سینمای معناگرای ایران؛

یک تکه نان: پیرمرد گاری‌چی (رضا کیانیان) و سرباز (هومن سیدی)دور از خانه مخاطب

«یک تکه نان» کمال‌تبریزی بعد از یک‌سال و خرده‌ای روی پرده رفته است. همان موقع که این فیلم را در جشن‌واره فیلم فجرسال 83 دیدم، کوتاه درباره‌‌اش نوشته بودم.
فیلم‌هایی مانند «خیلی دور، خیلی نزدیک»، «یک تکه نان» و «قدم‌گاه» فیلم‌هایی هستند که نمونه‌های جدید سینمای به‌اصطلاح معناگرای ایران هستند. این سینما که به نظر می‌رسد در هر کشوری نماینده‌های خاص خود را البته با نگاه خاص خودشان دارد، سعی دارد به معنای زندگی انسان و پرسش درباره چرایی و چیستی آن بپردازد. شاید فقط در کشور ما و به‌خاطر دغدغه‌های مذهبی حکومت و مردم و هنرمندان ایرانی باشد که این سینما همواره به سینمای دینی پیوند زده می‌شود و شاید هم به این خاطر که نه فقط در ایران که در بیشتر کشورهای شرقی، چیستی و چرایی زندگی بشر پرسشی است که پاسخ آن هم‌چنان در دین و مذهب جست‌وجو می‌شود؛ چون اساساً‌ هنوز دین و مذهبی برای این جامعه‌ها باقی مانده که بتوانند در آن پاسخ‌هایی را بجویند. مدیران سینمایی ایرانی هم چندسالی است که دوباره فیل بودجه‌های حمایتی‌شان یاد هندوستان سینمای معناگرا کرده و جای شکرش باقی است که این بودجه‌ها این‌بار حرفه‌ای‌هایی مثل سید رضا میرکریمی و کمال تبریزی و محمدرضا محمدمهدی عسکرپور را متنعم کرده و نتیجه هم فیلم‌هایی قابل‌تامل و خوش‌ساخت بوده‌است.

اما فارغ از ارزش هنری و جنبه‌های فنی قوی یا ضعیف سینمای معناگرای تازه‌متولد ایران، به نظرم آنان که محتوای این سینما را مشخص می‌کنند و درباره‌اش تصمیم می‌گیرند (که ممکن است صرفاً همان فیلم‌نامه‌نویس فیلم یا کارگردان آن باشند و منظورم لزوماً کمیته یا گروه خاصی نیست)، در درک و شناخت مخاطب این سینما و دغدغه‌های این مخاطب کمی بی‌راهه رفته‌اند. فکر می‌کنم مخاطب این سینمای معناگرا در وهله اول «شهر»وندانی هستند که اغلب در شهرهای بزرگ زندگی می‌کنند و با هم‌راه‌شدن با نظم مدرن زندگی، درگیر روزمرگی‌هایی شده‌اند که این روزمرگی‌ها همان‌قدر براشان تازه و غریب است که در نیمه قرن گذشته برای شهروندان غربی غریب و تازه بود. این مخاطب اگر وقت کند و حالی برایش بماند که در پی معنای زندگی و پی‌بردن به چرایی و چیستی آن باشد، این جست‌وجو را به‌ناچار نه در دل بیابان‌ها و کویر زیبای ایران (آن‌چنان که دکتر عالم «خیلی دور، خیلی نزدیک» میرکریمی) و نه در دل کوهستان‌ها (آن‌چنان که سرباز ساده‌دل «یک تکه نان» تبریزی) و نه در روستایی دورافتاده و در امام‌زاده‌ای پرت‌افتاده (آن‌چنان که آن پسر جوان «قدم‌گاه» عسکرپور)، که در محل زندگی‌اش و در شهر صورت می‌دهد.

مخاطب سینمای معناگرای ایران، مخاطبی اخیراً شهرنشین است که زندگی‌ای که در پی درک آن است، در همان شهر شلوغ و بی‌احساس می‌گذرد و فیلم‌ساز معناگرای ایرانی اگر قرار است دغدغه مخاطبش را داشته باشد، بد نیست شخصیت‌هایش را به‌جای آن‌که به‌سرعت از شهر – این مظهر پلیدی و ناپاکی - دور کند و ره‌سپار طبیعت (کویر، کوهستان، روستا) بکندش، او را در همین شهرهای خراب‌شده آباد نگه دارد و به مخاطبش اجازه دهد در این باره هم کمی هم‌ذات‌پنداری و هم‌خویشی با شخصیت‌های فیلم احساس کند و دغدغه‌هایش درباره زندگی و چیستی و چرایی آن راه پاسخ‌پیداکردن را بیاموزند.

بد نیست لوکیشن‌ها از بیابان و کوه و دشت و صحرا به آپارتمان‌ها و بیمارستان‌ها و اداره‌ها و شرکت‌ها و خیابان‌ها و اتوبان‌ها و آرایش‌گاه‌های زنانه و پاساژهای خرید و مطب‌های عمل جراحی پلاستیک و کافی‌شاپ‌هایی تغییر داده شود که زندگی هرروزه شهروندان مخاطب سینمای معناگرا در آن می‌گذرد.