ديروز براي من روز رضاكيانيان بود. از طرفي «يك‌تكه نان» كمال‌تبريزي را ديدم كه كيانيان در آن سه نقش نزديك به‌هم را بازي كرده‌بود و از طرف ديگر «ماهي‌ها عاشق مي‌شوند» علي رفيعي كه در آن شخصيت «عزيز» را ايفا كرده‌بود. مثل هميشه بازي او به‌يادماندني و نزديك به چيزي بود كه بتوان آن‌را بي‌نقص دانست.

اما درباره يك‌تكه نان؛

يك‌تكه نان: پيرمرد گاري‌چي (رضاكيانيان) در كنار سرباز(هومن سیدی)داستان فيلم كه گويا در ابتدا «سلوك» نام داشته، از اين قرار است كه در روستايي مرزي پيرمردي بي‌سواد به نام «عزيز» كه گويا خادم امام‌زاده بيرون آن روستا هم هست، شبي ناچار مي‌شود در امام‌زاده بخوابد و بعد از آن‌كه به روستا نزد خانواده‌اش بازمي‌گردد، آنان درمي‌يابند پيرمرد حافظ قرآن شده و با آن‌كه سوادي ندارد، از حفظ قرآن مي‌خواند.

اما داستان فيلم حول شخصيت يك سرباز بي‌سواد است كه حتا بلد نيست نام خود را امضاء كند و به‌دستور مافوقش، همراه او به روستايي مي‌رود كه عزيز در آن زندگي مي‌كند تا «براي جلوگيري از پيش‌آمدن بي‌نظمي» آن پيرمرد را به شهر منتقل كنند. در اين سفر قرار است «كربلايي» پيرمرد ظاهرالصلاح ديگري كه قرآن را حفظ كرده‌، همراه آنان باشد تا بتوانند متوجه شوند آيا عزيز واقعاً حافظ قرآن شده‌است يا نه.

فيلم با ضرب‌آهنگي كُند و صبورانه پيش مي‌رود و ترديدهاي كربلايي را كه يك‌جورهايي تبديل شده به خط‌كش ايمان براي اطرافيانش، به‌تصوير مي‌كشد. او –چندان‌كه در يكي از ديالوگ‌هايش هم اشاره مي‌كند- يك عمر تلاش كرده و با زحمت توانسته قرآن را حفظ كند و به جايگاه خوبي هم در ميان اطرافيانش دست پيدا كند. اما عزيز يك‌شبه به مقامي رسيده‌است كه مردم از دور و نزديك براي گرفتن شفا نزد او مي‌آيند. تفاوت اين دو در آن است كه يكي به‌زحمت و شايد با هول و عجله سعي كرده خود را به مقصد برساند و ديگري سر صبر و با حلم و تامل به همان‌جا –و شايد بالاتر- رسيده‌است؛ و آن‌چه به صبر و تامل به‌دست آمده به اين زودي‌ها از دست نمي‌رود.

كما‌ل‌تبريزي بعد از «ليلي با من است» و «مارمولك» انتظارها را از خود بالا برده‌است.در انتقال حسّ «صبر»، كارگردان از عوامل متعددي كمك گرفته‌است. داستان فيلم بي‌دست‌انداز و كم‌فراز و نشيب است و تعليق‌هاي نه‌چندان پرتعداد. عمده‌ترين تعليق‌ فيلم، ديدن عزيز و پي‌بردن به اين موضوع است كه آيا بالاخره عزيز راست مي‌گفته كه يك‌شبه حافظ قرآن شده يا نه؛ تعليقي كم‌رمق كه شايد اصلاً «تعليق» خواندن آن به مسامحه باشد و هيچ‌گاه در فيلم برآورده نمي‌شود. فيلم با نمايي از داوطلبان كار شروع مي‌شود كه بايد يك مسير پنجاه كيلومتري را از پايين كوه تا قله آن‌ بدوند تا كساني كه زودتر برسند، استخدام شوند. در راه رسيدن به آن قله، عده‌اي آسيب مي‌بينند و چون ديگر توان ادامه‌دادن ندارند، سوار ميني‌بوسي مي‌شوند تا به پايين بازگردانده‌شوند. در همراهي با آنان، مي‌بينيم كسي كه از همه جلوتر افتاده همان است كه ديرتر از همه به شروع مسابقه رسيد و آخرين‌نفري بود كه توانست به‌زور سوار ميني‌بوس شود تا به محل شروع مسابقه برسد. او كه جلو افتاده، براي استراحت كنار رودخانه‌اي مي‌نشيند تا هم پاي زخمي خود را با آب خنك روزخانه التيام دهد و هم خستگي‌اي در كرده باشد. او هم به‌نوبه خود با صبر و تحمل در مسيرش پيش مي‌رود و –هرچند اشاره‌اي به آن نمي‌شود- تماشاگر حدس مي‌زند خود او برنده مسابقه‌اي مي‌شود كه جايزه‌اش استخدام در شغلي است دشوار با پايه حقوق ناچيز.

سرباز بي‌سواد كه بزرگ‌ترين دغدغه‌اش آن است كه آيا براي گرفتن كارت پايان‌خدمت بايد سواد داشته‌باشد، در مسيري كه ناخواسته برايش انتخاب شده، به سمت امام‌زاده‌اي مي‌رود كه در آن به عزيز عنايت شده‌است. او سر در پي اصل عنايت (يعني امام‌زاده) دارد، و عامه مردم مي‌خواهند هرچه زودتر و با هرچه شده خود را برسانند به موضوع عنايت (يعني عزيز)؛ و در پايان نيز با اشاره‌اي كه از طرف عزيز مي‌شود بر تماشاگر روشن مي‌شود كه اين قرآن است كه مردم بايد شفاي خود را در آن پيدا كنند. سرباز با آرامي مسيري را كه تا امام‌زاده دارد طي مي‌كند و در طول مسير با سه راهنما –كه گويا شخصيت و ظاهر هرسه آنان از حاج‌اسماعيل‌دولابي برداشت شده- آشنا مي‌شود. از پيرمرد عسلي مي آموزد آدم‌ها بايد خوب بشوند، از گاري‌چي يادمي‌گيرد وقتي مي‌خواهد به‌جايي برود فقط به مقصد فكر كند و كاري به بقيه‌اش نداشته‌باشد، و از آسيابان مي‌آموزد كه بايد چشم‌هايش را ببندد و فقط به هيچ‌كس فكر كند، هيچ‌كس كه همان اوست. به‌نظر مي‌رسد تبريزي در «يك‌تكه نان» اين چندجمله را از حاج‌اسماعيل‌دولابي در نظر داشت: «گفته‌اند صبور باش، حليم باش. نمي‌تواني؟! خب اداش را در بياور. انگار كه واقعاً صبوري...» و به‌اين‌ترتيب تبريزي با آن ضرب‌آهنگ كُند و آن نماهاي طولاني و خالي از كشمكش جدي، تماشاگر را وامي‌دارد صبور باشد؛ حتا اگر قرار باشد ادايش را دربياورد.

گذشته از اشاره تبريزي به مفهوم صبر و حلم، او به موضوع ديگري نيز اشاره دارد: تفاوت دانستن با باورداشتن.

كمال‌تبريزي و محمودكلاري در پشت‌صحنه «يك‌تكه نان‌»در زندگي هركدام از ما حس‌هايي هست كه در كشمكش دغدغه‌هاي روزمره ما و در گيرودار اقتضائات اغلب تاسف‌برانگيز حيات شهري‌ فراموش‌مان مي‌شوند و به پنهان‌ترين لايه‌هاي باطن‌مان مي‌سپاريم‌شان. به‌ اين ترتيب ديگر آن‌ها را جلوي چشم نداريم اما بااين‌حال دنبال فرصتي هستيم كه به‌رسميت بشناسيم‌شان و اجازه بدهيم با ما حرف بزنند؛ و اين قاعده‌اي‌ست كه در مورد هر حس سركوب‌شده‌اي صدق مي‌كند.

بعضي فيلم‌ها، بعضي موسيقي‌ها، بعضي تابلوهاي نقاشي و به‌طوركلي بعضي آثار هنري كاري كه با آدم مي‌كنند اين است كه يك‌راست مي‌روند سراغ همان حس‌هاي سركوب‌شده و مدفون در عميق‌ترين لايه‌هاي ذهني‌مان و آن‌ها را قلقلك مي‌دهند و به هر زوري شده مي‌كشندشان بيرون، آن‌‌وقت ديگر مي‌شوند حسّ‌غالب و نه حس پنهان. ايمان به خداوند و باورداشتن معجزات او از اين دسته حس‌‌هاست.

به‌مدد كتاب‌هاي بينش‌اسلامي كه در طول سال‌هاي تحصيلي‌مان بارها و بارها خوانده‌ايم‌شان، تقريباً ديگر همه ما مي‌دانيم معجزه حضرت موسا عصايي بوده‌است كه وقتي مي‌انداخته‌‌اش، به اژدها تبديل مي‌شده و همه جادوجنبل‌هاي بقيه را يك لقمه مي‌كرده‌است. مي‌دانيم كه حضرت عيسا با مسح جذاميان، آنان را شفا مي‌داده و حتا مردگاني را زنده كرده‌است. هم‌چنين نزول قرآن را بر كسي كه «امّي» بوده و سواد خواندن و نوشتن نداشته، معجزه مي‌دانيم چون آن‌چه در اين كتاب آمده از زبان يك بي‌سواد برنمي‌آيد. خيلي معجزات ديگر را هم درباره‌شان خوانده‌ايم.

دانستن يك موضع با باورداشتن به آن، تفاوت‌هاي اساسي دارد. روان‌شناسان معتقدند باورداشتن همان دانستن است، زماني كه احساس هم با آن همراهي كند. دست‌مايه اصلي كمال‌تبريزي در آخرين ساخته‌اش «يك‌تكه نان» همين مرز بين دانستن و باورداشتن است. كربلايي مي‌داند كه معجزه ممكن است اما زماني كه درباره آن‌چه براي عزيز اتفاق افتاده، براي او تعريف به‌ديده شك به آن مي‌نگرد و اين اطرافيانش هستند كه بايد به ياد او بياورند در توانايي خداوند شك نكند.

«يك‌تكه نان» مي‌تواند از جمله فيلم‌هاي قشنگي باشد كه سال آينده در سينما تماشا مي‌كنيد. درباره «ماهي‌ها عاشق ميشوند» هم سر فرصت مي‌نويسم. فعلاً بروم كه اگر بشود به سئانس ۱۵:۳۰ فرهنگ۱ برسم: «مرثيه برف» از جميل‌رستمي. كسي بليط اضافي ندارد؟!