال‌وهوای‌شان را می‌تون حدس زد. درباره فیلم‌ها، این حدس را می‌توا از روی نام بازی‌گر هم زد. لابد به‌همین‌خاطر است که در یادداشت‌ها و نقدهایی که بر آن نوشته می‌شوند، بدیع‌بودن یک جنبه یک اثر در مقایسه با آثار قبلی آفریننده، موردتوجه قرار می‌گیرد.

     راه‌حل: ندانی با اثر چه کسی طرف هستی!

---

     * چیزی که نوشتم، لذت مخاطب را در غافل‌گیرکنندگی اثر کم‌رنگ می‌کند. روشن است که این فقط یکی از جنبه‌های یک اثر است که می‌توان ازش لذت برد. وگرنه کدام‌مان بارها «صدسال تنهایی» را نخوانده یا «غریبه‌ها در قطار» را تماشا نکرده یا «چهارفصل» را گوش نسپرده؟

     ** می‌توان این فهرست را کامل‌تر کرد. چیز دیگری به نظرت نمی‌رسد؟

این «گوشه» را

به ملک سلیمان نمی‌دهم

     بعضی‌وقت‌ها نگاه کردن به ستون کسانی که در جی‌تاک یا در یاهو مسنجر دارم، فکری‌ام می‌کند؛ و حتا خنده‌ام می‌اندازد. تضاد و در عین حال «هم‌نشینی»‌ای که بین وضعیت (Status) بعضی از آن‌ها می‌بینم،
شاید جز این‌جا و در این گوشه مجازی، ممکن نباشد.

     مثلا حالا که ماه رمضان است، یکی‌شان نوشته: «مهمان‌ام» که به رمضان و روزه‌داری‌اش اشاره دارد، دیگری بیت شعری نوشته در وصف رمضان و نیکوبودن‌اش، آن‌یکی به بغض و با آن ذره ذوقی که توانسته به خرج دهد، نوشته: «همه تنفر من نثار تو؛ ماه میمون و رمضون»! یکی از حاضران هم هست که همیشه، وضعیتش این است: «الهی هب لی کمال الانقطاع الیک» - که
باید یادم باشد یک‌بار ازش بپرسم یعنی چه.

     خلاصه که بـَـزمی دارم این‌جا!

     حالا حق می‌دهی به‌ام که این «گوشه» را به ملک سلیمان ندهم؟!

یک طعم خوب

بالتیکا - ماءالشعیر روسیماءالشعیر: بالتیکا

     تازگی‌ها بالتیکای نیم‌لیتری را از محصولات کشور دوست و برادر - روسیه - کشف کرده‌ام که واقعا ماءالشعیر است!

     نمی‌دانم این محصول چه‌قدر وقت است که در بازار هست. نام‌برده در حجم نیم‌لیتری و در شیشه‌های سبزرنگ تقریبا در هر سوپرمارکتی در تهران که من سر زده‌ام، یافت می‌شود.

     مهم‌ترین برتری‌اش نسبت به ماءالشعیرهای مشابه این است برعکس نمونه‌های قلابی وطنی که چیزی جز آب‌شکر و عصاره مالت و شاید کمی طعم‌دهنده نیستند، بالتیکا از آن ماءالشعیرهای واقعی است. وقتی می‌نوشی‌اش، تلخی خواستنی‌اش در دهان می‌ماند و هم‌زمان، شیرینی‌ای ته حلق باقی می‌گذارد که بهتر از هر طعم قلابی و شکر افزوده‌شده‌ای در ماءالشعیرهای دیگر، سرحال می‌آوردت.

     با توجه به کیفیتش، قیمت مناسبی هم دارد: 1500 تومان. از دستش نده!

     دوربین نداشتم وگرنه عکسش را همین‌جا می‌گذاشتم. ولی پیداکردنش در یخ‌چال سوپرمارکت‌ها کار ساده‌ای است!

    
[شریک‌کردن دوستان در یک طعم خواستنی و تازه، پورسانت شرکت تولیدکننده را لازم ندارد که!]

تمام شد

     حالا که دارم این‌جا می‌نویسم، هم‌زمان دارند خانه سرایه‌دارمان را خالی می‌کنند. امشب بعد از 9 ماه یکی از دغدغه‌هایم رفع شد و می‌توانم نفس راحت‌تری بکشم.

     تعطیلات تاسوعا و عاشورای محرم گذشته (دی‌ماه 86) را در اصفهان می‌گذراندم که از همسایه‌هایم در تهران، خبردار شدم سرایه‌دارمان و همسر و دو دختربچه‌اش را گاز گرفته (یعنی دچار گازگرفتگی شده‌اند). کمی بعدتر فقط یکی از دختربچه‌ها زنده ماند.

     تاسف از دست دادن این خانواده که بیش و پیش از هرچیز، همسایه‌مان می‌دانستیم‌شان، یک ماه بعد تبدیل شد به یک نگرانی مزمن: وارثان سرایه‌دارمان از هیئت‌مدیره سه‌نفره ساختمان شکایت کردند که مرگ آن‌ها تقصیر ما بوده. بدی ماجرا این بود که من هم یکی از آن سه نفر بودم!

     آن‌ها این ادعا را در حالی مطرح کردند که به گواهی گزارش آتش‌نشانی از محل حادثه، علت گازگرفتگی، قصور سرایه‌دارمان در تهویه محل و همچنین یک‌سره‌کردن اتصال گاز شهری به بخاری‌اش بود.

     خلاصه این‌که رفتیم و آمدیم و رفتیم و آمدیم و تا خود صدور قرار و بازداشت موقت هم پای‌مان کشیده شد اما عاقبت توانستیم وارثان را به 25 میلیون تومان ناقابل قانع کنیم. جمع‌کردن آن 25 میلیون هم از واحدهای مجتمع‌مان خودش قصه‌ای داشت! عاقبت دیروز بود که 25 میلیون را دادیم و رضایت را گرفتیم. حالا هم دارند اسباب و وسایل بازمانده از آن خانواده را جمع می‌کنند و می‌برند.

     این‌ها را نوشتم که به‌ات هشدار بدهم:

     - تا می‌توانی کمتر خودت را درگیر امور مجتمع و آپارتمانت کن؛ یا اگر هم درگیر می‌شود، همه جوانب حقوقی و مسئولیت‌هایت را قبلش بشناس!

     - تا می‌توانی کسی را «استخدام» نکن که با این قانون کار فعلی ایران، کارفرما همیشه مقصر است! اگر می‌توانستم، از برخوردهای قاضی و کلا اصحاب دادگاه با ما (کارفرماهای پول‌دار «سر خود معطل»!) در دفاع از «خون یک مستضعف» می‌نوشتم برایت.

محض این‌که یادم بماند

این‌روزهایم

     حالم گرفته‌اس! می‌شه گفت کمتر چیزی شادم می‌کنه. این شاید به خاطر سرخوردگی بعد از یه سفر مهیج توی همین اردیبهشت گذشته باشه؛ سفری که قبلش خیلی دوست داشتم برم اما وقتی رفتم نه اون چیز خیلی خاص و هیجان‌آوری بود که فکرش رو می‌کردم و نه دوسه‌تا هم‌سفری نارفیق گذاشتند مزه همون مقدار هیجانش هم به دهنم بمونه!

     بدجور حس روزمرگی دارم و این بیشتر حالم رو بد می‌کنه.

     دل‌شوره دانشگاه و تموم‌کردن این لیسانس لعنتی (لعنتی به معنای واقعی کلمه؛ یعنی لعنت‌شده - یعنی طلسم‌شده) هم مزید بر علت شده؛ این‌قدر که شاید بتونم بگم درد اصلی‌ام همینه این روزها. بیشتر شب‌ها با فکرکردن به این‌که اگه نتونم واحدهام رو تا بهمن تموم کنم چی می‌شه، به خواب می‌رم. صبح‌ها که بیدار می‌شم، انگار نه انگار که هشت نـُه ساعت رو خواب بوده‌ام.

     شاید مسخره به نظرت بیاد اما این خبرهای هرروزه داخلی و خارجی رو که می‌شنوم و می‌خونم، انگار دیگه آخرین ضربه رو خورده‌ام و عین یه بوکسور درمونده، تلوتلوی قبل از افتادن شروع می‌شه. ولی فعلا که هرجور هست، خودم رو توی همین حال تلوتلو نگه داشته‌ام و البته - در همین حال - کارهایی هم دارم می‌کنم که برام جالبه و در حد یه مُسَکـّن مقطعی، آرام و گاه حتا شادم می‌کنه! کارهایی که شاید خیلی‌ها رو کلی به ذوق و هیجان بیاره اما نه من رو.

     فشار اقتصادی‌ای که همه‌مون داریم این روزها تحمل می‌کنیم رو هم به همه دغدغه‌هام اضافه کن...

     روزگار خوبی ندارم
رفیق؛ اگر از حالم بپرسی - که نمی‌پرسی!

17 مرداد - روز خبرنگار

فقط این یک روز برای ما

 

     چندان دل‌چسب نیست روز تو در تقویم‌ها، روزی باشد که از مرگ یکی از همکارانت معنا گرفته باشد؛ مرگی که در خودش کلی حرف دارد. درست مثل کسانی که مادرشان هنگام به‌دنیاآوردن آن‌ها درگذشته باشد: تصور کنید وقتی بخواهند روز تولدشان را جشن بگیرند یا وقتی کسی تولدشان را به‌شان تبریک می‌گوید، چه حالی پیدا می‌کنند - حالی بین شادی و اندوه.

 

     آن روز که خبر حمله نیروهای طالبان به دفتر ایران در مزارشریف را می‌شنیدم، هیچ فکر نمی‌کردم چندسال‌بعد، این روز، روز من وهمکارانم باشد. روزی که البته به بی‌سلیقگی، «روز خبرنگار» است؛ نه «روز روزنامه‌نگار». شاید این هم از هراس همیشگی همان مسئولانی که اسم این روز را در تقویم‌ها می‌نوشته‌اند، از روزنامه‌نگارجماعت بوده باشد؛ هراسی که چنان در نهان‌شان نهادینه شده که پاک یادشان رفته هر روزنامه‌نگاری، خبرنگار نیست.

 

     باشد! من ِ روزنامه‌نگار، به همین یک روز از این سال‌های 365روزه راضی‌ام؛ حتا اگر همین یک روز هم به نام من نباشد، بلکه به نام عده‌ای از همکاران روزنامه‌نگارم باشد. ما خودمان را می‌زنیم به آن راه؛ و به روی خودمان نمی‌آوریم؛ و همه (همه روزنامه‌نگارها) این روز را برای خودشان حساب می‌کنند.

 

     شاید به احترام این یک روز، در هیچ جای دنیا، خبری از تعطیلی و توقیف (و تازگی‌ها توقیف موقت!) رسانه‌ها، و بازداشت و بازجویی و زندان و شکنجه همکاران‌مان نباشد. شاید به احترام این یک روز، صفت «روزنامه‌نگار» را به احترام به دنبال اسم‌مان بچسبانند؛ نه به‌طعنه و تحقیر.

 

     این یادداشت را برای عصر ایران نوشتم.

راننده‌های تاکسی

سلامت را نـ / ـمی‌خواهند پاسخ گفت؟

     دوجور راننده‌تاکسی هست:
     اون‌هایی که وقتی سوار می‌شی، جواب سلام‌ات رو می‌دن؛
     و اون‌هایی که جواب سلام‌ات رو نمی‌دن!

چرا بی‌برق‌ایم؟!

بی‌برقیتفکر در عهد بی‌برقی

[این یادداشت را در بی‌برقی و با باتری لپ‌تاپم می‌نویسم.]

 

     اگر شما هم مثل من از آن‌هایی باشید که با لوازم برقی مثل کامپیوتر خیلی سر و کار دارید یا اینترنت‌تان را از ADSL گرفته باشید که آداپتورش قاعدتا باید با برق کار کند، این‌روزها یک عادت روزمره دیگر به همه عادت‌های قبلی‌تان اضافه شده و آن‌هم در نظر گرفتن دست‌کم دو ساعت بی‌کاری و علافی در میانه روز است!

 

     با فرض این‌که تعمدی پشت این بی‌برقی‌ها هست، ۲ نظریه جدید می‌توان مطرح کرد. دو نظریه قبلی را همه‌مان خوانده و شنیده‌ایم:

 

     ۱. دارند به‌مسالمت و محترمانه، برای شرایط جنگی و بی‌برقی‌هایش آماده‌مان می‌کنند.

 

     ۲. قرار است از عمق وجودمان و با ایمان کامل، مطمئن شویم انرژی هسته‌ای حق مسلم و ضروری ماست تا با آن برق بیشتری داشته باشیم و توی بی‌برقی نمانیم.

 

     و اما دو نظریه جدید:

 

     ۱. با دو ساعت بی‌برقی روزانه، ۲۰ درصد از یک روز کاری به هدر می‌رود. از آن گذشته، خیلی از ما با همکارانی در ارتباط هستیم که لزوما زمان بی‌برقی‌شان با ما یکی نیست.

 

     اگر در بهترین حالت فقط با یک همکار طرف باشید و نه بیشتر، این میزان بی‌برقی عملا به دو تا دو ساعت بالغ می‌شود. پس شد ۴ ساعت؛ برابر با ۴۰ درصد از یک روز کاری. به حساب ساده من، این ۴۰ درصد بیکاری یعنی ۴۰ درصد تولید کمتر که نتیجه‌اش، ۴۰ درصد گردش پول کمتر است! کاهش گردش پول هم که کاهش تورم را در پی دارد.

 

     قطعا این حساب به این سادگی نیست چون هر کس راهش را پیدا می‌کند که کارش را بکند، اما شاید کسی که این تعمد فرضی برای بی‌برقی‌ها را برنامه‌ریزی کرده، به همین سادگی حساب‌کتاب کرده باشد!

 

     ۲. این یکی نظریه، به نظرم محتمل‌ترین نظریه برای توجیه فرضیه عمدی‌بودن بی‌برقی‌هاست. بر اساس این تئوری، با توجه به تغییرات قابل‌توجه در بازار UPS* و موتور برق**، یکی از تاثیرگذارترین آدم‌ها در دولت یا در وزارت نیرو، دستی در کار واردات یا تولید یکی یا هردوی این دو قلم جنس دارد!

 

    *UPS (منبع برق اضطراری مبتنی بر باتری) که مورداستفاده برای کامپیوترها و تلفن‌های سانترال است و این‌روزها هر اداره و شرکتی دنبال تهیه‌کردن آن است.

 

     **موتور برق اضطراری که با بنزین یا بعضا گازوئیل روشن می‌شود و نقش یک ژنراتور کوچک را بازی می‌کند. این موتور برق‌ها این‌روزها برای موسسات بزرگ‌تر و مجتمع‌های مسکونی پول‌دار، خیلی جذاب شده است.

احترام

به نظرت بی‌احترامی نیست اگر به دوستی که می‌دانی (نعوذبالله!) خداباور نیست، بگویی «خداحافظ»؟

یک بازی وب‌لاگی تلویزیونی لاستی

تو شبیه کدام آدم «گم» هستی؟

     چند شب پیش که برای شام به رستورانی رفته بودیم، دور میز کناری‌مان چندتا جوان هم‌سن‌وسال خودم نشسته بودند. دوتاشان خیلی دیر آمدند. وقتی رسیدند سر میز، همه آن‌ها که قبلش رسیده بودند از آن دوتا پرسیدند: داشتید «لاست» می‌دیدید که ما را کاشته بودید؟!

 

مجموعه تلویزیونی «گم (Lost)» که این‌روزها در ایران پرطرف‌دار شده است     لازم نبود این اتفاق بیفتد تا مطمئن شوم این روزها لاست بیش از هر فیلم دیگری، محبوب مخاطبان ایرانی - به خصوص جوان‌ترها - شده است. مجموعه تلویزیونی «لاست» البته همه‌جای دنیا پرطرف‌دار شده: برایش دایرة‌المعارف اختصاصی راه انداخته‌اند، طرف‌دارهایش کلی وب‌سایت و وب‌لاگ دارند، و عده زیادی هم هستند که اساساً آمده‌اند تا آینده این سریال معمایی و ماجرایی را لو بدهند.

 

     خیلی‌جاها نام این سریال را به «گم‌شده» یا «گم‌شدگان» ترجمه کرده‌اند اما به نظرم اگر قرار باشد نام این سریال را ترجمه کنیم، به نظرم بهترین معادل «گــُـم» است.

 

     دوماه است جز «گم»، فرصت نکرده‌ام هیچ فیلم یا سریال دیگری تماشا کنم و همین امروز و فرداست که فصل چهارش را هم تمام کنم و بروم توی خماری - تا دی‌ماه که فصل پنجش شروع شود. چندوقت‌پیش نیما نوشته بود که وب‌لاگ‌های فارسی دارند از خاصیت شخصی‌بودن‌شان دور می‌شوند. به فکرم رسید اگر قرار باشد من در وب‌لاگم، شخصی بنویسم، نامردی است اشاره‌ای به این مهم‌ترین سرگرمی این‌روزهایم نکنم.

 

     هر کس این سریال را ببیند، از همان اولش مرتب خود را جای شخصیت‌های متعدد و متفاوت «گم» قرار می‌دهد. به نظرم شخصیت‌ها آن‌قدر کامل و چندلایه در آمده‌اند که می‌توانیم هر جنبه از خودمان را در یکی‌شان پیدا کنیم. اما بعد از چند قسمت هر کس می‌تواند خودش را به یکی از شخصیت‌ها شبیه‌تر ببیند. مثلاً کورش در وب‌لاگش اشاره کرده که خود را شبیه جان لاک می‌بیند. به نظر من هم او شبیه جان لاک است؛ با همان بدقلقی‌ها و تیزبینی‌ها و مهربانی‌ها و دانایی‌ها و به‌خودمطمئنی‌هاش!

 

خودم فکر می‌کنم شخصیتم شبیه شخصیت هارلی است     فکری شدم که من شبیه کدام هستم؟! حالا در میانه فصل 4 سریال «گم» می‌توانم بگویم شخصیت و روحیه‌ام خیلی شبیه هارلی (هوگو) است! شاید اگر به حال خودم رها شوم و امکاناتش (چیپس و کرانچی و هیس و ماءالشعیر و آب انبه و شیرموز و شیرینی و خامه و مربا و هر خوراکی خوش‌مزه دیگری + یک کاناپه راحت + خیال آرام) جور باشد، به یک ماه نمی‌رسد که هیکلم هم بشود شبیه او.

 

     حالا تو بنویس! فکر می‌کنی شبیه کدام‌یک از آدم‌های «گم» هستی؟!

 

     خوش‌حال می‌شوم اگر دکتر مجیدی، نیما، و هر یک از دیگر دوستانم که خبر ندارم این سریال را دیده‌اند یا نه، به این سوال پاسخ بدهند. اگر هم وب‌لاگ نداری، می‌توای همین پایین کامنت بگذاری!

 

     پس‌نوشت: نیما اکبرپور نوشت که خودش را شبیه سعید جراح می‌داند؛ یا دست‌کم دوست دارد شبیه او باشد.

با چال‌برداری‌های «مزاحم» حال می‌کنم

تاریخ شهر؛ زیر پیاده‌روها

     این چال‌برداری*‌ها که همیشه مردم  - و به‌خصوص تهرانی‌ها - را به زحمت و دردسر انداخته، تقریباً همواره یکی از انتقادهای اصلی شهروندان به مدیریت شهری بوده که: «چرا کارهاتان را یک‌کاسه نمی‌کنید که یک‌بار چال‌برداری کنید و تمام؟!» و «چرا چال‌هاتان را رها می‌کنید به امان خدا و در پاییز و زمستان، فکر پاچه‌های گلی‌شده ما را نمی‌کنید؟!» و «چرا جلوی در پارکینگ خانه‌ها را می‌کنید تا مجبور شویم اسباب‌نقلیه‌مان را رها کنیم در کوچه و خیابان به امان دزدها؟!» و...

     من هم بارها در پاییز و زمستان، از دست این چال‌های رهاشده به امان خدا، پاچه‌هایم گلی شده و در دردسرهای این مهمان‌های همیشگی خیابان‌های تهران، هم‌درد همه هم‌شهری‌های دیگر هستم اما باز هم این چال‌ها را دوست دارم.

     هروقت می‌بینم جایی از خیابان یا پیاده‌رویی را چال‌برداری کرده‌اند، با کنج‌کاوی، مسیرم را به کنار آن تغییر می‌دهم و هم‌زمان که از کنارش رد می‌شوم، چشم‌هایم را به عمق این چاله‌ها که معمولاً به دو متر می‌رسد، می‌دوانم و به خیال خودم، گذشته آن پیاده‌رو یا خیابان را کشف می‌کنم!

     اگر شما هم این کنج‌کاوی چاله‌ای را تجربه کرده باشید، می‌دانید چه می‌گویم! لذت ردگرفتن از گذشته شهر و گذشته آن محله خاص در یک چال‌برداری ساده و پیش‌پاافتاده که قطعاً برای این‌جور مقاصد باستان‌شناسانه و مردم‌شناسانه انجام نشده، مثل لذت ورق‌زدن آلبوم عکس‌های قدیمی یک خانواده و خواندن روزنامه‌های کهنه و خاک‌گرفته است.

     اگر خوش‌اقبال باشی، شاید حتا بتوانی ردی از سنگ‌فرش قدیمی خیابان یا پیاده‌رو را یک متر پایین‌تر از سطح فعلی آن ببینی. اما چیزی که در همه این چال‌برداری‌ها به‌خوبی می‌توانی ببینی‌اش، این است که تقریباً در همه موارد، سطح خیابان یا پیاده‌رو، هی بالا و بالاتر آمده است.

     فکر نمی‌کنم در این باره قاعده خاصی وجود داشته باشد: گاه پیاده‌رو خودش را بالا کشیده تا قدّ ورودی خانه‌های نونوار محله شود، و گاه خانه‌ها ورودی خودشان را بالا کشیده‌اند تا قدّ پیاده‌روی رشدکرده‌ای شوند که از جلوی در می‌گذرد.

     مهم، قاعده نانوشته اما همیشه‌رعایت‌شده‌ای است که می‌توانی در سرتاسر شهر ببینی: آن که باید خودش را تطبیق بدهد، کوتاهه است! باید قد بکشی تا اندازه بقیه شوی...

* اسمی که خود شهرداری و مخابرات رویش گذاشته‌اند

برای روز معلم - 12 اردیبهشت

درود بر معلمی که نمی‌دانم امروز کجاست

 

     با بیشتر معلم‌هایم رابطه‌ای خوب و دوستانه داشته‌ام. با خیلی هاشان هم‌سفر شده‌ام و با خیلی‌های دیگر کتاب و فیلم، بده‌بستان کرده‌ام. در تمام روزهای آن ۱۲سال تحصیلم در مدرسه، تنها یک‌بار از معلمم «کتک» خوردم؛ یک پس‌گردنی که معلوم بود معلمم با وجود عصبانتیش، به‌دشواری تلاش کرده مهارش کند. آن پس‌گردنی را آقای طالقانی زد؛ کلاس دوم راه‌نمایی. عصبانیتش به‌جا بود.

 

     اما میان همه معلم‌هایی که داشته‌ام، معلم سال اول دبستانم را بیش و بهتر از همه به یاد دارم: آقای لشنی. سال اول دبستان را به فراخور کار پدرم در دورود (شهرستانی نزدیک خرم‌آباد) گذراندم؛ در یک مدرسه دولتی. به گمانم اسمش مدرسه شاهد بود. هنوز بعدازظهرهای ابری و دل‌گیر دورود را که در کلاس‌های پرنفر و کوچک و کم‌نور آن مدرسه می‌گذراندیم، خوب به یاد دارم.

 

     آخر سال که شد، آقای لشنی (فکر کنم به این خاطر که شاگرد اول کلاس شده بودم) به‌ام یک دفترچه ۶۰برگ از همان‌ها که جلد کاهی آبی داشت و رویش نوشته بود «تعلیم و تعلم عبادت است - امام خمینی» و فکر کنم از نوستالژی‌های دهه‌شصتی همه‌مان باشد، هدیه داد و یک کتاب از مجموعه‌داستان‌های هانس کریستین اندرسن؛ و فکر کنم یک مداد.

 

     چیزی که باعث شده هیچ‌وقت آقای لشنی و نفس گرمش را که اغلب ته‌مایه‌ای از بوی تلخ سیگار داشت فراموش نکنم و مطمئن باشم اگر روزی پیدایش کنم و ببینم‌اش راحت به دست‌هایش بوسه بزنم، یک بیت شعری بود که با خط معلم‌اول‌دبستانی‌اش جوری نوشته بود که من ِ تازه‌باسوادشده بتوانم به‌راحتی بخوانم‌اش:

 

     یک عمر بدی کردی و دیدی ثمرش را

     خوبی چه بدی داشت که یک‌بار نکردی

یک توهم رایج درباره به‌اشتراک‌گذاشته‌ها در گوگل‌ریدر

من هرچه می‌خوانم و ازش لذت می‌برم را لزوماً باور ندارم!

     گوگل‌ریدر (گوگل‌خوان) یواش‌یواش دارد به خوراک روزانه خواندنی‌های همه فیدبازها شکل می‌دهد؛ جوری که گاه می‌توان گفت به «تنها» خوراک روزانه این فیدبازها تبدیل شده است. این‌وسط نمی‌دانم با این توهم ایرانی چه می‌شود کرد که «هرچه را به اشتراک می‌گذاری برای خواندن، لابد تمام و کمال باش موافق‌ای»!

     از کسانی که شاید خودشان ندانند ولی این‌طوری فکر می‌کنند، باید پرسید یعنی واقعاً نمی‌شود شعری، نثری، تحلیلی، گفت‌وگویی، گزارشی، خبری، چیزی بخوانی یا عکسی، کاریکاتوری، فیلمی چیزی ببینی که باش 100درصد موافق نبوده‌ای (و حتا 1 درصد)، اما دوست داشته باشی دوست‌هات هم آن را بخوانند یا ببینند؟!

     گاه، تجربه کردن یک نگاه تازه، خودش لذت‌بخش است؛ فارغ از این‌که آن نگاه با نگاه تو یکی باشد یا نه.

     خلاصه این‌که؛ به‌این‌وسیله بنده هیچ‌گونه مسئولیتی در قبال محتوای به‌اشتراک‌گذاشته‌شده‌ام نمی‌پذیرم و قضاوت درباره درستی یا نادرستی یا هر قضاوت دیگری درباره هریک از آن خوراک‌ها را به عهده هم‌خوان‌هایم در گوگل‌ریدر می‌گذارم! (اگر اساساً بشود قضاوت کرد، البته!)

     باشد که رستگار شویم!

قطع‌نامه نوروزی من

سال ۸۷، سال «نه»گفتن!

 

     تصویری از مسعود شصت‌چی (با بازی مهران مدیری) در دادگاه؛ مجموعه تلویزیونی «مرد هزارچهره» - نوروز 87 - عکس از: فرناز تقی‌زاده (فرنازاگ)این‌روزها یکی دیگر از مجموعه‌های خنده‌دار (طنز؟!) ساخته مهران مدیری و گروهش از شبکه سوم تلویزیون ایران پخش می‌شود که مانند همیشه، به نظر می‌رسد با اقبال نسبی عامه مردم روبه‌رو شده است.

 

    در این مجموعه با نام «مرد هزارچهره» که به گفته نویسنده‌اش ایده آن از طرف مدیریت شبکه سه پیش‌نهاد شده است، به‌خوبی به ساختارهای قانونی مجرم‌پرور در ایران اشاره شده است. شخصیت اول مجموعه که مسعود شصت‌چی نام دارد، در دادگاهی که برای رسیدگی به جرم‌های او ترتیب داده شده، ادعا می‌کند این خودش نبوده که مرتکب چنان جرایمی شده؛ بلکه چون نمی‌توانسته به دیگران نه بگوید، ناخواسته تخلفاتی کرده است.

 

    با وجود کم‌فروشی‌های همیشگی مهران مدیری و گروهش در تهیه چنین مجموعه‌هایی که در این مجموعه اخیر هم توی چشم می‌زند، این‌یکی مجموعه بیش از بقیه به دل من نشسته و بیشتر مرا به خنده انداخته است. یکی از دلایل این علاقه‌مندی‌ام، حسّ هم‌دردی‌ای است که با مسعود شصت‌چی دارم!

 

    من هم مانند مسعود شصت‌چی، بزرگ‌ترین نقطه‌ضعف خودم را ناتوانی در نه‌گفتن می‌دانم. بارها پیش آمده که صرفاً چون نتوانسته‌ام پیش‌نهادهای کاری، موقعیت‌های جدید حرفه‌ای، دعوت‌های مختلف برای مهمانی‌ها و بیرون‌رفتن‌های دوستانه، و از این‌قبیل را رد کنم و به‌آسانی به‌شان بگویم نه، خودم را در هچلی انداخته‌ام که به خاطرش بارها خودم را لعنت کرده‌ام. بدترین عاقبت این ناتوانی‌ام در نه‌گفتن، بدقولی‌های مکرری است که در حقً دوستانم کرده‌ام. استرس مدام و گاه بلاتکلیفی‌های اعصاب‌خردکن، نتیجه دیگر این نقطه‌ضعف من بوده است.

 

    بنا دارم امسال برای خودم، سال نه‌گفتن به موقعیت‌ها و پیش‌نهادها و دعوت‌هایی باشد که از پیش می‌دانم از پس‌شان برنمی‌آیم و حتا اگر هم به هر ترتیبی به آخر برسانم‌شان، چیزی به‌ام اضافه نمی‌کنند و به‌آسانی می‌توان اسم‌شان را گذاشت کار عبث!

 

    همین‌جا از همه دوستانی که در گذشته با بدقولی‌هایم، کفری‌شان کرده‌ام، عذر می‌خواهم و از این دوستان و هم‌کاران می‌خواهم نه‌گفتن‌های بی‌سابقه و احیاناً پرتکرار مرا موجّه ببینند. البته این دلیل نمی‌شود هرکدام از شما، پیش‌نهادهای خوب‌تان را به‌ام نگویید! پیش‌بینی می‌کنم وقت بیشتری برای پیش‌نهادهای خوب پیدا کنم؛ به شرطی که بتوانم به تله‌های حرفه‌ای و کاری و رفاقتی، نه‌های محکمی بگویم و فقط به کارهایی بپردازم که باید و شاید.

 

    پس روی خوش‌قولی من در سال نو حساب کنید!

دیریادداشتی برای یک‌سالگی همشهری خانواده

خجالت می‌کشم

 

خجالت می‌کشم از کلیدواژه‌هایی که برای پیداکردن خبرهای خوب و خواندنی برای صفحه‌های بیرونی هفته‌نامه همشهری خانواده در گوگل و پارسیک دنبال‌شان می‌گردم. 

 

     خجالت می‌کشم از این‌که انگار خوشحال می‌شوم هربار خبری می‌خوانم در آن سوی دنیا از شوهری که زنش را کشته، زنی که شوهرش یا عروسی که مادرشوهرش را کشته یا آماری پیدا می‌کنم درباره خشونتی که همه‌جا بر زنان رواست و تحقیری که - با تنانه‌دیدن و ابزارپنداشتن زن‌ها و دختران – بر آن‌ها شایسته دانسته می‌شود. 

 

     انگار خوشحال می‌شوم چون خیالم بابت 4 صفحه بیرونی راحت می‌شود؛ خوشحال می‌شوم که «این‌هفته هم صفحه‌ام را می‌خوانند!» و «این‌هفته هم بیرونی را به هم‌دیگر نشان می‌دهند و می‌گویند: آ... ببین چی نوشته!».

حس پزشکانی را دارم که وقتی دارم از مطب‌شان می‌آیم بیرون، وقت خداحافظی، می‌گویم: «به امید دیدار، دکتر!» و هربار هم دکتر لبخندی تلخ می‌زند؛ انگار می‌گوید: «کاش جایی بیرون از مطب!» 

 

     خیلی کلیشه‌ای است اما کاش روزی برسد که هر 4صفحه بیرونی و اصلا همه خبرهای خارجی دنیا، خبرهایی باشد که لبخندی بنشاند روی لب‌ها؛ لبخندی از سر شادی. کاش دیگر هیچ مادر فلسطینی‌ای به سوگ فرزند نوجوان‌اش ننشیند؛ هیچ مادر اروپایی‌ای فرزند جوانش را در یک حمله انتحاری از دست ندهد و...

نامه سرگشاده به سپنتا

ترجیح می‌دهم تبریک ِ به‌وقت، اما ماشینی دریافت نکنم

 

مدیریت محترم شرکت ارتباطات الکترونیکی سپنتا،

سلام.

من یکی از مشتریان گاه‌به‌گاهی و قدیمی خدمات شما هستم و به‌همین‌خاطر در وب‌سایت شما ثبت‌نام کرده‌ام. این ثبت‌نام من، منفعت‌هایی هم برایم داشته است؛ از جمله آن حساب‌های اینترنتی ۵ساعته‌ای که به مناسبت نوروز یا سال‌روز تولدم به من هدیه می‌کنید.

ده‌روزپیش که سال‌روز تولد من بود، درست یک دقیقه بعد از حلول سال‌روز تولد من، یعنی ساعت ۰۰:۰۱ بامداد روز دوازدهم آبان‌ماه، یک اس‌ام‌اس از طرف شرکت شما برای شماره تلفن همراه من فرستاده شد که در آن، سال‌روز تولدم را تبریک گفته بودید.

باید زودتر از این بابت این محبت شما تشکر می‌کردم اما راستش همه این ده‌روز در این فکر بودم که باید خوش‌حال باشم که یک سامانه هوش‌مند ِ ازپیش‌طراحی‌شده مبتنی بر یک دستگاه رایانه‌ای اولین دوستی بوده که سال‌روز تولدم را به من تبریک گفته، یا ناراحت باشم، یا گیج، یا حتا نگران!

درست است؛ سپنتا اولین دوست من بود که به یاد آورد روز تولدم را به من تبریک بگوید و در زمان‌سنجی دقیق و متظاهرانه‌ای، درست در اولین دقیقه سال‌روز تولدم، به‌ام تبریک گفت. من از این بابت از این دوستم تشکر می‌کنم. از شما هم تشکر می‌کنم که با این برنامه‌ریزی دوستانه خود، نشان داده‌اید به فکر مشتریان‌تان هستید و میل دارید علاوه بر ارتباط افتصادی، با آن‌ها ارتباطی انسانی داشته باشید.

اما آقای مدیر! من ترجیح می‌دهم اولین دوستی که تولدم را به‌ام تبریک می‌گوید، «کسـ»ـی باشد که بتوانم گاه از «او» دل‌خور شوم و حتا با «او» قهر هم بکنم، نه «چیز»ی که وقتی به یادم می‌افتد که یا خدمات جدیدی ارائه کرده باشد، یا نوروز شده باشد، یا سال‌روز تولدم سر رسیده باشد و دست‌بالا وقتی به‌ام نهیب بزند که یادم رفته باشد حساب مالی‌ام را با «آن» صاف کنم – که البته هنوز هم نکرده‌ام!

به‌همین‌خاطر از شما خواهش می‌کنم ضمن آن‌که همچنان من را در فهرست مشترکان خود نگه می‌دارید، لطفاً از این پس با نام یک «نفر» برای من و شاید چه بهتر که برای همه مشترکان خود پیام تبریک بفرستید و ضمناً زمان آن را جوری تنظیم کنید که اولی نباشید. از من بپذیرید که به‌رخ‌کشیدن حافظه و وقت‌شناسی دستگاه‌ها - آن‌هم در بامداد روز تولد که خیلی‌ها را افسرده لحظه‌ها و روزها و هفته‌های قشنگ پشت‌سرگذاشته‌شده‌شان می‌کند - برای ما آدم‌های گاه فراموش‌کار اما بااحساس هیچ خوش‌آیند نیست.

از این‌که سال آینده اجازه می‌دهید تبریک ۲۶اُمین سال‌روز تولدم را یکی از دوستان دیگرم به‌ام تبریک بگوید، سپاس‌گزار شما هستم.

باز هم بابت آن حساب‌های اینترنتی رای‌گانی که هدیه داده‌اید، تشکر می‌کنم و منتظر بعدی‌هایش هم هستم.

 

ارادت‌مند

هادی نیلی

۲۲ آبان ۱۳۸۶