پارسال خیلی حالم گرفته بود از روز تولدم.

     شاید کمی به خاطر آن تبریک اس‌ام‌اسی و ای‌میلی مسخره‌ای که شرکت سپنتا می‌فرستد و خیلی با افتخار به روباتش می‌نازد که یادش است تولدها را و اولین کسی است که تبریکم می‌گوید و چه تبریک سرد و بی‌روحی! کار بی‌مزه‌ای که سپنتا امسال هم کرد؛ بر خلاف توضیح قبلی مدیر این شرکت که در پاسخ به اعتراض پارسالم برایم ای‌میل کرده بود.

     کمی دیگر هم به این خاطر که از عدد 25 ترسیده بودم پارسال. هنوز هم فکر می‌کنم 25ساله و بالاتر، یعنی دیگر افتاده‌ای در سراشیبی. از اولش هم بوده‌ای، اما حالا دیگر جدی شده کار. 25 یعنی کم‌کم بخشی از خاطراتت دارد می‌شود تاریخ. به‌همین‌خاطر از 26 هم می‌ترسم. یعنی زود باش!

     پارسال حالم گرفته بود. خیلی‌اش هم به این خاطر که در یک سال قبلش که از عمرم گذشته بود، هیچ کاری نکرده بودم که - دست‌کم و شاید فقط خودم - خوشم بیاید. یعنی بتوانم به‌اش نگاه کنم و خوش‌حال شوم. در همین حد! ولی خب امسال این یک بدی را ندارد. تا جایی که می‌توانم بشمرم و یادم می‌آید، پنج تجربه خوب کردم که شاید دوتاشان برای آبادکردن یک سالم کافی بوده. بابتش از خیلی‌ها سپاس‌گزارم. کاش می‌شد بگم کی‌ها...

     با نوشتن این یادداشت، روز 9132 شروع شد.