کاش این‌ها را نمی‌دانستیم

     هنگام روبه‌روشدن با فیلم‌ها و داستان‌ها و آهنگ‌ها، چیزهایی می‌دانیم که اگر نمی‌دانستیم برای‌مان غیرمنتظره‌تر بودند و به‌همین‌خاطر لذت بیشتری از آن‌ها می‌بردیم:

     1. مدت‌زمان: وقتی می‌دانی فیلمی که می‌بینی چند دقیقه است، در آخرین دقیقه‌ها می‌توانی حدس بزنی که این فیلم روبه‌پایان، برگ دیگری ندارد که برایت رو کند. این است که با شوق کمتری تماشایش می‌کنی تا تمام شود. اگر هم گره‌ای در فیلم مانده، در آن آخرین دقیقه‌ها، با شوق تمام منتظر بازشدن گره‌ای. عنصر غافل‌گیری فیلم، کم می‌شود. این موضوع، برای کتاب هم صدق می‌کند. می‌توانی هربار نگاه کنی چند صفحه تا پایان کتاب مانده. درباره یک آهنگ زیبا هم.

     راه‌حل: روی دی‌وی‌دی فیلم‌ها از این امکان استفاده شود که زمان باقی‌مانده فیلم را نگوید (امکانی که استفاده از آن عملی است)، تماشاکردن فیلم در یک جشنواره یا در تلویزیون یا در هواپیما (!) بدون آن‌که بدانی چند دقیقه خواهد بود، کتاب را در قالب دیجیتالی بخوانی و آن هم نشان ندهد چند صفحه مانده، گوش‌سپردن به آن آهنگ زیبا در کنسرتی که اعلام نشده هر آهنگ چه‌قدر طول می‌کشد.

 

     2. تصوری کلی از محتوا: خواندن و شنیدن درباره یک فیلم یا داستان یا آهنگ، محتوایش را از تازگی ناب می‌اندازد. تریلرها و تیزرها و نقدها و یادداشت‌ها، یک سایه کلی از محتوایی که قرار است ازش لذت ببری، به دست می‌دهد.

     راه‌حل: کلا می‌توانی هیچ نقد یا یادداشتی درباره فیلم یا داستان یا آهنگ موردنظر نخوانی و نشنوی. صرفا از دوستان و کارشناسان قابل‌اعتماد پیشنهاد بگیر که آن اثر، ارزش وقت‌گذاشتن دارد یا نه. در این مورد هم جشنواره یا تلویزیون برای فیلم‌ها توصیه می‌شود.

     این لذت هیچ‌ندانستن درباره یک اثر را من به‌خصوص زمانی تجربه کردم که در اولین نمایش مارمولک، آن را در سینما فرهنگ و در جشنواره فجر دیدم. آن‌قدر درباره فیلم خبری کار نشده بود که همه منتظر بودیم داستان فرار از زندان را تماشا کنیم. به‌همین‌خاطر هم سالن تقریبا یک‌سوم پر شده بود.

 

     3. نام خالق اثر: وقتی نام کارگردان یا نویسنده یا آهنگ‌ساز را بدانی، می‌توانی تا اندازه‌ای بدانی با چه‌جور اثری روبه‌رو خواهی شد. کارهای تارانتیون، آلمادوار، اسپیلبرگ، بیضایی، دسس پدس، پیرزاد، چکناواریان، ناظری، تعریف، مختاباد و این‌جور آفریننده‌ها، عموما امضا دارد و حال‌وهوای‌شان را می‌تون حدس زد. درباره فیلم‌ها، این حدس را می‌توا از روی نام بازی‌گر هم زد. لابد به‌همین‌خاطر است که در یادداشت‌ها و نقدهایی که بر آن نوشته می‌شوند، بدیع‌بودن یک جنبه یک اثر در مقایسه با آثار قبلی آفریننده، موردتوجه قرار می‌گیرد.

     راه‌حل: ندانی با اثر چه کسی طرف هستی!

---

     * چیزی که نوشتم، لذت مخاطب را در غافل‌گیرکنندگی اثر کم‌رنگ می‌کند. روشن است که این فقط یکی از جنبه‌های یک اثر است که می‌توان ازش لذت برد. وگرنه کدام‌مان بارها «صدسال تنهایی» را نخوانده یا «غریبه‌ها در قطار» را تماشا نکرده یا «چهارفصل» را گوش نسپرده؟

     ** می‌توان این فهرست را کامل‌تر کرد. چیز دیگری به نظرت نمی‌رسد؟