بملرزه
تکنگاری برای ۵/۱۰/۱۳۸۲ - به دعوت الپر
:: روزی که بم لرزید، هنوز خوابگاهی بودم. صبح ساعت ۹ که بیدار شدم، اساماس را دیدم. فکر کردم یک شوخی مسخره است. ارقام - حتا در مقیاس اولیه و کوچکاش - بیشتر به یک شوخی میمانست تا یک خبر جدی! تا دوسهماه بعدش، اسم بم چیزی را در گلویم سفت میکرد. بهاش میگویند: بـُغض!
:: درست یادم نیست آن اولیای که «خبر» را رساند، کی بود. اما بعدش را خوب یادم است که خیلی از دوستان و آشنایانم سعی میکردند در خبررسانی - این وظیفه خطیری که ناگاه به یادش افتاده بودند - از یکدیگر پیشی بگیرند و آخرین آمار سیاه بم را به همه برسنند. تا ۸۰هزارتا هم یادم است پیش رفت! شاید اصلاً این وسط بتوان یک گزاره علمی رسانهای هم وضع کرد و آن اینکه اولین جایی که اساماس بهطورجدی رسانه خبر شد، زلزله بم بود.
:: آنروزها، عضو حقالتحریری روزنامه جامجم بودم. هنوز حسین انتظامی مدیرمسئول و سردبیرش بود و هنوز علی قنواتی دبیر صفحاتی لایی (فیچر) اش بود و هنوز جامجم «میخواست» که روزنامه باشد و رسانه. این شد که از روز سوم بعد از بملرزه، یک صفحه از روزنامه شد برای بم و تا چهلروز بعد هم برای بم ماند. کاری که بچههای جامجم و خیلی از حقالتحریریهای پاکار روزنامه در آن چهلروز برای بم کردند، کمتر رسانه مکتوبی کرد - اما مثل خیلی از ایدههایی که جامجم تجربهشان کرد، دیده نشد.
:: حالا که سه سال گذشته (چه زووووووود!)، دوست دارم بشنوم که بم از نو ساخته شده؛ به عنوان شهری نمادین از بازسازی بهموقع و زودهنگام و همه بر اساس معماری روز ایرانی. میدانم خیلی کلی و گنگ است؛ اما مگر تصور ما از آن بملرزه خانمانبرانداز کمتر از این آرزوی من برای بم کلی و گنگ بود؟!