هيأت‌هاي عزاداري و جهاني‌شدن

«جهاني‌شدن» اصطلاحي است كه اين سال‌ها زياد به گوش‌مان خورده و هرچه مي‌گذرد هم بيش‌تر از قبل براي‌مان تكرار مي‌شود. تعريف‌هاي متعدد و متفاوتي از اين عبارت تركيبي مطرح شده كه كلي سر همان تعريف‌ها دعواست. يكي مي‌گويد تعريف من درست است و يكي ديگر مي‌گويد مال من. اصلاً سر خود اين عبارت هم جرّوبحث حسابي در جريان است. بعضي‌ها مي‌گويند «جهاني‌شدن» و منظورشان از آن «يك فرآيند برنامه‌ريزي‌نشده» است كه هيچ‌كس مديريتي بر آن ندارد و معلوم هم نيست آخرش به نفع كي تمام مي‌شود، و عده‌اي هم برآن‌اند كه عبارت درستش «جهاني‌كردن» است و آن را «يك پروژه برنامه‌ريزي‌شده» مي‌دانند كه «بعضي‌ها» دارند آن‌را طبق اهداف خود به‌پيش مي‌برند.

به‌هرحال صرف‌نظر از اين‌كه اين وسط كدام طرف درست –و شايد هم درست‌تر- مي‌گويد، اين اتفاق‌بزرگ (همان جهاني‌شدن يا جهاني‌كردن) مدتي است دامن‌گير جامعه خود ما هم شده و آثار و تبعاتي داشته كه خيلي از آن‌ها را مي‌توانيم در زندگي‌هاي روزمره‌مان ببينيم. بعد از سال‌ها، عزاداري‌هاي ماه‌محرم هم به جزئي از زندگي روزمره ما تبديل شده‌است.

چندسالي است كه اتفاقاتي در بعضي از هيأت‌هاي عزاداري ماه‌محرم در جريان است.تا همين چندسال پيش تقريباً همه هيأت‌هاي عزاداري ماه‌محرم يك‌جور بودند و به‌همين‌خاطر براي كسي چندان فرقي نمي‌كرد براي عزاداري به كجا برود. حداكثر نام برخي سخن‌رانان مشهور يا مداحان خوش‌صدا و صاحب‌سبك باعث مي‌شد بعضي از هيأت‌ها و محفل‌هاي عزاداري شلوغ‌تر و پرطرف‌دارتر از بقيه شوند. اما چندسالي است كه اتفاقاتي در بعضي از هيأت‌هاي عزاداري ماه‌محرم در جريان است، اتفاقاتي كه شايد بشود يك‌جورهايي به همان اتفاق‌بزرگ –خواه جهاني‌شدن بناميم‌اش، خواه جهاني‌كردن- مربوط‌شان كرد. مي‌شود آن‌را به «نوگرايي در هيأت‌هاي مذهبي» تعبير كرد، يا به «بازيابي هيأت‌هاي مذهبي در تطابق با زندگي‌هاي امروزي»، يا چندان‌كه عده‌اي معتقدند آن‌را يك‌جور «ظاهرگرايي در هيأت‌هاي مذهبي و از دست‌ رفتن معاني و مفاهيم آن‌ها» دانست.

تقريباً همان‌قدر كه درباره ماهيت جهاني‌شدن يا جهاني‌كردن اختلاف‌نظر و مرافعه هست، درباره چيستي اين اتفاق‌هايي كه اين چندساله در بعضي هيأت‌هاي مذهبي افتاده كه عمده شركت‌كنندگان در آن جوانان هستند، شكّ‌وترديد هست. اما هرچه هست مي‌توان موج دوم تحولات در هيأت‌هاي عزاداري و سبك‌هاي مختلف آنان را شاهد بود.

پيش‌تر در جريان انقلاب‌اسلامي، با اشاراتي كه سيدمرتضامطهري و علي‌شريعتي به تحريفات و خرافات واردشده در عزاداري‌هاي ماه‌محرم داشتند، جوانان انقلابي كه سعي داشتند برداشت‌هاي نوين و امروزين خود را از دين به‌جاي تصورات كهنه و نخ‌نماشده سنتي‌ از دين بنشانند، قالب‌هاي نويني از هيأت‌هاي عزاداري طرح كردند كه از آن خرافه‌ها و تحريفات به‌دور باشد. خيلي از تحليل‌گران معتقدند همان هيأت‌هاي عزاداري نو، نقش مهمي در پيروزي انقلاب‌اسلامي ايفا كردند.

اينك ما در حال تجربه‌كردن موج‌دوم اين تحولات هستيم؛ موجي كه به‌نظر مي‌رسد به‌شدت از تحولات‌ جهان‌بيروني متاثر است و آنان‌كه به آن دامن مي‌زنند دغدغه‌هاي جدي براي انطباق عزاداري‌هاي كهن با اقتضائات و نيازهاي زندگي روزمره دارند. مهم‌ترين تفاوت تامل‌برانگيز كه مي‌توان ميان اين تحولات با نمونه پيشين آن قائل شد، حضور كم‌رنگ انديشمندان و صاحب‌نظران ديني و اجتماعي در آن است. اين در حالي است كه تحولاتي كه ضمن انقلاب‌اسلامي در عزاداري‌هاي مذهبي اتفاق افتاد –و البته به‌زعم عده‌اي، چندان ماندگار نشد و دوباره جا را براي برخي خرافه‌هاي و تحريفات باز كرد- به انديشه‌ها و انتقادات بزرگاني چون مطهري و شريعتي پشت‌گرم بود.

فهرست‌كردن اتفاقات و تحولاتي كه بي‌‌پشتوانه انديشه‌اي مشخص شكل گرفتند و در نهايت يا نتايج منفي به‌بار آوردند و يا به دل‌سردي از جريان‌هاي نوگرا و امروزين انجاميدند، كار دشواري به‌نظر نمي‌‌رسد...

:: پس‌نويس: اين يادداشت براي انتشار در شماره نهم همشهري‌جوان نوشته‌شد.

مرگ ناگهاني؟!

مگر مرگ، غيرناگهاني هم مي‌شود كه اين‌قدر روي در مغازه‌ها مي‌نويسند «به‌علت درگذشت‌ناگهاني فلاني، فروشگاه تا فلان‌موقع تعطيل است»؟! من كه مي‌گويم اصلاً مزه مرگ به ناگهاني‌بودن آن است!

یک تجربه...

تا حالا خون‌دماغ شده‌اید؟!

درباره «يك‌تكه نان»

ديروز براي من روز رضاكيانيان بود. از طرفي «يك‌تكه نان» كمال‌تبريزي را ديدم كه كيانيان در آن سه نقش نزديك به‌هم را بازي كرده‌بود و از طرف ديگر «ماهي‌ها عاشق مي‌شوند» علي رفيعي كه در آن شخصيت «عزيز» را ايفا كرده‌بود. مثل هميشه بازي او به‌يادماندني و نزديك به چيزي بود كه بتوان آن‌را بي‌نقص دانست.

اما درباره يك‌تكه نان؛

يك‌تكه نان: پيرمرد گاري‌چي (رضاكيانيان) در كنار سرباز(هومن سیدی)داستان فيلم كه گويا در ابتدا «سلوك» نام داشته، از اين قرار است كه در روستايي مرزي پيرمردي بي‌سواد به نام «عزيز» كه گويا خادم امام‌زاده بيرون آن روستا هم هست، شبي ناچار مي‌شود در امام‌زاده بخوابد و بعد از آن‌كه به روستا نزد خانواده‌اش بازمي‌گردد، آنان درمي‌يابند پيرمرد حافظ قرآن شده و با آن‌كه سوادي ندارد، از حفظ قرآن مي‌خواند.

اما داستان فيلم حول شخصيت يك سرباز بي‌سواد است كه حتا بلد نيست نام خود را امضاء كند و به‌دستور مافوقش، همراه او به روستايي مي‌رود كه عزيز در آن زندگي مي‌كند تا «براي جلوگيري از پيش‌آمدن بي‌نظمي» آن پيرمرد را به شهر منتقل كنند. در اين سفر قرار است «كربلايي» پيرمرد ظاهرالصلاح ديگري كه قرآن را حفظ كرده‌، همراه آنان باشد تا بتوانند متوجه شوند آيا عزيز واقعاً حافظ قرآن شده‌است يا نه.

فيلم با ضرب‌آهنگي كُند و صبورانه پيش مي‌رود و ترديدهاي كربلايي را كه يك‌جورهايي تبديل شده به خط‌كش ايمان براي اطرافيانش، به‌تصوير مي‌كشد. او –چندان‌كه در يكي از ديالوگ‌هايش هم اشاره مي‌كند- يك عمر تلاش كرده و با زحمت توانسته قرآن را حفظ كند و به جايگاه خوبي هم در ميان اطرافيانش دست پيدا كند. اما عزيز يك‌شبه به مقامي رسيده‌است كه مردم از دور و نزديك براي گرفتن شفا نزد او مي‌آيند. تفاوت اين دو در آن است كه يكي به‌زحمت و شايد با هول و عجله سعي كرده خود را به مقصد برساند و ديگري سر صبر و با حلم و تامل به همان‌جا –و شايد بالاتر- رسيده‌است؛ و آن‌چه به صبر و تامل به‌دست آمده به اين زودي‌ها از دست نمي‌رود.

كما‌ل‌تبريزي بعد از «ليلي با من است» و «مارمولك» انتظارها را از خود بالا برده‌است.در انتقال حسّ «صبر»، كارگردان از عوامل متعددي كمك گرفته‌است. داستان فيلم بي‌دست‌انداز و كم‌فراز و نشيب است و تعليق‌هاي نه‌چندان پرتعداد. عمده‌ترين تعليق‌ فيلم، ديدن عزيز و پي‌بردن به اين موضوع است كه آيا بالاخره عزيز راست مي‌گفته كه يك‌شبه حافظ قرآن شده يا نه؛ تعليقي كم‌رمق كه شايد اصلاً «تعليق» خواندن آن به مسامحه باشد و هيچ‌گاه در فيلم برآورده نمي‌شود. فيلم با نمايي از داوطلبان كار شروع مي‌شود كه بايد يك مسير پنجاه كيلومتري را از پايين كوه تا قله آن‌ بدوند تا كساني كه زودتر برسند، استخدام شوند. در راه رسيدن به آن قله، عده‌اي آسيب مي‌بينند و چون ديگر توان ادامه‌دادن ندارند، سوار ميني‌بوسي مي‌شوند تا به پايين بازگردانده‌شوند. در همراهي با آنان، مي‌بينيم كسي كه از همه جلوتر افتاده همان است كه ديرتر از همه به شروع مسابقه رسيد و آخرين‌نفري بود كه توانست به‌زور سوار ميني‌بوس شود تا به محل شروع مسابقه برسد. او كه جلو افتاده، براي استراحت كنار رودخانه‌اي مي‌نشيند تا هم پاي زخمي خود را با آب خنك روزخانه التيام دهد و هم خستگي‌اي در كرده باشد. او هم به‌نوبه خود با صبر و تحمل در مسيرش پيش مي‌رود و –هرچند اشاره‌اي به آن نمي‌شود- تماشاگر حدس مي‌زند خود او برنده مسابقه‌اي مي‌شود كه جايزه‌اش استخدام در شغلي است دشوار با پايه حقوق ناچيز.

سرباز بي‌سواد كه بزرگ‌ترين دغدغه‌اش آن است كه آيا براي گرفتن كارت پايان‌خدمت بايد سواد داشته‌باشد، در مسيري كه ناخواسته برايش انتخاب شده، به سمت امام‌زاده‌اي مي‌رود كه در آن به عزيز عنايت شده‌است. او سر در پي اصل عنايت (يعني امام‌زاده) دارد، و عامه مردم مي‌خواهند هرچه زودتر و با هرچه شده خود را برسانند به موضوع عنايت (يعني عزيز)؛ و در پايان نيز با اشاره‌اي كه از طرف عزيز مي‌شود بر تماشاگر روشن مي‌شود كه اين قرآن است كه مردم بايد شفاي خود را در آن پيدا كنند. سرباز با آرامي مسيري را كه تا امام‌زاده دارد طي مي‌كند و در طول مسير با سه راهنما –كه گويا شخصيت و ظاهر هرسه آنان از حاج‌اسماعيل‌دولابي برداشت شده- آشنا مي‌شود. از پيرمرد عسلي مي آموزد آدم‌ها بايد خوب بشوند، از گاري‌چي يادمي‌گيرد وقتي مي‌خواهد به‌جايي برود فقط به مقصد فكر كند و كاري به بقيه‌اش نداشته‌باشد، و از آسيابان مي‌آموزد كه بايد چشم‌هايش را ببندد و فقط به هيچ‌كس فكر كند، هيچ‌كس كه همان اوست. به‌نظر مي‌رسد تبريزي در «يك‌تكه نان» اين چندجمله را از حاج‌اسماعيل‌دولابي در نظر داشت: «گفته‌اند صبور باش، حليم باش. نمي‌تواني؟! خب اداش را در بياور. انگار كه واقعاً صبوري...» و به‌اين‌ترتيب تبريزي با آن ضرب‌آهنگ كُند و آن نماهاي طولاني و خالي از كشمكش جدي، تماشاگر را وامي‌دارد صبور باشد؛ حتا اگر قرار باشد ادايش را دربياورد.

گذشته از اشاره تبريزي به مفهوم صبر و حلم، او به موضوع ديگري نيز اشاره دارد: تفاوت دانستن با باورداشتن.

كمال‌تبريزي و محمودكلاري در پشت‌صحنه «يك‌تكه نان‌»در زندگي هركدام از ما حس‌هايي هست كه در كشمكش دغدغه‌هاي روزمره ما و در گيرودار اقتضائات اغلب تاسف‌برانگيز حيات شهري‌ فراموش‌مان مي‌شوند و به پنهان‌ترين لايه‌هاي باطن‌مان مي‌سپاريم‌شان. به‌ اين ترتيب ديگر آن‌ها را جلوي چشم نداريم اما بااين‌حال دنبال فرصتي هستيم كه به‌رسميت بشناسيم‌شان و اجازه بدهيم با ما حرف بزنند؛ و اين قاعده‌اي‌ست كه در مورد هر حس سركوب‌شده‌اي صدق مي‌كند.

بعضي فيلم‌ها، بعضي موسيقي‌ها، بعضي تابلوهاي نقاشي و به‌طوركلي بعضي آثار هنري كاري كه با آدم مي‌كنند اين است كه يك‌راست مي‌روند سراغ همان حس‌هاي سركوب‌شده و مدفون در عميق‌ترين لايه‌هاي ذهني‌مان و آن‌ها را قلقلك مي‌دهند و به هر زوري شده مي‌كشندشان بيرون، آن‌‌وقت ديگر مي‌شوند حسّ‌غالب و نه حس پنهان. ايمان به خداوند و باورداشتن معجزات او از اين دسته حس‌‌هاست.

به‌مدد كتاب‌هاي بينش‌اسلامي كه در طول سال‌هاي تحصيلي‌مان بارها و بارها خوانده‌ايم‌شان، تقريباً ديگر همه ما مي‌دانيم معجزه حضرت موسا عصايي بوده‌است كه وقتي مي‌انداخته‌‌اش، به اژدها تبديل مي‌شده و همه جادوجنبل‌هاي بقيه را يك لقمه مي‌كرده‌است. مي‌دانيم كه حضرت عيسا با مسح جذاميان، آنان را شفا مي‌داده و حتا مردگاني را زنده كرده‌است. هم‌چنين نزول قرآن را بر كسي كه «امّي» بوده و سواد خواندن و نوشتن نداشته، معجزه مي‌دانيم چون آن‌چه در اين كتاب آمده از زبان يك بي‌سواد برنمي‌آيد. خيلي معجزات ديگر را هم درباره‌شان خوانده‌ايم.

دانستن يك موضع با باورداشتن به آن، تفاوت‌هاي اساسي دارد. روان‌شناسان معتقدند باورداشتن همان دانستن است، زماني كه احساس هم با آن همراهي كند. دست‌مايه اصلي كمال‌تبريزي در آخرين ساخته‌اش «يك‌تكه نان» همين مرز بين دانستن و باورداشتن است. كربلايي مي‌داند كه معجزه ممكن است اما زماني كه درباره آن‌چه براي عزيز اتفاق افتاده، براي او تعريف به‌ديده شك به آن مي‌نگرد و اين اطرافيانش هستند كه بايد به ياد او بياورند در توانايي خداوند شك نكند.

«يك‌تكه نان» مي‌تواند از جمله فيلم‌هاي قشنگي باشد كه سال آينده در سينما تماشا مي‌كنيد. درباره «ماهي‌ها عاشق ميشوند» هم سر فرصت مي‌نويسم. فعلاً بروم كه اگر بشود به سئانس ۱۵:۳۰ فرهنگ۱ برسم: «مرثيه برف» از جميل‌رستمي. كسي بليط اضافي ندارد؟!

بيد مجنوني كه نديدم...

مجيد مجيدي اين‌بار با «بيد مجنون» در جشنواره حاضر شده‌است.ديشب –شايد براي اولين‌بار- در صف گيشه سينمافرهنگ ايستادم تا بلكه بتوانم «بيد مجنون» آخرين ساخته مجيد مجيدي را تماشا كنم، كه نشد. با دوست عزيزي رفته‌بودم كه به اميد تماشاي آن –حتا- در سينما آستارا، تا تجريش هم رفتيم بالا و برگشتيم. بعد از حدود يك‌ساعت ايستادن در صف، خانمي ميان‌سال جلو آمد و پرسيد «براي چه فيلمي در صف ايستاده‌اي؟» و وقتي جواب گرفت، گفت يك بليط اضافي دارد. «بيا اين‌طرف تا بدهم به‌ت» وقتي مطمئن شدم از اهالي –ماشاءالله نه‌چندان كم‌تعداد بازارسياه بليط‌هاي جشنواره نيست (و البته اصلاً به ظاهرش هم نمي‌آمد)- رفتم از صف بيرون و كمي آن‌سوتر بليط را ازش گرفتم و 1500تومان ناقابل مندرج روي بليط را هم دادم. به لطايف‌الحيلي برگشتم به صف، ولي نرسيد. دوستم قبول نمي‌كرد، اما به‌زور با همان بليط اضافي آن خانم فرستادمش داخل. هيچ بابت اين (ازخودگذشتگي؟!) پشيمان نيستم به دو دليل:

يك: از جواد رسولي و حبيبه‌جعفريان كه همان سئانس همان فيلم را ديده‌اند، شنيدم فيلم اثر قابل‌توجهي نبوده و البته نظر اين دو نفر را نمي‌توان ناديده گرفت.  دو: آن دوستم از تماشاي فيلم خيلي شاد شد. ضمن اين‌كه توانست بعد از تماشاي فيلم، با ابراهيم‌حاتمي‌كيا و پرويزپرستويي  كه خيلي دوست‌شان دارد، گپي بزند. خدايي‌اش هيچ‌چي به اندازه خوش‌حال‌كردن يك دوست لذت‌بخش نيست.

عوض‌اش امروز بعدازظهر «يك تكه نان» كمال‌تبريزي را ديدم. درباره‌اش خواهم نوشت.

فقط ايمان به خداوند

دوستی با شناسه «یک بلاگر» نظر داده‌است: «من هرچه به این مغز کوچکم! فشار آوردم و این چند کلمه را پس و پیش کردم چیزی به نام سکولار از آن در نیامد! این معنی‌خوانی و نیت‌شناسی شما بسیارجالب است. با این دید بسیاری از علما و نعوذبالله امامان ما نه‌تنها سکولار بلکه جملات الحادی هم داشته‌اند! او فقط گفته ایمان رکن نظام اسلامی‌ست، همین و بس. مگر ایمان و عدالت جزء ارکان اندیشه پیامبران و فلسفه حیات نیست؟»

چرا نعوذ بالله؟ اصلاً سكولاريسم يعني چه؟ همان‌طور كه در يادداشت قبلي هم نوشتم، اين واژه را كه جدي‌ترين چالش‌هاي دو سده اخير را در ميان انديشه‌مندان علوم‌انساني برانگيخته، مي‌توان در موجزترين و همه‌فهم‌ترين وجه -به‌ترتيبي كه سوءتفاهمي هم پيش نيايد- به‌معناي «تقليل‌دادن حضور دين در زندگي افراد به حوزه‌هاي فردي آنان» در نظر گرفت. اشتباهي كه بيش‌تر مواقع ما دچار آن مي‌شويم، هم‌ارز و هم‌معنا دانستن لائيسم و سكولاريسم است. هرچند لائيسم هم بيش‌تر اوقات به‌اشتباه هم‌ارز و هم‌معناي آتئيسم در نظر گرفته مي‌شود.

ايمان به خداوند امري است كاملاً فردي و هيچ ملاك بيروني براي پي‌بردن به آن وجود ندارد، مگر اظهار خود فرد كه طبق آموزه‌هاي ديني آسماني -و مشخصاً اسلام- تجسس درباره آن امري ناپسند است و نكوهيده، مگر در مواردي. به‌اين‌ترتيب، هاشمي‌رفسنجاني با تلقي ايمان به‌عنوان ركن اسلاميت نظام، حضور دين در زندگي شهروندان ايراني را به ايمان به خداوند تقليل داده‌است. نوشته‌ايد: «... او فقط گفته ايمان ركن نظام‌اسلامي‌ست...»، اما فكر نمي‌كنيد بتوان گفت «...او گفته فقط ايمان به خداوند ملاك اسلاميت نظام است...»؟! ايمان و عدالت جزء اركان رسالت انبياي الهي بوده و البته همان‌طور كه نوشتيد فلسفه حيات بشر. اما دراين‌باره كه چه‌طور و به چه شيوه‌اي مي‌توان به اين دو ركن اساسي دست يافت، جاي حرف و حديث بسيار است.

سكولاريسم به سبك هاشمي‌رفسنجاني

 

يادداشت قبلي‌ام براي برخي دوستان سؤال‌برانگيز شده‌است. توضيح اين‌كه: اگر سكولاريسم را «تقليل‌دادن حضور دين در زندگي بشر به حوزه‌هاي فردي» قلم‌داد كنيم، اين سخن علي‌اكبر هاشمي‌رفسنجاني را كه «...ايمان به خدا، ركن اسلاميت نظام است»، مي توان به‌نوعي بروز يك نگرش سكولاريستي دانست.

هاشمي‌رفسنجاني حضور دين در زندگي شهروندان ايراني را به حوزه‌هاي فردي زندگي آنان تقليل داده‌است.تقليل‌دادن اسلاميت نظام جمهوري‌اسلامي به «ايمان به خدا»، درواقع به‌معناي تقليل‌دادن حضور دين در زندگي مردم ايران به حوزه‌هاي فردي زندگي آنان است. روشن است كه هيچ معياري براي ايمان به خدا نمي‌توان در نظر گرفت جز اظهار خود فرد. توجه كنيد به اين نكته مهم كه اين‌جا ديگر حرف از «ايمان به خدا»ست و نه «التزام عملي به اسلام»، آن هم اسلامي كه –چه خوب و چه بد- عده‌اي خاص –چه پرتعداد و چه كم‌تعداد- آن‌را ارائه كرده‌اند. در چون‌اين نگرشي، تنها خط‌قرمز شهروندان جامعه ايران و -از آن هم بالاتر- كساني كه قصد دارند سمتي را در حكومت جمهوري‌اسلامي به‌دست گيرند، «ايمان به خدا»ست و با توجه به خط‌قرمزهاي امروزين حكومت براي شهروندان، پهنه بسيار وسيع‌تري را براي رفتارهاي شهروندي ايرانيان در نظر مي‌گيرد.

هرچند همين خط‌قرمز نيز از سويي از جانب انديشه‌مندان سكولاريست مورد انتقاد قرار دارد كه :حكومت حقي مبني بر درنظرگرفتن چنين خط‌قرمزهايي را ندارد كه به دين –اين دروني‌ترين امر مربوط به حوزه فردي زندگي شهروندان- باز مي‌گردد؛ و از سويي از جانب انديشه‌مندان ديني (كه لزوماً هم شامل طيف نوانديش آنان نمي‌شود) در معرض اين پرسش اساسي است كه براي چون‌اين دخالتي در حوزه فردي زندگي افراد جامعه، چه توجيهي در دين وجود دارد؟! اگر چون‌اين توجيهي وجود دارد، پس چه‌گونه در كتاب‌آسماني مسلمانان، قرآن، كه به اعتقاد آنان آخرين كتاب‌آسماني است، آمده «لا اكراه في الدين. قد تبين الرشد من الغي» و من به‌عمد عين عبارت عربي كتاب را آوردم، چرا كه پاسخ اين پرسش اساسي در شيوه معناكردن همين آيه است.

نگرش واقعي هاشمي‌رفسنجاني هرچه باشد، اين تك‌جمله او -كه بعيد به نظر مي‌رسد از سر آگاهي نسبت به معناي نهفته در آن، به‌عنوان تيتر اول روزنامه همشهري روز سيزدهم بهمن هشتادوسه هم قرار گرفت- به‌روشني ره به سكولاريسم دارد.

درباره اين‌كه آيا اساساً اهميتي دارد خود او نسبت به معناي كلامش آگاه بوده يا نه، مجالي ديگر مي‌خواهد براي نوشتن.

رفسنجاني سكولار؟!

خدايي‌اش از اين جمله چه مي‌فهميد: "...ايمان به‌ خدا، ركن اسلاميت جمهوري‌اسلامي است." اين‌را كسي از طيف سکولار نيروهاي اپوزيسيون حكومت نگفته‌است. نقل‌قول از علی‌اکبر هاشمي‌رفسنجاني است!

به آينده فكر مي‌كنم

همشهري‌جوان، شماره‌هفت: ...اين جوري بود كه هر چه بزرگ‌تر شدم، از رنگ خاطره‌هاي شيرين و كودكانه دهه فجر كم شد و در عوض فكر مي‌كنم به كنجكاوي‌ها و پرس‌وجوهايي جدي‌تر درباره روزهايي كه دهه فجر نام داشتند، اضافه شد. اين كنجكاوي‌ها از سطحي‌ترين و كودكانه‌ترين سوال‌هايي كه ممكن بود به نظر برسد، شروع شد: چرا دهه فجر يازده روز است؟ (خودتان بشماريد!)
و هر سال كه يك دهه فجر ديگر را تجربه مي‌كنم، جدي‌تر از قبل به آرمان‌ها و آرزوهايي فكر مي‌كنم كه بابا، مامان، دايي‌ها، خاله‌ها، عموها و عمه‌هايم را به خيابان‌ها كشاند تا امروز دهه فجر براي من يك خاطره شيرين و لذت‌بخش باشد از روزهاي كودكي، نوجواني و جواني‌ام. آرمان‌ها و آرزوهايي كه هنوز براي من و هم‌سن‌وسال‌هايم آرمان و آرزو هستند، شايد به‌اين‌خاطر كه هنوز به دهه فجر مثل يك عيد باستاني نگاه مي‌كنيم، يا مثل يك سنت قديمي.
و حالا در بيست و دومين دهه فجر كه پشت سر مي‌گذارم، به اين فكر مي‌كنم كه آيا فرزندم و فرزند همه هم‌سن‌و‌سال‌هاي ديگرم به دهه فجر به همين شيريني و هيجاني كه من نگاه مي‌كنم، نگاه خواهندكرد؟
و به كارهايي فكر مي‌كنم كه روي زمين مانده و نفسِ تازه‌ي منِ جوان كه برق مي‌اندازد در چشم پيرترها. به آينده فكر مي‌كنم، كه گذشته پيش‌تر، خود را به اثبات رسانده‌است.
آينده...

Matrix و بحث قديمي رابطه «روشنفكر-توليدكننده هنري»

پوستر فيلم سينمايي ميتريكس Matrixاشاره پيام يزدان‌جو به رابطه ميتريكس (Matrix) با ژان بودريار و الهام‌گيري‌هايي كه به‌روشني در اين فيلم و به‌خصوص قسمت اول آن، از انديشه‌ و نگاه اين انديشمند معاصر صورت گرفته‌است، مرا به ياد اين سؤال هميشگي‌ام درباره رابطه‌ي روشنفكر و كالاي هنري (با همه‌ي اقتضائات تجاري‌ امروز) در جهان غرب انداخت.

در نگاهي جدي به محصولات فرهنگي و هنري توليدشده غربي در حوزه‌هاي مختلف (سينما، موسيقي، تئاتر، برنامه‌سازي‌هاي تلويزيوني، و حتا پورنوگرافي)، هيچ دشوار نيست به وجود يك مغز متفكر در مسير "توليد" آن‌ها پي ببريم. رابطه "روشنفكر- توليدكننده هنري"، رابطه‌اي‌ست كاملاً دوسويه و هردوطرف سود مي‌كنند. به‌همين‌دليل اساساً اگر چنين رابطه‌اي برقرار نشود جاي تعجب دارد.

ژان بودرياراز سويي، روشنفكران و انديشمندان در نقش توليدكنندگان حقيقي و اوريژينال فرهنگ و انديشه هيچ ابايي از مطرح‌شدن انديشه‌ها و ديدگاه‌هاشان در توليدات روز هنري ندارند كه هيچ، بلكه از آن به‌عنوان ابزاري براي طرح و نقد ديدگاه‌هاشان و هم‌چنين عموميت‌دادن آن در جامعه خود سود مي‌برند. آنان نيك دانسته‌اند هرچه بيش‌تر برداشت‌هاشان را درباره‌ي جهان‌هستي و انسان به‌عنوان مهم‌ترين موضوع اين جهان، مطرح كنند و در معرض قضاوت "عمومي" قرار دهند، مجال نقد آن‌ بهتر فراهم مي‌شود و اين به پخته‌ترشدن انديشه‌هاشان مي‌انجامد. هم‌چنين، عموميت‌يافتن چنين انديشه‌هايي از آن‌رو ارزش‌مند است كه فيلسوف مي‌تواند نتيجه عمرش را –كه همان انديشه‌هاش باشند- در دل مردم ببيند و حتا اگر خوش‌شانس باشد، نتايج و تبعات آن‌ها را در جامعه بشري ببيند و خود شاهد تاثيري باشد كه بر سير تطور زندگي بشريت گذاشته‌است؛ موضوعي كه با توجه به سرعت امروزين جهان در پيشرفت و توسعه به امري معمول بدل شده‌است.

برادران واچوفسكي، كارگردانان ميتريكساز سوي ديگر، توليدكنندگان هنري (به‌عمد ننوشتم «هنرمند» چون خيلي از توليدكنندگان هنري در غرب، خود هنرمند نيستند) با بهره‌بردن از انديشه‌ها و چالش‌هاي روز جهان فلسفه غرب، نه‌تنها به آثار خود غناي محتوايي بخشيده و به‌اين‌ترتيب سعي مي‌كنند آن‌را از ديگر توليدات هم‌زمان خود متمايز كنند، بلكه به جذب مشترياني متفاوت از مشتريان هميشگي سينماها و كنسرت‌هال‌ها فكر مي‌كنند. تصور كنيد چند نفر از كساني كه اگر نه در هفته نخست نمايش ميتريكس كه لااقل در هفته‌هاي بعد در صف‌هاي شلوغ فروش بليط اين فيلم ايستاده‌اند، جوانان و دانش‌جوياني بوده‌اند كه دل در گروي انديشه‌هاي پست‌مدرنيستي بودريار داشته‌اند و مشتاقانه به تماشاي فيلمي سينمايي رفته‌اند كه جز برآوردن نيازهاي مصرف‌هنري آنان، درك برخي از مفاهيمي را كه روي حروف چاپي نتوانسته‌اند معناشان را دريابند، براشان آسان كند.

فاصله‌اي كه امروز ميان توليدكنندگان‌هنري و روشنفكران (به‌معناي انديشمندان، و نه آنان كه در گوشه خانه‌هاشان در رؤياهاشان به‌سر مي‌برند و هرازگاهي هم در مجلس بزرگداشت درگذشته‌اي شركت مي‌كنند تا «پيام» خود را به‌گوش مردم رسانده‌باشند) در فضاي فرهنگي كشور ما احساس مي‌شود، مي‌تواند به‌عنوان اصلي‌ترين علت عقيم‌ماندن توليدهاي فرهنگي داخلي شناسايي شود؛ هرچند شماري از توليدهاي فرهنگي از اين ضعف همگاني مستثنا هستند.

آژانس شيشه‌اي، خاطره‌اي كه از ابراهيم حاتمي‌كيا در خاطر تماشاچيان ايراني ماند.نگاهي به آثار موفق سينمايي در سال‌هاي اخير به‌خوبي نشان مي‌دهد عامه‌ي مردم هم –اگر پيدا كنند- در پي استفاده از آثاري هستند كه توانسته‌اند پيوندي معقول و منطقي ميان روشنفكران (به‌مثابه مغز متفكر توليد فرهنگي) و توليدكننده هنري (به‌عنوان مغز مديريتي تهيه اين آثار از جنبه‌هاي صنعتي و اقتصادي) برقرار كنند. «آژانس‌شيشه‌اي» و «مارمولك»، هردو نمونه فيلم‌هايي هستند كه در مراحل پيش‌ازتوليد فيلم با برقراري رابطه‌اي –هرچند سست و دم‌دستي- با عده‌اي از متفكران و صاحبان انديشه، جز آن‌كه اثر خود را چند گام پيش‌تر از آثار هم‌زمان خود عرضه كردند، با اقبال وسيع مخاطبان هوش‌مند خود روبه‌رو شدند.

::پس‌نويس: این یادداشت پس از انتشار در این وبلاگ، روي قسمت فارسي سايت بي‌بي‌سي نيز قرارگرفت.

جاي شكرش باقي‌ست...

همان‌قدر كه احساس وحشت كشنده‌تر و مرگ‌بارتر از خود وحشت است، احساس محدوديت هم بدتر و دردناك‌تر از محدوديت است. اين‌طور كه پيداست، [شايد] برخي از نمايندگان محترم ملت [كه ما بايد باشيم لابد!] كمر همت بسته‌اند به انتقال اين احساس نه‌چندان خوش‌آيند به ما مردم؛ احساس محدوديت.
بعدالتحرير: اشتباه نشود! منظورم اين نبود كه لزوماً محدوديت دركار نيست، كه حتّا بانيان محدوديت‌هاي امروزي در جامعه‌مان، چنين ادعايي ندارند (و البته اين خود بحثي جدا مي‌طلبد كه اساساً محدوديت چيست و چه‌را مي‌توان محدوديت ناميد).
اما هرچه باشد هنوز درباره ياهومسنجر و اين قبيل كه چندان (تاكيد مي‌كنم: چندان) محدودمان نكرده‌اند! البته هنوز...