نیمه‌شبانه

حسّ غریـبی است نوشتن. شاید درست‌تر آن باشد که: جنون غریبی است نوشتن. یا شاید تنها عادتی غریب باشد و این‌قدر جدی‌اش گرفته باشم. هرچه هست، آن‌قدر پاکار است که حتا سر اذان صبح هم نمی‌توان چشم پوشید ازش.

اذان صبح...

کسی حاضر است هیچ‌کدام از لذت‌هایش را با لذت من به‌وقتی که دارم وول می‌خورم در رخت‌خواب یا پشت کی‌برد جان می‌کنم برای رساندن مطلبی تا اول روز فردا یا شاید هم چشم‌های پُروَلـَعَم بی‌محابا دنبال کلمه‌های کتابی یا نوشته‌ای می‌دوند، و بی‌خبر صدای اذان صبح را می‌شنوم که مشتاقانه خود را از مسجدی دور اما همین نزدیکی به من می‌رساند و خبرم می‌کند «کز عمر شبی گذشت و تو بی‌خبری»، عوض کند؟!

اگر پیش‌نهاد خوب و قابل‌توجهی داری، همین‌پایین برایم پیغام بگذار! خوش‌حال می‌شوم بدانم چه لذتی آن‌قدر برای‌ات لذت‌بخش بوده که فکر کرده‌ای من حاضرم آن را با لذتی که گفتم، عوض کنم!

...

راستی! یکی دیگر از خوبی‌های لغو مصوبه تغییر فصلی ساعت‌ها برای چون من بیدارشبی این بوده که گاه درست وقتی که پلک‌هایم سنگین شده و در خلسه آغازین خواب هستم، همان صدای جادویی را می‌شنوم! حدس بزن چندبار تابه‌حال همان نوا باعث شده تا خود آفتاب‌زن نگذاشته خوابم ببرد و روزم را بی‌پایان دی‌روز، ام‌روز کنم؟!