چرا «شایعه» مرگ رهبر کره شمالی، «خبر» مهمی می‌شود؟

     هفته پیش یکی از مهم‌ترین خبرهایی که رسانه‌های عمده آن را دنبال می‌کردند، شایعه‌ای بود درباره مرگ رهبر جمهوری دموکراتیک خلق کره؛ یا همان کره شمالی.

     این شایعه از آن‌جا دامن پیدا کرد که کیم جونگ ایل برخلاف هرساله، در رژه نظامی سالگرد تاسیس این رژیم، حاضر نشد. خبرها از سکته و سپس بهبودی این رهبر را شامل می‌شد تا مرگ او در سال گذشته و حتا در سال 2003.

     هنوز هم هیچ اثری از نقض این خبر دیده نشده و خبری از این رهبر کره شمالی نیست.

     راستی چرا شایعه (و نه خبر) مرگ کسی مثل کیم جونگ ایل یا رهبران دیگری از این دست مثل فیدل کاسترو در کوبا، در مقایسه با خبر (و نه شایعه) بیماری یا ترور یا مرگ رهبران کشورهای غربی، این‌قدر اهمیت پیدا می‌کند؟

     1. با توجه به ساختارهای اقتصادی و سیاسی و حتا فرهنگی، رهبرانی مانند کیم جونگ ایل و مائو و کاسترو، معمولا بیش از آن‌چه رهبران غربی در کشور خود قدرت دارند، زمام امور را به دست دارند. بودن یا نبودن آنان، برای کشورشان معانی فراوانی دارد و می‌تواند گاه به معنای تغییراتی عمده و اساسی باشد. این رهبران اغلب به جای نظام عمل می‌کنند و برخلاف عمده کشورهای غربی که نظام برای رهبر تعیین‌کننده است، این رهبران هستند که برای نظام تعیین‌کننده‌اند.

     2. این قدرت و زمام‌داری مضاعف و ریشه‌دار، خود انگیزه‌ای می‌شود برای مدیران این‌جور کشورها تا جلوی نشت هرجور اطلاعاتی درباره بیماری یا ضعف یا حتا مرگ رهبران‌شان را بگیرند؛ مبادا پیش از آن‌که رهبر بهبود پیدا کرده باشد یا فکری برای رهبر بعدی کرده باشند، ممکلت به هم بریزد و زه‌وار کارها از دست برود و با توجه به توطئه‌های (گاه راستین) «دشمن»، کشور زیانی قابل‌توجه ببیند.

     این موضوع وقتی مهم‌تر می‌شود که یادمان باشد بیشتر این‌قبیل کشورها، همواره با بحران‌هایی خارجی (چه ساختگی از سوی حکومت و چه راستین) روبه‌رو هستند و این، نقش آن رهبران پرقدرت و اهمیت سلامتی‌شان را بیشتر می‌کند.

     3. این رهبران اغلب وجهه‌ای از فره همایونی یا کاریزمای حکومتی دارند. مردم کشورشان نسبت به آنان دیدی فرا-انسانی دارند و شاید چون به‌دشواری می‌توانند مرگ (این بزرگ‌ترین نقطه‌ضعف بشر) را برای آنان باور کنند، در این حکومت‌ها تلاش می‌شود کمتر خبری از ضعف یا بیماری رهبرشان درز نکند تا مبادا آن وجهه همایونی و فره‌مند، آسیب ببیند.

     4. توطئه‌هایی که سازمان‌های جاسوسی غربی یا حتا شرقی در سال‌های گذشته برای ترور رهبران کشورهای مخالف‌شان داشته‌اند، همیشه به شایعه‌ها درباره سلامتی این رهبران دامن زده است؛ به‌خصوص در داخل آن کشورها و نزد مردم خودشان. تهدیدهای علنی و بی‌رودربایستی علیه فیدل کاسترو و همچنین خط‌ونشان‌کشیدن‌های دولت اسرائیل برای یاسر عرفات، از نمونه‌های دم‌دست این‌جور تهدیدهای واقعی است. تازه تهدیدهای خیالی و موهوم که ساخته و پرداخته مردم این کشورها بوده‌اند را هم اضافه کنید.

     5. اما به نظرم مهم‌ترین زمینه‌ای که باعث می‌شود شایعه (و نه حتا خبر) مرگ یا ناخوشی رهبران کشورهایی مثل کره شمالی و کوبا را این‌طور در مرکز توجه رسانه‌ها(ی اغلب غربی) قرار می‌دهد، ناتوانی مزمن اطلاع‌رسانی در خود این کشورهاست.

     البته این یک زمینه، کاملا و تماما متاثر از آن چهار زمینه قبلی است که نوشتم.

     مثلا وقتی کره شمالی یا کوبا رسانه‌ای تا این اندازه آزاد نداشته باشد که به‌آسانی به خبرهایی درباره سلامتی رهبران‌شان بپردازد، این رسانه‌های دیگر کشورها و حتا بیش از آن، سازمان‌های اطلاعاتی و جاسوسی آن‌ها هستند که به تکاپوی جست‌وجو درباره خبر می‌افتند. اما در کشورهایی مثل آمریکا و کشورهای اروپایی، به دلیل نبودن همان چهار زمینه اول، این خبرها در حد یک خبر نسبتا زرد باقی می‌مانند و برای مردم آن کشورها، بیشتر جنبه آموزشی درباره بیماری آن فرد پیدا می‌کند؛ تا - چنان که درباره کشورهایی مثل کوبا و کره شمالی - به قالب خبرهای پلیسی و آمیخته به حدس‌ها و گمان‌ها وحتا آرزوها در بیایند!

---

     پ.ن.: راستی هنوز کسی خبری از حال و روز آریل شارون ندارد؟! آخرین خبر موثق، بیانیه‌ای بود که پسرش جلوی در بیمارستان محل مداوای او خواند و در آن از پزشکان پدرش تشکر کرد و البته مردمی که برای او دعا کردند. قدیمه چرا باید خبر سلامتی شارون را پس از سه سال پنهان نگه دارد؟