این‌روزهایم

     حالم گرفته‌اس! می‌شه گفت کمتر چیزی شادم می‌کنه. این شاید به خاطر سرخوردگی بعد از یه سفر مهیج توی همین اردیبهشت گذشته باشه؛ سفری که قبلش خیلی دوست داشتم برم اما وقتی رفتم نه اون چیز خیلی خاص و هیجان‌آوری بود که فکرش رو می‌کردم و نه دوسه‌تا هم‌سفری نارفیق گذاشتند مزه همون مقدار هیجانش هم به دهنم بمونه!

     بدجور حس روزمرگی دارم و این بیشتر حالم رو بد می‌کنه.

     دل‌شوره دانشگاه و تموم‌کردن این لیسانس لعنتی (لعنتی به معنای واقعی کلمه؛ یعنی لعنت‌شده - یعنی طلسم‌شده) هم مزید بر علت شده؛ این‌قدر که شاید بتونم بگم درد اصلی‌ام همینه این روزها. بیشتر شب‌ها با فکرکردن به این‌که اگه نتونم واحدهام رو تا بهمن تموم کنم چی می‌شه، به خواب می‌رم. صبح‌ها که بیدار می‌شم، انگار نه انگار که هشت نـُه ساعت رو خواب بوده‌ام.

     شاید مسخره به نظرت بیاد اما این خبرهای هرروزه داخلی و خارجی رو که می‌شنوم و می‌خونم، انگار دیگه آخرین ضربه رو خورده‌ام و عین یه بوکسور درمونده، تلوتلوی قبل از افتادن شروع می‌شه. ولی فعلا که هرجور هست، خودم رو توی همین حال تلوتلو نگه داشته‌ام و البته - در همین حال - کارهایی هم دارم می‌کنم که برام جالبه و در حد یه مُسَکـّن مقطعی، آرام و گاه حتا شادم می‌کنه! کارهایی که شاید خیلی‌ها رو کلی به ذوق و هیجان بیاره اما نه من رو.

     فشار اقتصادی‌ای که همه‌مون داریم این روزها تحمل می‌کنیم رو هم به همه دغدغه‌هام اضافه کن...

     روزگار خوبی ندارم
رفیق؛ اگر از حالم بپرسی - که نمی‌پرسی!