سكولاريسم به سبك هاشميرفسنجاني
يادداشت قبليام براي برخي دوستان سؤالبرانگيز شدهاست. توضيح اينكه: اگر سكولاريسم را «تقليلدادن حضور دين در زندگي بشر به حوزههاي فردي» قلمداد كنيم، اين سخن علياكبر هاشميرفسنجاني را كه «...ايمان به خدا، ركن اسلاميت نظام است»، مي توان بهنوعي بروز يك نگرش سكولاريستي دانست.
تقليلدادن اسلاميت نظام جمهورياسلامي به «ايمان به خدا»، درواقع بهمعناي تقليلدادن حضور دين در زندگي مردم ايران به حوزههاي فردي زندگي آنان است. روشن است كه هيچ معياري براي ايمان به خدا نميتوان در نظر گرفت جز اظهار خود فرد. توجه كنيد به اين نكته مهم كه اينجا ديگر حرف از «ايمان به خدا»ست و نه «التزام عملي به اسلام»، آن هم اسلامي كه –چه خوب و چه بد- عدهاي خاص –چه پرتعداد و چه كمتعداد- آنرا ارائه كردهاند. در چوناين نگرشي، تنها خطقرمز شهروندان جامعه ايران و -از آن هم بالاتر- كساني كه قصد دارند سمتي را در حكومت جمهورياسلامي بهدست گيرند، «ايمان به خدا»ست و با توجه به خطقرمزهاي امروزين حكومت براي شهروندان، پهنه بسيار وسيعتري را براي رفتارهاي شهروندي ايرانيان در نظر ميگيرد.
هرچند همين خطقرمز نيز از سويي از جانب انديشهمندان سكولاريست مورد انتقاد قرار دارد كه :حكومت حقي مبني بر درنظرگرفتن چنين خطقرمزهايي را ندارد كه به دين –اين درونيترين امر مربوط به حوزه فردي زندگي شهروندان- باز ميگردد؛ و از سويي از جانب انديشهمندان ديني (كه لزوماً هم شامل طيف نوانديش آنان نميشود) در معرض اين پرسش اساسي است كه براي چوناين دخالتي در حوزه فردي زندگي افراد جامعه، چه توجيهي در دين وجود دارد؟! اگر چوناين توجيهي وجود دارد، پس چهگونه در كتابآسماني مسلمانان، قرآن، كه به اعتقاد آنان آخرين كتابآسماني است، آمده «لا اكراه في الدين. قد تبين الرشد من الغي» و من بهعمد عين عبارت عربي كتاب را آوردم، چرا كه پاسخ اين پرسش اساسي در شيوه معناكردن همين آيه است.
نگرش واقعي هاشميرفسنجاني هرچه باشد، اين تكجمله او -كه بعيد به نظر ميرسد از سر آگاهي نسبت به معناي نهفته در آن، بهعنوان تيتر اول روزنامه همشهري روز سيزدهم بهمن هشتادوسه هم قرار گرفت- بهروشني ره به سكولاريسم دارد.
درباره اينكه آيا اساساً اهميتي دارد خود او نسبت به معناي كلامش آگاه بوده يا نه، مجالي ديگر ميخواهد براي نوشتن.