همشهري‌جوان، شماره‌هفت: ...اين جوري بود كه هر چه بزرگ‌تر شدم، از رنگ خاطره‌هاي شيرين و كودكانه دهه فجر كم شد و در عوض فكر مي‌كنم به كنجكاوي‌ها و پرس‌وجوهايي جدي‌تر درباره روزهايي كه دهه فجر نام داشتند، اضافه شد. اين كنجكاوي‌ها از سطحي‌ترين و كودكانه‌ترين سوال‌هايي كه ممكن بود به نظر برسد، شروع شد: چرا دهه فجر يازده روز است؟ (خودتان بشماريد!)
و هر سال كه يك دهه فجر ديگر را تجربه مي‌كنم، جدي‌تر از قبل به آرمان‌ها و آرزوهايي فكر مي‌كنم كه بابا، مامان، دايي‌ها، خاله‌ها، عموها و عمه‌هايم را به خيابان‌ها كشاند تا امروز دهه فجر براي من يك خاطره شيرين و لذت‌بخش باشد از روزهاي كودكي، نوجواني و جواني‌ام. آرمان‌ها و آرزوهايي كه هنوز براي من و هم‌سن‌وسال‌هايم آرمان و آرزو هستند، شايد به‌اين‌خاطر كه هنوز به دهه فجر مثل يك عيد باستاني نگاه مي‌كنيم، يا مثل يك سنت قديمي.
و حالا در بيست و دومين دهه فجر كه پشت سر مي‌گذارم، به اين فكر مي‌كنم كه آيا فرزندم و فرزند همه هم‌سن‌و‌سال‌هاي ديگرم به دهه فجر به همين شيريني و هيجاني كه من نگاه مي‌كنم، نگاه خواهندكرد؟
و به كارهايي فكر مي‌كنم كه روي زمين مانده و نفسِ تازه‌ي منِ جوان كه برق مي‌اندازد در چشم پيرترها. به آينده فكر مي‌كنم، كه گذشته پيش‌تر، خود را به اثبات رسانده‌است.
آينده...